نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۹ مطلب در دسامبر ۲۰۱۵ ثبت شده است

بعضی مسایل ذهنت را درگیر میکنند، به بن بست میرسانند فکرت را، شاید که حالت در لحظه را هم تحت تاثیر خود قرار دهند، اصلا انگار وسط یک چهارراه بزرگ ایستاده باشی و تمام ماشین ها با سرعت و سروصدای زیاد از کنارت رد بشوند، آن وقت تمرکز کردن برایت سخت میشود، ذهنت خالی نمیشود و به اجبار تمام هرچه هست و نیست را رها میکنی به حال خودش، میگذاری یک وقت سر فرصتی مناسب، شاید یک زمانی که کاری از تو بر بیاید، حلش کنی. اما همیشه پس زمینه ذهنت، در ناخودآگاهت انگار یک کار ناتمام داری، انگار حرف هایی برای گفتن، کارهایی برای انجام و رفتاری برای نشان دادن داشته باشی. گاهی اما تمام کردن کاری ناتمام آنقدر لذت بخش است که انگار وجدانی برای همیشه راحت شده باشد و بتوانی با لبخند یکی از لیست محدود کارهای ناتمامت خط بزنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۱۹:۵۳
notenevis ...

درخت به زمستان که میرسد مجبور میشود از دست دادن برگ‌هایش را بپذیرد و تا جوانه زدن منتظر بماند. یک وقتی هم رخ زردش را سعی میکرد پنهان کند در پشت طبیعت هزاررنگ، با اغواگری و سحر و جادو در مقابل چشمان هزار هزار عابر. گاه اما در مواجهه با سختی ها این اتفاق در زندگیت می افتد، به مشکل میخوری، غمگین میشوی، به در بسته میرسی، مجبور میشوی نهایتا بپذیری، شاید که ابری هم شد و بارید، اما هرچه مقاومت کنی، در نهایت یک راه داری، قبول هرچه هست به عنوان شرایط حال هزار و تلاش برای جوانه زدن و دوباره سبز شدن و لذت بردن تمام و عیار از زمستان سفید و پرباران و شاید هم که در نوع خودش بسیار زیبا و خاطره انگیز.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۰۵:۴۱
notenevis ...
از قشنگترین حس های دنیا یکی این است که یک روز می فهمی یکی هست که تو را مدت هاست دوست داشته و هرگز نتوانسته احساسش را بر زبان بیاورد. 
و از تلخ ترین حس های دنیا هم یکی این است که آن روزی که می فهمی او تو را خیلی دوست داشته و تو هم به او می گویی دوستت دارم، خیلی خیلی دیر شده باشد. او سهم دیگری شده باشد. عشق آب شده باشد در سبوی شکسته ی فرصت.
دریغا که در پس هر احساس قشنگی، احساسی تلخ در کمین نشسته.

متن از : مهدی رجبی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۰۵:۲۵
notenevis ...

مهم است یک جا که رسیدی، چشم که برگرداندی، دنبال آشنا که گشتی، دست آخر دیدن چه کسی لبخند به لبت می آورد. شاید که در آن فضا همه برایت آشنا باشند، شاید که اصلا غریبه نبودی، غریبه نباشند، اما همانی که دیدنش لبخند به لبت می آورد که سریع سمتش بروی باید جایگاه مهمی در قلبت داشته باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۸:۳۴
notenevis ...

تنها یک ثانیه بیشتر نیست اما همین کافیست برای جشن گرفتن بلندترین شب سال.بهانه ایست برای شروع فصلی سرد با گرمای وجود آدم هایی که دوستشان داری. زمستانتان پر از عشق آدم هایی که دوستشان دارید، دوستت دارند،  کسانی که قلبتان به یمن وجودشان می تپد و دلتان به عشق حضورشان گرم است. 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۴
notenevis ...

در  زندگی تمام کارهایی که میکنی، تمام محبت هاو مهربانی که نثار این و آن میکنیبه خاطر دلت هست، که اگر نباشد کل مسیر یکطرفه زندگی را باخته ای بی آن که بهره ای از آن برده باشی. همین که منتی بر سر این و آن نداشته باشی کافیست تا بی توقع درونت خالی از کینه باشد، این وسط تنها یک چیز هست که ممکن است روزی آزارت بدهد، آن هم این است که تمام آدم ها قدردان نیستند، بعضی آدم ها قدرناشناس هم هستند، و آن که زیادی از هرچیزی ممکن است روزی زیادی هم باعث دلگیری و ناراحتی شود. باید مراقب اندازه ها بود، گاهی هم لازم است کمی تعادل را حفظ کرد و برای برابر شدن با همه آدم ها اندازه و قدر خودت را کم و زیاد نکرد. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۱۷:۵۴
notenevis ...

آدم باید بداند کی تلاش کند، و چه زمان پاروی همه چیز بگذارد و فراموش کند. آدم باید بداند کی روی ویرانه های پل های پشت سر پلی جدید بسازد و چه زمان همان ویرانه ها را هم از بین ببرد و بین زمین و آسمان رپی پلی معلق راه نرود که جانش، روحش.، روانش به خطر افتد. آدم ها اگر به وقتش تلاش کنند و به وقتش از همه چیز دست بکشند،  آن وقت حسرت کمتری هم به دلشان می ماند و لذت بیشتری میبرند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۶
notenevis ...

من از آن دست آدم ها هستم که هرقدم روبه جلویی که بردارم، تصمیمات مهم زندگیم را همیشه با وسواس گرفته ام، اما میانه راه گاهی خیلی دلگیر شدم، ناامید شدم، انگیزه و هدف کم آورده ام و نیازمند یک بازیابی شده ام، اما از بخت و اقبال خوبم همیشه دوستان خوبی داشته ام که مایه دلگرمی شده اند، که به زندگیم آرامش بخشیده اند،  که آنقدر انگیزه هایم را تقویت کرده اند و همیشه کمک حالم بوده اند که گاهی توانم در تشکر از آن ها کافی نیست.  هرچه هست من آدم خوشبختی باید باشم که عزیزترین ها و رفیقانی دارم که زندگیم را برایم پراز معنا و رنگ های شاد کرده اند و حالم را خوب میکنند. خدایا شکرت.


بیست و هفتم آذرماه نودوچهار



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۹
notenevis ...

ترس که سراغت آید، آن هم ترس از دست دادن، هرچه باشد از دستش میدهی، چه رویایی دور باشد، چه چیزی، ابزارو اشیایی بی ارزش و چه تعلق خاطر یا آدمی دوسداشتنی در زندگی... آن وقت است که از بس میخواهی،  میترسی و از بس میترسی نمیرسی، و اما گاهی از بس نمیشود، از بس تلاش کرده ای و نشده و نرسیده ای بی غیرت میشود آدم، بى تفاوت دیگر نمیخواهد، دیگر نمی‌ترسد.  به گمانم همان حالت اول بهتر باشد که داشته باشی، که رنج نداشتن سرت نباشد، حتی اگر ترس از دست دادنش باشد. اما هرچه هست چه ترسش، چه نداشتن هردو غم انگیز است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۶
notenevis ...

بحث بر سر آن است که بین خواستن و شدن ها فاصله بدی افتاد و این قصه درازیست که تا بوده همین بوده. جاده ایست ناهموار که توانش را فقط کسی دارد که باور داشته باشد وارد کوه و جنگل که شد، مه هست، دره هست، پستی و بلندی که هرجایش زمین زد و نشست همانجا مقصدش نیست و به هرسختی که هست باید تا انتهایش برود. انتها هرچه باشد خوب است، هرچه پیش آید ته قصه نیست چرا که گاهی شروعیست برای دوباره و دوباره خواستن و بیشتر تلاش کردن و بیشتر از قبل خواستن تمام آرزوها و رویاهاییت چرا که همیشه آخر داستان خوب خواهد بود،  اگر اکنون خوب نیست پس باورکن که هنوز آخرش نیست ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۵
notenevis ...