نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۲۱ مطلب در آگوست ۲۰۱۵ ثبت شده است

در عمرم از چیزهایی متنفر بوده ام همیشه، بعضی بیشتر از بعضی دیگر اما! مثلا آن که در مراسم های عروسی، یا مهمانی ها هرکسی که دختری مجرد یا پسری مجرد میبیند سریع برمیگردد و میگوید ایشالا که یک شوهر/ زن خوب نصیب تو بشود و من چقدر از این سطحی نگری ها بیزارم. در این فرهنگ غالب جا نیوفتاده که یک همراه، یک دوست و هم تیمی خوب نصیب هر دختر یا پسری بشود. یک رفیق صمیمی.  همین تفکیک جنسیتی که در ناخودآگاه زنان و مردان نسل قبل از خودمان رفته که به بعضی هم نسل های خودم هم منتقل شده! گاهی با دیدن بعضی رفتارها با خودم فکر میکنم کسی دنبال همراهش نمیگردد، فقط دنبال کسیست که بتواند دلش را قانع کند که ازدواج هم کرد، یا اینطور بگویم ازدواج میکند با هر کسی که به نظر خوب است، چون حس میکند وقتش شده، نه آن که چون همراه واقعی و رفیق زندگیش را پیدا کرده تصمیم میگیرد متعهد و متاهل بشود. همین.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۴۵
notenevis ...

همانجا که یاد گرفتی که با هر عابری که از زندگیت میگذرد، خاطره سازی نکنی، همانجا یک برگ برنده در دستت گرفته ای که خودت از آن بی خبری. همین که بدانی هر خاطره امروز فردا بلای جان زندگیت میشود، خودش یعنی کلی. گاهی حواست نیست اما شعرها، خیابان ها، آهنگ ها و حرف ها و حتی گاهی بعضی لحن ها و کلمات تو را یادشان می اندازد و آن وقت باید بروی جایی گوشه ای پناه گیری تا زلزله اش آرام و بی صدا از تو عبور کند و ویرانیش سهیم نباشی.


جواب ایمیل و کامنت ها رو در اسرع وقت میدم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۱۵
notenevis ...

یک.نوعی از دوست داشتن ها هست که تو دوستش داری، او هم تو را دوست دارد، اما هیچکدام هیچ کاری نمیکنید، به دوست داشتن هم ادامه میدهید یا به جایی میرسید یا نمیرسید دیگر ! که بعضا اینقدرطرفین من من میکنند که به هیچ جایی هم نمیرسد قاعدتا و طرفین نابود میشن میرن پی زندگی بعدیشون.

دو.یک مدل از دوست داشتن هم هست که دوستش داری، دوستت دارد اما خب طرفین هم میدانند که این نوع دوست داشتن، این عشق راه به جایی جز یک دوستی عمیق خیلی خوب نمیبرد وبودن همیشگی با هم چیزی شبیه معجزه میطلبد، فقط میتوانند با حفظ حریم ها و فاصله ها و حتی بعضا دیده شده با حفظ نکردن فاصله وحریم ها با هم ماند و از لحظات لذت برد و اما هیچ وقت این عشق را ابراز نمیکنید تا زمانی که روزگار یک نفر را سر راه یکی از طرفین قرار بدهد که بودن با او معجزه، رویا یا خیال نباشد و این رابطه خودبه خود کمرنگ تر وکمرنگ تر بشود وبه یک شخص خاص تنها در قلب معطوف بشود این حضور و گه گاه یک دوست خوب کمرنگ در کنار مشغله های زندگی.
سه. نوع دیگری از دوست داشتن هست که تو دوستش داری، اما مطمئن نیستی که او هم تو را دوست دارد یا نه، یا اصلا نمیدانی که او تو را ببیند یا نه، که باز دوحالت دارد یا تلاش میکنی که ببیندت و بشناسدت یا باز هم دوست داشتنت را در قلبت نگه میداری و هیچ وقت او نمیفهمد که دوستش داشته ای و چشم باز میکنی که از دستت پریده و دیگر هیچ کاری از تو ساخته نیست...همینقدر لوس وبیمزه داستان تموم میشه.معمولا تعداد کمی آدم جسارت ابراز احساسشون رو پیدا میکنند در این حالت به خصوص اگر دختر باشند.
چهار. یک نوع دوست داشتن هم هست که دوستش داری، اما دوستت نمیدارد، آنقدر به دوست داشتنت ادامه میدهی که یا از تو خسته بشود و دل بکند و تو با آه و حسرت و به صورت اجباری جدا بشوی ، یا با همین گدایی کردن محبت بتوانی محبتش را بخری و از آن خود کنی و به دلیل مازوخیسم درونی که داری اصلا هم ناراحت نباشی که یک روزی دوستت نداشت و چه آزارها که دیدی.
پنجم. نوعی از دوست داشتن هم هست که دوستت دارد، عاشق تو هست، اما تو هرکاری میکنی به دلت نمینشیند که نمینشیند، بعد هی هرکاری میکند تا تو را به خود جذب کند تو هی از او دورتر و دوتر میشوی تا به جایی میرسد که در اکثر مواقع با دعوا و دلخوری تمام میشود، آن هم کاملا به صورت یک طرفه.بعضا دیده شده با دعوا تمام نشده اما طرف به خیال خودش چون دعوایی نشده باز بعد از مدتی خواستار ادامه شده که باز در نهایت به دعوا ختم شده.
ششم. یک نوع دوست داشتن هم هست که دوستت دارد، تو هم ازش بدت نمیادا، ولی هی ناز میکنی، هی ناز میکنی، هی خودت رو به در و دیوار میزنی و عیب و ایرد میگیری، اونقدرتو رابطت دنبال نکته نچسب میگردی تا تهش میفهمی دوسش نداری، اونم بی میل میشه و کلا این دوست داشتنه تهش میرسه به بی تفاوت شدن طرفین و از بین هم میره کم کم و دوستی که چه عرض کنم، هیچی ازش باقی نمی مونه دیگه.
هفتم .یک نوع دوست داشتن هم هست تلفیقی از مدل های بالا بر اساس زمان های مختلف هست، یه موقع دوسش داری، دوست داره، یه موقع دوست داره دوسش نداری، یه موقع دوسش داری، دوست نداره و همینجوری رابطه پیش میره پیش میره و ادامه پیدا میکنه.فکر کنم روابط عاشقانه امروزی یا حتی دیروز بیشترش همین مدل آخری باشن.
نقطه سر خط
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۳۲
notenevis ...

بدی کتبی شدن همه چیز آن است که شفاهی بودن را یادمان رفته! آنقدر درگیر نوشته‌ها شده‌ایم، چشم‌هامان بر همه چیز زوم کرده‌است، که فراموشمان شده، گوش‌هایی داریم که می‌تواند همین‌‌ها را بشنود و از قضا چه لذت فراوانی هم دارد. همین که این روزها تکنولوژی صدای آدم‌ها را تا آن‌جا ازمان گرفته که حتی صدای زیبای طبیعت را هم دیگر نمی‌شنویم ،خودش یعنی یک فاجعه انسانی! اصلا همین "دوستت دارم" های مجازی، همین "بوسه" های مجازی کار دست آدم‌ها داده است. فاصله جغرافیایی و مکانی هم نباید مانع آن شود که صدای آن‌هایی که دوستشان داریم ازما دریغ بشود... هیچ چیز نباید مانع شود که از حواس پنجگانه استفاده نکنیم! همین که بیناییت را بیشتر از شنواییت به کار گیری، همین که طعم‌ها را دیگر آنطور که باید احساس نکنی، همین که نتوانی دیگر لمس کنی، عزیزترین‌هایت را در آغوش بگیری، در آغوششان آرام گیری، ببوییشان، ببوسیشان ، همین یعنی خطر! یعنی نبودن هیچ چیز برسر جایش! گمان آن را دارم که این روزها حواس پنجگانه رو به فراموش شدن است و چقدر این اتفاق ناگوار است اگر ادامه پیدا کند و روزی خودت را جایی بیابی که فقط از همه چیز کتبی شدن و خواندن و دیدن را یاد گرفته باشی!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۳۰
notenevis ...

میگفت ما دخترها گاهی احمق میشویم،ساده ایم، دلمان طاقت نمی آورد،  دل کوچیک هستیم، هرچه بیشتر پسمان میزند آن که دوستش داریم بیشتر طرفش میرویم، اما پسرها دل گنده اند، قوانین بازی را بهتر بلدند، خوب میدانند سکوت کردن را تا کجا ادامه بدهند که لجت بگیرد، هروقت دلشان خواست میروند، هروقت دلشان خواست می آیند، زل زده بودم به چشمانش که زیبا بودند اتفاقا، نگاه میکردم و گفتم اا به حال کسی به تو گفته بود که مازوخیسم داری؟ یا تا به حال کسی به او گفته بود سادیسم دارد؟! خب همین است دیگر دخترجان، تو از آزاردادن خودت لذت میبری و او از آزار دادن تو و این گونه هردو توهم خوشبختی برتان داشته، هیچ ربطی هم به هیچ چیز دیگر ندارد. سکوت کرد، چون حرف دیگری برای گفتن باقی نمانده بود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۵۱
notenevis ...

گیرم که آدمی را در گذشته دوست داشتی، گیرم که عاشق بودی، عاشقی کردی، تمام روز و شب هایت را به پایش ریختی و اما نشد، نرسیدی...راستش به گمانم اصرار آدم ها برای تکرار خاطرات خنده دارترین کار ممکن باشد.خاطرات را باید همانطور که هست دست نخورده در گذشته گذاشت و از روی پلی که تو را به آینده وصلت میکند آرام آرام قدم برداشت و در قلب را به روی بقیه آدم ها باز گذاشت...آدمی که در گذشته گیر کرده ، دست و پا میزدند ، تمام خاطراتش را همانطور در زمان حال میخواهد در حالی که این نشدنی ترین کار ممکن است...گاهی باید به بقیه آدم ها هم فرصت بدهی، شاید خاطراتی بهتر برایت ساختند که قبلی ها آنقدر برایت کمرنگ شدند که از یادت رفتند...گاهی اصرار ورزیدنت برگذشته برگ بازنده ات برای گرفتن حالت میشود و بس.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۴۳
notenevis ...
گاهی نبودن آدم ها دیگر برایت اصلا سخت نیست، دیگر به نبودنشان عادت کرده باشی،شاید هم عادت نه، بلکه باور کرده باشی و کنار آمده باشی، اما گاهی آدم از پیدا شدن های ناگهانی و مجدد آدم هاست که شوکه میشود، انگار در یک جنگل پر از مه گم شده باشی،درست هنگامی که این مه برایت دلچسب شده باشد و به آن عادت کرده باشی و در حال مسیریابی باشی و خودت را کم کم خارج از مه پیدا کرده باشی و از پیداشدنت مطمئن شده باشی باز دوباره گرفتار مه غلیظ تری بشوی و این بار دیگر انگار پیدا نخواهی بشوی...پیدا شدن دوباره بعضی آدم ها از اساس حالت را که نگیرند اما قطعا گذشته هایی را به یادت می آورند که برای فراموش شدنشان چه تلاش‌ها که تکرده گاه در زندگی با نبودن آدم ها دیگر مشکلی نداری بلکه با بودنشان هست که مشکل پیدا میکنی...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۴ ، ۰۵:۰۹
notenevis ...

برگ‌های پاییزی رقصان رقصان از اصل خود جدا می‌شوند ، 

دراضطراب این جدایی باد است که شادمان برگ‌ها
را با خود هرکجا که می‌خواهد می‌برد...
درخت در فراق شاخ و برگ خود می‌ماند...
برگ‌ها باد را همراهی می‌کنند...
رسم طبیعت همیشه آن است،
یک مضطرب می‌شود تا دیگری آرام 
وقرار گیرد...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۵۷
notenevis ...

 اسمش را هرچه میخواهی بگذار، تکرار تجربه، حماقت، اشتباه... هرچه دلت میخواهد اصلا! اما میخواهم بگویم که " تجربه دوباره یک تجربه اگر دردناک بوده باشد قطعا از بار اول دردش خیلی بیشتر است".در زندگی آدم شکست ها و عدم موفقیت هایی همیشه هست که جایشان بد درد گرفته...اما آدمیست دیگر انگار فراموش میکند که قاعدتا باید "مارگزیده از ریسمون سیاه سفید بترسد" و همین آلزایمر مقطعی کار دستش میدهد...بحث درس های مختلف معلمیست که یک بار از تو امتحانش را گرفته، یک بار از این امتحان با هرچه زجر و بدبختی بود گذشتی و گذر کردی و صبور بودی و تحمل کردی و تازه آن وقتی که میرفت تا همه چیز فراموش بشو د باز هوس روخوانی درس کردی...تکرارِ مجدد یک تجربه قطعا از بار اولش دردناکتر تمام میشود... مراقب باید بود تا دچار تکرار مکررات نشوی تا بار دیگر حالت فدای گذشته‌ات بشود و آینده را از تو دریغ کند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۳۴
notenevis ...

به گمانم داشتن آدمی در زندگی که با دیدن او هی مجبور نباشی پشت سرهم دو دقیقه‌ای یک بار بگویی "خب دیگه چه خبر؟ " از داشتن یک آدم به تنهایی مهم تر باشد! آدم باید بتواند ساعت‌ها حرف برای گفتن داشته باشد، باید بتوانی هر لحظه هر ثانیه‌ای که دیدی او را بتوانی برایش از اتفاقات جدیدی که افتاده بگویی، اصلا همین که بتوانی روزت را با جزییات کامل تعریف کنی و در همین تعریف کردن‌ها شنونده بودن، شدن را مزه مزه کنی، یعنی همه چیز. همین که در هربار تعریف کردنت یک نکته جدید پیدا کنید و دوتایی با هم بخندید یعنی همه چیز. آدم باید در زندگیش یکی را داشته باشد که برایش حرفی برای گفتن داشته باشد، نه آن که هربار بخواهد چند جمله تکراری را به او تحویل بدهد، به تو تحویل بدهد با یگ نگاه پرلبخند اما تصنعی. باید بتوانی از موفقیت‌هایت برایش همانطوری بگویی که از شکست‌هایت میگویی. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۰۱
notenevis ...