نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

اعتقادم آن است که با آدم ها مهربان باش بی آن که به آن ها احتیاجی داشته باشی. هروقت توانستی کسی را دوست داشته باشی بی ان که به او احتیاجی داشته باشی، آن وقت میتوانی دم از دوست داشتن او بزنی...راستش داستان آن است، وقتی که تو فقط میتوانی صداقت و سادگیت را حفظ کنی اما نمیتوانی ظرفیت درکش را به دیگران بدهی چرا که وظیفه ات شاید  نباشد...همین است که باید با فاصله از آدم ها باشی، در دورترین فاصله از آن ها قرار بدهی خودت و هرزمان کاری از تو برآید برای کسی از سر مهر و صداقتت انجام بدهی و بگذاری و بگذری...کم کم به این نتیجه خواهی رسید که  رفاقت در این دنیا مرده است، اما مهم آن است که تو به پروردگار خودت وفادار باقی بمانی و در تنهایت سعی در آن کنی که به او وفادار بمانی...شاید یک روز حکمت تمام بی مهری آدم ها را متوجه بشوی، همان روزی که از تو یک انسان قوی تر ساخته شده باشد که ریشه اش چنان در زمین محکم شده است که کمتر تندبادی بتواند تکانش بدهد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 September 18 ، 20:31
notenevis ...

این روزها هیچ آدمی انگار از آدمی که صادق باشد با آن ها  وبا سادگی و انسانیت بخواهد رفتار کند، خوشش نمی آید. انگار به مذاق کسی خوش نمی آید کسی اندکی سر از انسانیت در آورد و انگار اگر اغراق نباشد اکثریت آدم ها از آدم هایی که بازی میکنند بیشتر خوششان می آید. میدانی؟ راستش دیشب اشک ریختم...نه به خاطر آن که دلم برای خانواده ام تنگ شده بود، نه به آن دلیل که احساس تنهایی کردم که قوی تر و وفادارتر از آنم به خودم که بخواهم به تنهاییم پشت کنم ، اما به آن دلیل که قلبم مچاله شده بود. احساس میکردم هرآن چه فشار است برروی قلبم است چرا که حس کردم تمام آدم هایی که حتی روزی به نوعی به آن ها کمک کرده ام، از من تعریف و تمجید کردند و از سادگی و صداقت و مهربانیم مدام تعریف کردند، تا به هدفی که باید رسیدند مرا از انسانیت و مهربانی یک جور ناامید کردند. با رفتارشان ، با دهن کجی کردنشان...با نشان دادن منفعت طلب بودنشان...این روزها حالم بد است..چرا که من هیچ گاه در زندگیم نتوانستم حسود باشم، نتوانستم دروغ بگویم، نتوانستم در حق کسی بد باشم و حتی گاه نتوانستم در جواب بدگویی یکی دهان باز کنم و لااقل جوابی مشابه خود آن شخص بدهم...فقط سکوت کردم...فقط سعی کردم امیدوارم بمانم به خوبی کردن، به اخلاق، به رسالت انسانیم...اما این روزها حس بدی میکنم نسبت به خودی که تمام عمر سعی کرد به اخلاقیات پایبند بماند و اکنون انگار همه زندگیش را بر آب می بیند چرا که دیگر نزد هیچکس این صفات انگار مقبول نیست...شاید اما پیش خالق جهان همچنان مقبول باشد...هرچه هست این روزها بیشتر در لاک خودم فرو رفته ام...حال و حوصله هیچکس را ندارم و انگار درون غارتنهاییم بیشتر به من خوش بگذرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 September 18 ، 20:20
notenevis ...

خطاهایی را بخشیده ام که تقریبا نابخشودنی بودند. تلاش کردم تا جایگزینی برای افراد غیرقابل جایگزین پیدا کنم و افراد فراموش نشدنی را فراموش کنم. فی البداهه رفتار کردم. به دست افرادی که انتظارش نمی رفت دچار یاس شدم، ولی افرادی را هم ناامید کردم. کسی را در آغوش کشیدم تا پناهش باشم. موقعی که نباید خندیدم. دوستانی ابدی برای خویش ساختم. دوست داشتم و دوست داشته شدم ولی گاهی اوقات هم پس زده شدم. دوست داشته شدم و بلد نبودم دوست داشته باشم. فریاد کشیدم و از این همه خوشی بالا و پایین پریدم. با عشق زیستم و وعده هایی ابدی دادم ولی بارها قلبم شکست. با شنیدن موسیقی و تماشای عکس ها گریستم.تنها برای شنیدن صدایی تلفن کردم ، عاشق یک لبخند شدم. قبلا تصور میکردم که با این همه غم خواهم مرد و از اینکه شخص بسیار خاصی را از دست دهم، می ترسیدم (که از دست هم دادم). ولی زنده ماندم، و هنوز هم زندگی می کنم! و زندگی، از آن نمیگذرم.. و تو، تو هم نباید از آن بگذری.. زندگی کن! آنچه واقعا خوب است، این است که با یقین بجنگی، زندگی را در آغوش بکشی و با عشق زندگی کنی و شرافتمندانه ببازی و با جرات پیروز شوی. چون دنیا متعلق به کسانی است که جرات به خرج می دهند. زندگی برای این که بی معنی باشد خیلی، خیلی زیاد است!


چارلی چاپلین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 September 18 ، 14:30
notenevis ...

راستش ما آدم ها گاه از هم توقعمان بیشتر از حدی میشود که باید. گاه آدم ها را با تصویر ایده آل ذهنیمان مقایسه میکنیم و ناامید و مستاصل با خودمان فکر میکنیم چرا اینطور شد و چرا آنطور شد و سرزنش میکنیم هم خودمان را و هم طرف مقابلمان را. اما راستش بهتر آن است که بدانیم ما ملزم به آن نیستیم که همه توقعات و خواسته های هم را برآورده کنیم که اتفاقا ملزم به آن هستیم که تمرین بی توقعی کنیم و برای هر آدمی در زندگیمان آنقدری که دلمان میخواهد ، آنقدر بی منت و بی چشمداشت وقت صرف کنیم که اگر یک روز به عقب بازگشتیم پیش وجدانمان احساس آرامش کنیم که هر آن چه که از دستمان بر می آمد را انجام دادیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 September 18 ، 11:45
notenevis ...

حضور هیچکس در زندگی اتفاقی نیست. همین یک جمله کافیست تا هر حضوری را غنیمت شماری، نشانه ها را جدی بگیری و از کنار آدم ها بودن لذت ببری. حقیقت آن است که اگر در لحظاتت بودن بعضی آدم ها بی معنی است، یا از بودنشان لذتی نبرده ای یا هیچ وقت به نبودنشان فکر نکرده ای... گاهی هم الکت را بردار با فکر کردن به جمله اول دورت را کمی خلوت تر کند تا نبض لحظاتت عادی بشود و زندگی با حضورهای پرمعناتر اندکی نفس بکشد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 September 18 ، 11:18
notenevis ...

آدم ها را باید در قلبت نگهداری کنی، جایگاهشان همان جا درون قلب است اما باید مراقب بود زندانی قلب تو نشوند که آن وقت که موعد خطاهایشان سرآمد و خواستی در قلبت را باز کنی و به دست فراموشی بسپاریشان هوای قلبت آن قدر طوفانی نشود که امواج خروشانش دلت را آشوب کند. آدم ها را دوست داشته باش، با تمام وجودت، با تمام قلبت، اما زندانیشان نکن، در کنار همین علاقه، رها کردن را هم یاد بگیر تا وقت رفتن، وقت دوری، حسرتی به دلت نماند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 September 18 ، 11:17
notenevis ...

اشتباه کردم که فکر میکردم تمام آدم های روی زمین خوبند مگر آن که خلافش به من ثابت شود. اشتباه میکردم که گمان میکردم صداقت میراثیست انسانی که تمام آدم ها به طور یکسان از آن بهره جسته اند. بله، من اشتباه میکردم که فکر میکردم همه آدم ها چون برگ گلند، بهتر از آب روانند. تنها آرمان شهری از دنیای آدم ها ترسیم کردم و زیر سایه درختانش خواستم که سفره زندگی را پهن کنم و با خوبی و خوشی در کنار دیگران زندگی کنم. من چه میدانستم دنیا پر است از آلودگی ها، جنگ ها، پر از آدم هایی که علیه آدم های دیگرند. من چه میدانستم دنیا جای زندگی نیست. من اگر میدانستم همان ابتدا، قبل از آمدنم به زور التماس و خواهش و تمنا هم که شده بود، میخواستم که به زمین نیایم. چه میدانستم که صلح، پاکی، صداقت طفلان گمشده ای هستند روی زمین..


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 18 ، 23:14
notenevis ...

نزدیک پاییز که میشد همیشه توی ایران یه جوری دلشوره داشتم، همیشه فکر میکردم این شور و حال واسه شروع سال تحصیلیه و این نگرانی واسه اونه، اما گذشت تا زمانی که رفتم سرکار و بازم اون شور و دلهره به سراغم اومد دم پاییز... الان دیگه میدونم این صدای پای پاییزه، این رنگی رنگی های پاییز و زرد و نارنجی های پاییزه که ولوله میندازه توی دلت.  مسحور رنگ میشم و پراز احساس وقتی شاهد تغییر رنگ درختا از سبز به سرخ و زرد و نارنجی و هزاررنگ ناشناخته میشم. درست مثل حسای ناشناخته خودم که سعی در شناختشون و پیدا کردن معنی و مفهومشون دارم. فرقی نمیکنه توی خیابونای لندن باشی یا خیابون ارم شیراز یا وسط ولیعصر توی تهران، پاییز هربار یه جور غافلگیرت میکنه، با صدای پاش، با لرزش نگاش توی برگ ریزونش ، با رنگ لپای سرخ رنگش که مثل رخ یه عاشق خجالتیه و با صدای شرشر بارونش زیر سقف چاردیواریت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 18 ، 23:09
notenevis ...

یه روز چشم باز میکنی و میفهمی خودت را با تمام ظاهرت، با تمام نقص و عیب و ایرادای ظاهریت و شخصیتت دوست داری. از هیچکس دیگه توقع نداری. با خودت در صلح کاملی و خودت رو اونقدری دوست داری که دیگه از دست خودت کمتر حرص میخوری و کمتر به خود سرزنشگر درونت اجازه میدی اذیتت کنه. اون روزی که بالاخره خودت رو پذیرفتی به آرامش میرسی و دیگه خود واقعیت اونقدر برات پذیرفته شده که هیچکس نتونه بین خودت با خودت دشمنی و قهر راه بندازه. اون وقته که دیگه حتی اگر ورزش میکنی واسه این نیست لاغر بشی و نگران نگاه دیگران نسبت به هیکلت و ظاهرت باشی، موقع خنده از نزدیک از چهره خودت عکس میگیری و لذت میبری چون مهم نیست از دید دیگران زشتی یا زیبایی، چون دیگه داری واسه خودت، از لحظاتت به سبک خودت لذت میبری و این صلح درونی با خودت کلی نعمته.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 18 ، 23:07
notenevis ...

باید بچه ها باید مهربان بود، باید اشتباهاتشان را زود بخشید، قهر کردن با آن ها ناراحتشان میکند، به هول و هراسشان می اندازد،  آن وقت یکهو چشم باز میکنند که تبدیل به یک آدم بالغ بزرگسال شده اند که تمام وجودشان کمالگرایی شده است، پراز استرس ، پراز نگرانی، چر از اضطراب  وآنقدر اشتباهاتشان را به خودشان سخت میبخشند که انگار گمان میکنند باید آدمی پاک و منزه باشند. حواسمان باشد با کودکانمان چطور رفتار میکنیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 September 18 ، 17:28
notenevis ...