نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

میدانی؟ تنهایی واقعی آن حس آزاردهنده  که کسی در زندگیت نیست، یا تنها مانده ای و  یا آن که مجرد باشی نیست. تنهایی واقعی و لذت واقعی آن که به گمانم تجرد از دنیای تعلق خاطرهاست...رهایی از مجذوب عشق و روابط عاطفی شدن است. گاه آدمی آنقدر وسواس پیدا میکند که مدام به عشق فکر میکند، به رابطه عاطفی ، به آدم هایی که درزندگیش آمدند و رفتند.گاه ساعت ها، گاه روزها، گاه ماه ها...آنقدری که زندگی واقعی خودش، دنیای خودش را فراموش میکند و این از بدترین اتفاق هاییست که ممکن است برای هر آدمی درزندگیش بیافتد. آن وقت است که تنهایی آزاردهنده ترین حس ممکن میشود، چرا که یادها، تعلق خاطرها ، آدم ها مفهومشان عوض میشود... اما از آن زمان که تصمیم میگیری که تنهاییت را بسازی، از آن زمان که رها میکنی خودت را از همه وسواس های فکری، از هرچه که بر آن نام رابطه عاشقانه یا عاطفی برچسب میخورد، تازه سفر تنهاییت آغاز میشود. آن وقت میتوانی تا دلت میخواهد از فرصت پیش آمده استفاده کنی، کتاب بخوانی، فیلم ببینی، سفر بروی، با دوستانت وقت بگذرانی و بپذیری که تو تنهایی اما تنها نمانده ای! دنیایی در انتظار توست که کشف آن گاه آنقدربه شناخت دنیای درون خودت کمک خواهد کرد که میتوانی گاه لذتش را با دیگران تقسیم کنی و حس خوبت را به دیگران هم تزریق کنی...مهم ذهن توست، مهم رفتار توست، مهم آن چه در تاریکخانه ذهن تو میگذرد است که آدم ها می آیند، می روند، ذهنت را درگیر خودشان میکنند اما آن چه باقی می ماند آن است که تو تصمیم خودت را بگیری که نقش بازنده را ایفا کنی و فکر کنی تنها ماندی و یا قهرمان زندگی خودت باشی و بدانی که تنها هستی و این تهدیدی به حساب نمی آید برای زندگیت که فرصتیست که گاه خیلی ها در زندگیشان حسرتش را دارند...تا میتوانی از سفر تنهاییت لذت ببر، آنقدری که یک روز اگر برحسب اتفاق تصمیم گرفتی سفرجدیدی در کنار یکی آغاز کنی با شادمانی به تنهاییت پشت کنی و بدانی لذت کافی را از آن برده ای.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 10 April 18 ، 22:00
notenevis ...

وقتی تمام عمر تنها بوده باشی، وقتی کل زندگیت برای رسیدن به آرزوهایت یک تنه مقابل همه چیز تاب آورده باشی ، برایت سخت است دیگر تنها نباشی. درونت مثل موج است، مثل دریاییی متلاطم که همه اش روبه جلو هست و میان لحظات سخت زندگیت هم خودت ملوان زندگیت بوده ای تا رسیدن کشتی ناآرام دلت به ساحل...میان این لحظات گاه نجواهایی از درون با خودت داری که ای کاش تنها نباشی، ای کاش همراه مناسبی داشته باشی، که ای کاش روزی اورا بیابی. عطشی برای یافتنش درونت هست که سیری ناپذیر نیست اما تحمل پذیر! بهایی بدان نمیدهی تا برسی، تا بروی رو به جلو...یکهو به یک جا میرسی که حس میکنی به تنهاییت آنقدر خوکرده ای که حال دیگر از بودن همراه هراس داری، انگار میترسی یکی باشد و نظم زندگی برهم بخورد. انگار حس بی نیازی میکنی و این درست همان جاییست که آنقدر قوی و محکم خودت را جازده ای که کم کم باورت شده تنهایی تمام زندگیت هست...اما کاش دست برداری کمی از این تنهایی، کاش دست رد نزنی به سینه تمام آن هایی که دوستت دارند... کاش به تنهاییت کمتر عادت داشته باشی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 21 May 18 ، 21:42
notenevis ...

چشمانم را بسته ام، اشک هایم را پاک نمیکنم، جلویشان را هم نمیگیرم، میگذارم بریزند. به یاد تمام تنهایی هایم، در اتاق خودم، در وطنم و حال در غربت. مثل آن می ماند که پایانی بر آن نیست. عادت کرده ام به آن، خو گرفته ام به تنهایی که از آن من هست و نیست. به نبودن ها خو کرده ام، آنقدری که دعا میکنم خلوتم را به هم نریزد بودنی که بخواهد از آن یاد بماند، خاطراتی که روح آشفته ام را یک روز بخواهد آزار بدهد. بچه که بودم، از صمیمت نمی هراسیدم، نمی ترسیدم، اما پای رفتن که میرسید مثل آن محکوم به اعدامی که پایش نمیکشید به سمت چوغه دار دیر دل میکندم... اما بزرگ شدم، سر شده ام. دیگر دلم نمیلرزد، دیگر نمی هراسم از نبودن ها... دلم تنگ شده است... دلم برای آن وقت هایی که دنبال عشق در زندگیم می گشتم، جای خالیش را دنبال میکردم، نیمه گمشده ام را طلب میکردم... اما اکنون دیگر باور کرده ام تنهایی را... اشک میریزم برای منی که این گونه بی اعتنا شده ام به همه چیزهایی که یک روز همه چیزم بود... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 20 May 18 ، 22:28
notenevis ...

با دوستی حرف میزدیم بر سر بازی احساسات و تقابلش با عقل. بعد از کلی حرف و بحث به اینجا رسید که "اما ما دختریم و احساساتی تر". راستش این حرفو قبول دارم تا اونجا که این بازی احساساتی تر فقط مشمول عشق به یه پسر نوعی نشه! میشه احساساتی بود اما در مسیری که دلت میخواد این احساس رو قرار داد. یکی احساساتش رو سر یه آدم حالا بالفرض یه پسر قمار میکنه و ممکنه شکست بخوره یا یه زندگی آرومتر بدست بیاره و یکیم با احساساتش زندگی میکنه اما زندگیش رو احساسی نمیکنه مگر این که برای یه نفر و این دلیل نمیشه نفر دوم احساساتی نباشه، فقط مسیرش فرق داره،شاید با عشق به طبیعت، عزیزتریناش،  هنرش، افکارش یا هرچیز موردعلاقش این احساس رو تخلیه میکنه! به شخصه اعتقاد دارم حتی مسیر احساسات آدم خودخواسته هست،  فقط کافیه آدم نسبت به رفتارای خودش آگاهانه واکنش نشون بده و هرازگاهی برگرده قدماش رو چک کنه! از دید من نوعی دختر و پسرم نداره این قضیه واین که وحی منزل هم نیست مسلما حرفام و میتونه از دید یکی دیگه غلط باشه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 20 May 18 ، 00:45
notenevis ...

میدانی؟ خدانکند هیچگاه هیچ آدمی به آن جا برسد که آنقدر خوددار و خویشتن دار شده باشد که تنهایی و سکوت تبدیل به یکی از خصوصیات شخصیتیش بشود. گاه با خودم فکر میکنم از روزی که آمده ام روزهای زیادی پیش آمده که داشته ام از دلتنگی، دل گرفتن احساس خفگی میکرده ام. گاهی شده که در بغض راه گلویم را سد کرده بوده است اما همان لحظه یکی از اعضای خانواده در حال تلفن کردن به من بوده اند، صدایم را صاف کرده ام، با لبخندی همیشگی تلفن را جواب داده ام و آنقدر خوب از همه چیز حرف زده ام که هیچ وقت هیچ کدام ندانستند در حال اشک ریختن بوده ام...سکوت...تنهایی...دومولفه روزهایی زندگیم که دومی انگار همیشگی باشد ، چرا که هیچ گاه انگار نخواهد دست از سر زندگیم بردارد...قبل ترها در بیان عواطف و احساساتم، آنقدر سرگشته ، متلاطم و کلافه نبودم اما حال روزبه روز سرگشته تر از دیروز میشوم...روزهای عجیب و غریبیست...آدم هایی که از تو تعریف میکنند، تو را حتی دوست دارند، یکهو مسیرشان عوض میشود، تغییر میکنند و به ساعتی رنگی دیگر میشوند و تو مانده ای میان دنیایی پراز عدم قطعیت که در آن دیگر هیچ چیز از هیچکس بعید نیست...روزهایی شده است که گاه از فرط قوی بودن حتی اشکت ه درنمی آید و با خودت گمان میکنی آنقدر قوی شده ای که دیگر هیچ چیز در این دنیا تورا از پای در نیاورد جز مرگ خودت...حیرانم...حیران یک زندگی که به جایی رسیده است که بعد از این همه سال تنهایی با خودم شک کرده ام به عشق ، به رویا، به آرزو، به دوریم از دستانت ، به دوریت از من ، به دلتنگی و حتی به احساس...انگار در این دنیا فقط یک چیز باشد و آن هم عقل است...گاه دلم میخواهد دنیا اینقدر منطق ونداشت و گاه فقط احساس برآن حاکم میشد تا شاید بتوانم من هم کمی از احساساتم باز هم حرف بزنم و بگویم درونم چه آشوب و غوغای عجیب و غریبی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 23:16
notenevis ...

هر آدمی وقتی در رابطه ای گیر میکند که ساعتی حس میکند عاشق است، ساعتی دیگر حس میکند خنثی  وگاهی میان تمام دل آشوبی هایش حس میکند متنفر شده است، باید به خودش اندکی فرصت بدهد و دست بکشد از تمام بلاتکلیف بودن هایی که تنها او را از متمرکز شدن بر زندگی باز میدارد و آسیب میزند ...گاه باید با خودت مرور کنی آدم های زندگیت را ، سمی ها را حذف کنی و خودت را تنها درگیر آن هایی کنی در زندگی که میدانی دوستت دارند، که میدانی با تمام اختلاف نظرها، بحث و جدل ها، باز هم وقت نیازت در دسترس هستند و از لحاظ روانی تو را آسیب پذیر نمیکنند.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 23:05
notenevis ...

 دختر موفق؟ یکی میپرسید دختر موفق یعنی چه؟ راستش هرچه فکر کردم نتوانستم در لحظه وصف کنم چرا که خیلی چیزها در ذهن آدم در لحظه نقش میبندد. اما به گمانم دختری موفق است که با تمام استقلالی که از لحاظ مالی، روحی ، مادی و معنوی دارد، بتواند از استقلالش در مسیری مناسب استفاده کند که تنها نماند...که یار و همراه مناسبی برای همسفر زندگیش باشد. اما انگار یکهو خیلی چیزها در ذهنم باز هم تغییر کرد، چرا که تنها نبودن را یک معیار برای موفقیت حساب کردم...هرچه با خودم فکر کردم کنار نیامدم که یکی را با تمام موفقیت هایش، وقتی دچار تنهایی است، که البته منظورم یک تنهایی که او نمیخواهدش و نه تنهایی خودخواسته ، چگونه موفقی خطاب کنم. اما تنها نبودن قطعا یک معیار است که در موفقیت آنقدر بی اهمیت است که میشود گفت اگر بخواهد اتفاق می افتد و اگر اتفاق نیوفتاد ، شاید به نفع آدمی باشد ، چرا که گاه تنها بودن بهتر از بودن در یک رابطه سرتاسر اشتباه است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 22:57
notenevis ...

همیشه از سمت دیگران از بچگی باهوش و تیزهوش خوانده شدم، اما خودم واقف هستم که از لحاظ هوش ریاضیاتی در سطح نسبتا خوبی هستم، اما قطعا خیلی باهوش نیستم. اما چیزی که به گمانم مهم ترین است در زندگی شخص هوش ریاضیاتی آدم ها نیست که هوش اجتماعی و توان برقراری سازنده با دیگران است. چیزی که در مدارس به ما کمتر آموزش داده میشود و کمتر بلدش میشویم...پدرم همیشه میگوید، همیشه تشنه یادگرفتن باش و هرجا حس کردی از عهده کاری برمی آیی و اما باید یادش بگیری و از الف آن چیزی نمیدانی سعی کن با اعتمادبنفس بگویی میتوانم، یاد میگیرم و با تعاملی سازنده با آدم ها توانایی هایت را به دیگران نشان بدهی...بی ان که از خودت تعریف کنی با موفقیت هایت سعی کن به آدم ها، به خودت ثابت کنی که دختری قوی، مستقل هستی که خودت را باور داری...قبل ترها هروقت به من این حرف ها را میزد فکر میکردم ، خب که چی؟ به درد من نمیخورد این حرف ها...اما اکنون که در یک جامعه غیرهم زبان با خودم هستم، در خارج از ایران، خوب میدانم که چقدر باید بتوانی مستقل، محکم، قوی و در عین حال سازنده از عهده ارتباطت بربیایی و هوش اجتماعیت را به عرصه عمل در آوری. یادم هست وقت هایی دوستانم به شوخی به من میگفتند، تورا باید بگذارند مدیر روابط عمومی، چرا که خوب میتوانی با آدم ها ارتباط خوبی برقرار کنی، حتی معنی این حرف را هم آن وقت ها نمیفهمیدم اما اکنون خوب میدانم که ارتبط خوب برقرار کردن با آدم ها چقدر میتواند در موفقیت تو تاثیرگذار باشد. باید یاد گرفت ، باید جلو رفت.موفقیت هایت را به دیگران نشان بدهی، از ضعف هایت با کسی حرفی نزنی و آنقدر خوددار و خویشتن دار باشی که تنها وقت هایی که لازم است، وارد میدان بشوی و خودی نشان بدهی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 22:49
notenevis ...

آدم ها را از نبودن خودتان نترسانید. با نبودنتان آدم ها را امتحان نکنید و میان بود و نبودتان آدم ها را معلق نگاه ندارید. آدم ها فقط یک آدمند، وقتی محبتی که باید همراه با احترام و بودنتان باشد تبدیل میشود به نبودن دیگر هیچ چیز پیش او ضمانتی ندارد ... نه بودنتان به حالش فرق دارد و نه نبودتان...آن وقت آن آدم به جایی میرسد که دیوار بی اعتمادیش آنقدر بلند است که برایش همه حرف ها  ورفتارها، حکم رفتار وحرف کسی شبیه به چوپان دروغگو را پیدا میکند...آنقدر نبودتان را باور میکنند که دیگر بودنتان هم غیرقابل باور میشود  وبه انکار میکشاندشان...آدم ها را هی سرد  وگرم نکنید و بخواهید معلق نگاهشان دارید، یکهو متوجه میشوید میان این بازی، چنان بازنده شان کرده اید که از شما تنها یک آدم بزدل، ترسو  وبی مسوولیت در ذهنشان متصور شده اند و باور حتی دیگر آدم ها هم برایشان سخت شده است...بازی کثیفیست قایم موشک بازی کردن با آدم ها و مدام در رفت و آمد بودن بین بودن و نبودن...دست از این بازی کثیف با آدم ها بردارید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 22:32
notenevis ...

در این دنیا هر آدمی مسیر زندگی خودش را دارد مثل اثر انگشت می ماند، منحصربفرد و یگانه. آدم ها را نمیشود با مسیری که انتخاب میکنند قضاوت کرد، حتی نمیشود از روی دست آن ها تقلب کرد و همان مسیر را رفت...میشود گاه از تجربیات در بعضی ابعادزندگیت فقط استفاده کنی اما هر آدمی راه خودش را میرود...اگر مدام در حال تقلب از این و آن باشی یک روز چشم باز میکنی و میبینی زندگی خودت را رفوزه شده ای...باید یاد بگیری که زندگیت را همانطور که خودت دوست داری، به شیوه ای که آگاهیت از تک به تک لحظاتت به تو الهام میکند ، زندگی کنی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 22:21
notenevis ...

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.


کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین عقربکهای فواره در صفحهء ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.


مرا گرم کن

در این کوچه هایی که تاریک هستند


... "

سهراب سپهری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 May 18 ، 14:28
notenevis ...