نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

کاه کلاف سردرگم زندگیت چنان گره میخورد که باز کردنش زمان زیاد و انرژی زیادی از تو خواهد گرفت. پراز سردرگمی، پراز کلافگی ، به دنبال پیدا کردن خودت هستی. پراز دلهره و هراس بارها به خودت شک میکنی، پاسخ سوالات ذهنیت را نمی‌یابی و گاه حس میکنی دنیا به آخر رسید و تو به هیچ جا نرسیدی اما... لذت بردن از مسیر برایت سخت ترین کار دنیا میشود، آنقدر آشفته، آنقدر نگران که در تودر توی زندگی گم میشوی. آنقدر که تاب و توان پاسخگوییت به نشخوارهای مداوم ذهن سرزنشگر و سوال کننده ات نیست. یک جا می ایستی، نگاه میکنی به عقب و میفهمی ، نه هر سوالی پاسخ دادنیست و نه هر جوابی وحی منزل است که گاه آدمی در طول زمان حتی نظرش تغییر میکند. کم کم با خودت آشتی میکنی، خودت را میپذیری و در صلح کامل برای دیگر بار بعد از مدت های طولانی که حتی شاید چندسال فاصله از خودت، به همان دختر پرشور، پرانرژی و پراز حس زندگی و امید تبدیل میشوی که حال خوبت را به دنیای پیرامونت منتقل میکنی.😊 بعد از تقریبا ۷ سال از بعد از فارغ التحصیلی از لیسانس و تلاطم های مختلف زندگیم احساس میکنم باز به همون آدم سابق برگشتم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 October 18 ، 10:29
notenevis ...

میدانی؟ عشقی که از اول باشد شهوت است...هزارهزار دلیل هم که برایم بیاورد یک نفر باز هم میگویم هوس است. عشق ساختنیست..باید کم کم ، با محبت ، با اعتماد، وفاداری و درک متقابل دوست داشتن را ایجاد کرد، کم کم زیاد میشود ، عشق میشود ... عشق می ماند ...اما درونت را گرم نگه میدارد ....انگیزه به تو میدهد ...و چه بهتر از عشقی که دوطرف برای آن تلاش میکنند و خواهان آن هستند.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 28 September 18 ، 23:46
notenevis ...

بعضی چیزها در زندگی زمانی دارند... حس و حالی دارند که اگر از زمانش بگذرد دیگر هیچ لذتی انگار نداشته باشد. مثل آن می ماند که در گرمای تابستان از گرما در حال هلاک شدن زیر آفتاب باشی و تشنه ات باشد، آن زمان است که نیاز به آب داری، شاید صبر تا زمانی که به خانه برسی هلاکت کند ...یک روز چشم باز میکنی و میفهمی خیلی حس ها ، خیلی چیزها در ذهنت بوده ، در دلت بوده اما زمانش گذشته، از ذهنت خطشان زده ای، در دلت دفنشان کرده و دیگر بی تفاوت شده ای... نمیدانم ، شاید یکهو بزرگ شده ای، شاید درونت یک چیزهایی شکسته و خورد شده که دیگر برای آن چیز آرزو نمیکنی. آدم بی رویای ، بی آرزو راستش روی زمین وجود ندارد، اما در بعضی مسایل خاص آدمی یهو دست برمیدارد درباره آن چیز رویا کردن، آرزو کردن و برای همیشه خطش میزند از زندگیش تا در دفتر خاطراتش یک روز به آن رویاها و آرزوها به عنوان خاطرات جوانی بخندد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 September 18 ، 23:43
notenevis ...

مهربانی همچون زنجیر است. زنجیری که به گمانم در دنیا باید همیشه جاری باشد. میدانی؟ استدلال من آن است که هرگز نباید از مهربانی خسته شد ، چرا که مهربانی هچون زنجیریست که اگر بکب از دانه های زنجیر شل بشود یا جدا بشود کل زنجیر ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرد در این دنیا. باید مهربان بود. حتی اگر به بی رحمانه ترین شکل ممکن ناامیدت کنند از آن.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 September 18 ، 23:39
notenevis ...

کاش جوهر خودنویسم بودم

که پا به پای تو بر سفیدی کاغد راه می رود

کاش قدر پاک کنی

لکه های سیاه را

از حواشی نامت می زدودم

کاش...

چه کنم،شاعرم

باید منتظر بمانم

و غرش شیرهای سیاه را در رگ هایم بشنوم

که به قلبم نزدیک می شوند

و پنج زورق تو‌امانت

بر کاغذهای سفید

می رسانند.


شمس لنگرودی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 September 18 ، 17:52
notenevis ...

فراموشت کرده ام

ای نور دسته دسته

که بر هم می گذارم

و تو را می سازم

ماه سیاه!

که پیشانی داغت را ماه شسته است

اقیانوس عاشق!

که در پی قویی کوچک روانۀ رود می شوی!

از یادت برده ام

همچون چاقویی در قلب

همچون رعدی تمام شده 

در خاکستر شاخه هایم.


شمس لنگرودی

پنجاه و سه ترانه عاشقانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 September 18 ، 17:51
notenevis ...

نمی دانم باران چیست 

اندوه آب های سیاه را ندیده ام که به دریا می ریزند 

عطر شبانه ی ماه را نشنیده ام

که یانیس ریتسوس 

در آتش شعر هایش می بویید

و زخم شانه ی بایرون 

که شعله کشان 

از کرانه ی استانبول می گذشت 

نمی دانم سیبری تا کجاست 

سوراخ تلخ سر انگشت فرانکو را ندیده ام 

که در قطرات خون لورکا می سوخت 

بره ی عیسا را اما دیده ام 

که از دهان تو شیر می نوشید 

برق ستاره ی ترس خورده را که از تب و تابت فرو می پاشید 

لبخندت را دیده ام 

که مرا متولد می کند 

بر کرانه ی باد ها از من 

مجسمه ای از شن می سازد 

و به آب ها فرمان پراکندن می دهد


ای شکوفه ی خاموش 

در برف آخر اسفند 

در پیراهن نازکت گرمم کن


شمس لنگرودی

پنجاه و سه ترانه عاشقانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 September 18 ، 17:50
notenevis ...

گاهی یادت میرود چگونه در لحظه زندگی میکردی. غرق در اضطراب آینده، غمگین از خاطرات تلخ گذشته یا حتی شادمان در خیالات و رویاهایت تنها به یک چیز فکر نمیکنی، آن هم لحظه و دمی که در حال سپری شدن است. گاهی باید چشمانت را ببندی، اندکی به لحظه حال فکر کنی، به لحظه ای که در آن هستی با تمام حس و حالش، شادی، آرامش، غم، ترس... هرچه هست با آغوش باز بپذیرش و برای لحظه ای بعدت برنامه داشته باش ... گاه لازم است به آرزوها و رویاهای دور و درازت فکر نکنی و تنها برای لحظه ای بعد، روزی بعدی برنامه بریزی تا دنیای عدم قطعیت امروزی تمام بنیان ذهنیت را با مدام تغییر کردنش به هم نزدند. گاه لازم است به پیرزن بدقواره بدجنس دهر پوزخند بزنی و امیدوار به آینده تنها در لحظه تلاش کنی و آینده را واگذار کنی به نتیجه تلاش هایت. گاه لازم است هر آنچه که به خاطرش از دست تو کاری ساخته نیست را رها کنی و روی حالت متمرکز باشی فقط

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 September 18 ، 15:14
notenevis ...

یه دفتر درست کنید هر وقت هرچیزى آزارتون داد یا تمرکزتون رو روى چیزاى منفى برد، توش از جملات مثبت استفاده کنید و خودتون و ذهنتون رو به سمت مثبتى سوق بدید.

٢. مدام به خودتون یاداورى کنید که چقدر مى ارزید و لیاقتنون بهتریناس در زندگى.

٣. سعى کنید با امیدوارى زندگى کنید.

٤. سعى کنید بجاى ترسیدن از خیلى چیزا باهاشون روبرو بشید.

٥. لبخند بزنید حتی شده تصنعى و مصنوعى.

٦. همیشه اخر داستان خوبه و اگه الان خوب نیست هنوز اخرس نیست.

٧. هرگز نگو هرگز!

٨. از یک تا هفت از یه مکالمه درونى من با خودم بود و لزوما هرکسى اصولى براى خودش داره که اجراش میکنه و اینا توى ذهن من مفیدو قابل شیرن:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 24 September 18 ، 15:13
notenevis ...

هروقت با پدرم راجع به آدم ها صحبتی میکنم  و غرغر میکنم، پاسخش به من آن است که من دختری بزرگ نکرده ام که نقش قربانی به خودش بگیرد. در نقش قربانی فرورفته ای و مدام غرغر میکنی. بعد کم کم مرا آرام تر که کرد به من میگوید ، محکم باشی، قوی و استوار، دلت را دریا کن و تنها به یک چیز فکر کن، آن هم توی قوی تر و محکم تری که هیچ چیز نمیتواند ناراحتش کند. گاه به او میگویم نمیشود، کاش همینقدر ساده بود و باز هم غر میزنم و گاه چنان محکم به من میگوید قوی باش که انگار چاره ای دیگر برایم باقی نمیگذارد جز آن که جدی جدی قوی باشم و قهرمان زندگی خودم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 23 September 18 ، 21:40
notenevis ...