نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۴۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

به شدت سرما خورده بودم، دکتر آنتی بیوتیک تجویز کرد به همراه قرص و شربت سینه و ویتامین سی،  در کنار همه این ها پرهیز غذایی را هم باید اضافه کرد که مراقب باشی سرخ کردنی نخوری، داروی آنتی بیوتیک را با آب فراوان مصرف کنی و خیلی از مراقبات دیگر... در زندگی اما گاه خودت برای زندگی خودت تجویزهایی میکنی، مثلا بعد از یک دوره که دور وبر خودت را شلوغ کرده بودی، یا سرت به زندگی زیادی گرم شده بود، برای خودت تنهایی تجویز میکنی، پرهیز از آدم ها را در برنامه میگذاری و برای مدت کوتاهی  تمام آن چه که سهم خوشمزه جات زندگیت بود را برای نیوفتادن در تله روزمرگی کنار میگذاری، آن وقت برای خودت کمی رویای جدید، آرزوها و خیالات دست یافتنی جدید تجویز میکنی و حالت که خوب شد و دوران نقاهتت طی شد باز از همه چیز لذت میبری.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 February 16 ، 19:20
notenevis ...

آدم ها به وسعت درکشان،  زیبایی روح دیگران را می بینند، هرچه دریای درکشان عمیق تر باشد، زیبایی را بیشتر می بینند،   به عمق داناییشان، مثل درختی پربار، فروتنیشان بیشتر میشود. آدم ها به قدر خالص بودن محبتشان عزیز و ماندگار  و به اندازه اعتماد و ریسکی که میکنند آسیب پذیر میشوند. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 February 16 ، 19:52
notenevis ...

به دوستی میگفتم گمان میکنم دوران نوشتن من هم به سرآمده باشد...کم کم باید سردر وبلاگ را یک علامت تعطیل بزنم و پیج و هرچه هست و نیست را ببندم و برم دنبال زندگیم. اصلا فکر میکنم دوران فانتزی‌هایم به سرآمده باشد.بعد با خودم فکر کردم که فانتزی‌نویس خوبی بوده‌‌ام اما برای دوران نوجوانیم.از یک جابه بعد واقعیات زندگی چنان توی صورتم خورد که نتوانستم به جز رویاهای دست‌یافتنیم به چیز دیگری فکر کنم و سعی کردم با واقعیات روبرو بشوم، ترس‌هایم را باور کنم، بپذیرم و با آن‌ها روبرو شوم.بعد هی فکر کردم که یک روز هم بود که ایده‌آل گراییم سربه فلک می‌کشید و هرروز از تمام چیزهایی حرف میزدم که شاید میرفت تا در عالم واقعیت محقق نشود، با همه این‌ها گاهی تایید بقیه هم برایم مهم می‌شد که اگر کسی مخالفت میکرد دیکتاتوروار می‌ایستادم و می‌گفتم من درست می‌گویم و تو "قطعا" غلط! بعد هی گذشت و من هم هی یادگرفتم که در این دنیا علمیست تحت عنوان "آمارو احتمال" ، از آمارش که در بگذریم (که از نظرم مزخرف‌ترین علم می‌شود به خصوص اگر پای سیاست به میان بیاید) اما احتمالش می‌گوید در این عالم هیچ چیز قطعی نیست و چقدر هم اتفاقا خوب گفته است و راست! بعد یک جایی رسید که دیگر برایم جز تشویق و توجه عزیزترین‌ها، بقیه در حاشیه ‌ترین شدند. هی فکر کردم چقدر مهم نیستم، چقدر همین‌که لازم نیست برای عده خیلی کمی حداقل تظاهر کنم گاهی خوب است و همین خودم بودن در تمام حال و احوال برای عده‌ای خاص لذت بخش است...به جایی رسید که دفترشعرم خالی از شعر شد جز مواقعی که احساساتم فوران کند، نقاشی کمتر کشیدم، لغات از ذهنم کمتر و کمتر عبور کردند و بعد هی ذهنم شد محل تردد شک و تردیدهایم. دوراهی‌های زندگی هرکدام درست مثل چندین آهنربا که هرکدام در حال کشیدن من به سمت خودشانند شروع به کشیدن من کردند تا جایی که هی کش آمد همه چیز، ساعات ، ثانیه‌ها لج کردند و هی با خودم گفتم که بالاخره تصمیم درست را می‌گیرم و اگر الف نشد سراغ ب می‌روم..موسیقی برایم همچنان اما جزو لاینفک باقی ماند و عشقم به هنر ونوشتن و نقاشی همچنان در صدر باقی مانده‌اند.فقط همین را میدانم که من همان آدمی هستم که به دوست داشتن آدم‌ها معتاد بوده‌ام همیشه.من همان آدمی هستم که به امیدواری هم معتادم! اصلا به امیدواری هم امیدوارم! چنان که بخواهم "شانس" را هم در زندگی به "قطعیت" گاه به گاهی امیدوار کنم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 February 16 ، 10:57
notenevis ...

گاهی گذشت میکنم، گاهی گذر می کنم و گاهیم هم گذشت میکنم وهم میگذرم. بعد هر کدوم از اینا با هم کاملا فرق میکنن! گذشت کنم یعنی بخشیدم و تموم شد رفت و لزومی هم نیست فراموش کنم چون اصلا مساله مهمی نبوده...اما وقتی گذر می کنم و میگذرم یعنی ناراحت شدم، می بخشم که دلم آروم بگیره و خودم اذیت نشم اما متاسفانه فراموشش نمی کنم تااگر اشتباهی صورت گرفته باز هم تکرار نشه...چقدر خوش شانس باید باشه اونی که ازش گذشت می کنی و چقدر باید بدشانس باشه یکی که ازش گذر کنی...خلاصه همچین چیزایی :دی

سوالی داشتید بپرسید روشن تر کنم براتون :دی


پ.ن: از میان نوشته های قدیمی در همین روز

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 16 February 16 ، 11:46
notenevis ...

شیوه عاشقی کردن های آدم ها فرق دارد، به قول خواهرجان هرکس قصه زندگی خودش را دارد، هر آدمی یک مسیر، یک تفکر، یک منش متفاوت را برای برخورد با آدم ها و زندگیش انتخاب میکند و جلو میرود...اما مهم است که آدم ها همدیگر را همانطور دوست داشته باشند که در دلشان همیشه آرزویش کرده اند، مهم است که اگر یکی میخواهد تو را دوست داشته باشد، از آن عشقی که به تو می ورزد لذت ببری، دلت آشوب بشود و صدای قلبت را به وضوح بشنوی نه هربار با هر ابراز عشقش، دلت بخواهد دنیا همان لحظه تمام بشود، حالت بد شود، به هم بخورد از تمام عشق های دنیا...مهم است شیوه عاشقی کردن آدم ها مثل هم باشد تا زندگی هنوز خوشگلی های خودش را داشته باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 16 February 16 ، 05:08
notenevis ...

همه آدم ها در زندگی ترس هایی دارند ناگریز، ترس هایی که گاهی از دید دیگران مسخره یا خنده دار آید، شاید هم گاهی از بچگی با تو رشد کرده باشند، اما هر چه هست یا میدانی، میتوانی و با تمام وجودت بر ترست غلبه میکنی و با آن روبرو میشوی و یا آنقدر ترس هایت را ادامه میدهی، غرقشان میشوی تا یک جا به بن بست برسی، غرق کامل بشوی. باتلاق ترس همین است، تا غرقت نکرده ، تا هربار تا گردن تورا فرو نبرده تا با یک تکان کامل غرقت کند باید با تمامشان روبرو شوی .

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 16 February 16 ، 05:01
notenevis ...

کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم.

کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند، کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب دهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند.کاش می توانستم برای کلمه موقعیت ارزشی قائل بشوم.
در بیابان ایستادن و فریاد زدن و جوابی نشنیدن و به این کار ادامه دادن، قدرت و ایمانی خلل ناپذیر و مافوق بشری می خواهد. چه دنیای عجیبی است...
من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند. نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. من می خواستم و می خواهم بزرگ باشم. من نمی توانم مثل صد هزار مردم دیگری که در یک روز به دنیا می آیند و در روزی دیگر از دنیا می روند بی آنکه از آمدن و رفتنشان نشانه ای باقی بماند، زندگی کنم.فقط دلم می خواهد به آن مرحله از رشد روحی برسم که بتوانم هر موضوعی را در خود حل کنم. برای من احتیاج، کلمه ای بی معنی شود. بتوانم زندگی را مثل یک گیاه زهری میان انگشتانم بفشارم و خرد کنم و بعد هم آنرا زیر پایم بگذارم و لگدمال کنم. دلم می خواهد به ابدیتی دست پیدا کنم که آرامش در آنجا مثل بستری انتظارم را میکشد و چشم هایم را می توانم توی این بستر بدون هیچ انتظار خرد کننده ای روی هم بگذارم...

"فروغ فرخزاد"
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 13 February 16 ، 18:21
notenevis ...

کلاه قرمزی : کاشکی من دایناسورت می شدم.

یکی از عاشقانه ترین و خالص ترین وناب ترین دیالوگ هایی بود که عشق ازش می چکید...

روز ولنتاین یا سپندارمذگان چندان با هم فرق نداره برای اونایی که دلشون پیش هم گیره وعاشقن و گل در بر و می در کف و معشوق به کامشون هست....

روز ولنتاین بر هم عشاق مبارک باشه.یادتون نره که عشق مراقبت میخواد و تعلق به یک روز خاص هم نداره.مراقب عاشقانه هاتون باشید که به بار بشینه ...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 13 February 16 ، 18:18
notenevis ...

اولین باری که فهمیدم ولنتاین چی هست و اصلا به چی میگن ولنتاین روزی بود که از کلاس زبانم پیاده رفتم دم موسسه خواهرم که با هم برگردیم خونه و اون میخواست واسه نامزدش کادو ولنتاین یه دونه کارت پستال خیلی قشنگ بخره و با هم به لوازم التحریر رفتیم. اونجا بود که من از دیدن این همه عشق و احساس هیجان زده شده بودم. بعد که برگشتیم خونه توی دفتر خاطراتم بزرگ نوشتم 14فوریه روز ولنتاین هست.روز عشاق ...از اساس نمیدونم یه دختر دوره راهنمایی چرا باید همچین روزی براش اونقدر مهم بشه که توی دفتر خاطرش هم بنویسدش.ولی خب خوبه یادمه که هیجان داشتم که این روز توی ذهنم بمونه همیشه...یادم میاد حتی دنبال این رفتم که اصلا چرا به این روز میگن ولنتاین؟ اون وقتا هنوز اینقدر اینترنت باب نشده بود و بعد از کلی سرچ فهمیدم که ولنتاین یه کشیش بوده که زمانی که عقد کردن ممنونع بوده به خاطر اون که پسرا باید میرفتن جنگ و نباید ازدواج میکردن دختر پسرا رو به عقد هم در می اورده و سر همین مساله هم اعدام میشه . خلاصه این که یکی از فانتزی هام این شد از اون روز که تویی که من رو دوست داری هم روز ولنتاین سر وکلت پیدا بشه و دوست داشتنت رو به من بگی و من رو هیجان زده کنی و این روز آغاز یک زندگی نو برای من بشه...به هر حال ولنتاین همه اونایی که یارشون در بی و می در کف و معشوق به کامشون هست مبارک باشه...

به قول سعدی : فرق است میان آن که یارش دربرست و آن که دو چشم انتظارش بر در 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 13 February 16 ، 18:13
notenevis ...

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل های خشک گذر می کردند

به دسته های کلاغان

که عطر مزرعه های شبانه را

برای من به هدیه می آوردند

به مادرم که در آینه زندگی می کرد

و شکل پیری من بود

و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را

از تخمه های سبز می انباشت

سلامی دوباره خواهم داد

می آیم می آیم می آیم

با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک

با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم می آیم می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا

در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد.


فروغ فرخزاد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 13 February 16 ، 17:47
notenevis ...