نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۵۴ مطلب در ژانویه ۲۰۱۶ ثبت شده است

صراحت کلام بهترین صفتیست که در آدم ها دیده ام و صراحت وقتی همراه آرامش کلام باشد بهترین رویکردیست که از آدم ها میشود دید. اصلا آدمی که بلد باشد در عین رک بودن و صراحت کلامی که شخصیت قویش را به نمایش میگذارد،  داناییش را نیز ثابت کند و آرامش به زندگی دیگران تزریق کند، خودش را در قلب آدم ها جا میکند.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۶
notenevis ...

میترسم، از آن روزی که عادت کرده باشم به دوست داشتن کسانی که ابتدا به ساکن دوستشان نداشتم، از روزی که بدانم همان هایی که دوستشان داشتم و دم نزدم، دوستم داشته اند و هرگز "دوستت دارم" و مهر و صفا بر لبانشان، چهره شان جز برای دیگرانی که من بی خبرم از آن ها جاری نشده. از سکوت و نگفتن ناگفته هایی که تا ابد ممکن است تاوان داشته باشند هراس دارم. از روزی میترسم که مهربانیم بر لب طاقچه تکرار دیگر لذت بخش نباشد، از آن روزی که هراس آینده و حسرت گذشته بخواهد حالم را از من بگیرد، گریزانم. من به دنبال لحظه ام، به دنبال دمی شادمانی، به دنبال ثانیه ای شادی و به دنبال آدم های جاودانی. من حتی از آن روزی که تمام اعتراف هایم، تمام گفته ها و ناگفته هایم دامانم را بگیرند گاه میترسم و از آن میگریزم. من میترسم پس هستم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۳۳
notenevis ...

خالی شدن ذهن شاید که محصول آرامش است، شاید هم پر از تشویش و اضطراب، هرچه هست اما سکوتش دلچسب است، گاهی انگار فکرت را قرض داده باشی، تنها کافیست چشمانت را ببندی، متمرکز شوی روی لحظه و از صدای سکوت ذهنت لذت ببری. 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۳۵
notenevis ...

بچه که بودیم فکر میکردیم پدر و مادرمان همه چیز را میدانند، اصلا مگر میشود آن ها درباره چیزی اطلاعات نداشته باشند؟ منش کودکانه مان تاییدشان میکرد، بزرگتر که شدیم فکر کردیم که هیچ چیز نمیدانند و درک نمیکنند و این ماه هستیم که فقط میفهمیم، گاهی گستاخ میشویم و فکر میکنیم که ما بهتر میفهمیم.گاهی مادرم میگوید که زمان به تو ثابت میکند که حرف های من تا چه حد درست هستند، یا اینطور میگوید که بزرگتر میشوی و میفهمی چه میگویم، هنوز وقتش نشده. "وقتش نشده" ! و من با خودم فکر میکنم کی قرار است وقتش بشود؟ در زندگی زمان به من ثابت کرد که تجربیات مادرانه مادرم در ظرف زمان زندگیم خیلی خوب حل میشوند، چیز زیادی لاینحل نمی ماند، در قبال خنده های جسورانه گه گداریم در مقابل حرف ها و مقاومتم ، فقط زمان پاسخگو بوده و اکنون گاهی اوقات در خلوت خودم، در فکرم، یکهو با خودم میگویم واقعا مادرها از کجا این همه چیز میدانند؟ واقعا چطور میشود یک نفر این همه بداند و باز هم با مهربانی هرچه تمام تر، با دیدن مقاومت تو باز هم گوشزد کند همه چیز را؟ گاهی با تمام وجود فکر میکنم که هیچ وقت به انگشت کوچک پایشان هم نرسم در این همه دانایی.


پ.ن: پونصدمین پستم تقدیم به مادر عزیزتراز جونم :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۰۴
notenevis ...

یک جایی هم هست که تمام آدم ها به گمانم یک روز به آن میرسند، روزی که با اعتمادبنفس و طیب خاطر سرت را پیش خودت بالا بگیری و از لحظه های سخت زندگیت و زمان هایی که میخواستی اشتباهات جبران‌ناپذیری کنی و اما از آن ها رستی سخن میگویی، همان وقت هایی که با خودت فکر میکنی و تمام روزهای سخت و تنهای زندگی را به خاطر می آوری و به خاطر قوی بودنت و سکان داری کشتی زندگیت و سالم به ساحل رساندنش خودت را تحسین میکنی و به خودت میبالی و به قوی بودن خودت افتخار میکنی، آن وقت است که شاید بتوانی اقرار کنی که تنهایی سر کردن هایت،  روی پای خودت ایستادن و مدیریت احساساتت هم بالاخره خودش را نشان داده و به ثبات روحی عاطفی رسیده ای. اسمش را هرچه خواستی بگذار، اما به گمانم این نقطه در زندگی درست همانجاییست که میتوانی با خیال راحت درباره شروع یک رابطه خوب دونفره نیز فکر کنی و در انتظار موقعیتش خودت را خوب آماده کنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۱۸
notenevis ...

چیزهایی هست که نمیدانند، چیزهایی هست که "نباید" بدانند. همیشه مادرم درباره حرف زدن، احتیاط پیشه کردن تذکرهایی میداده و میدهد،  من اما همیشه عاشق آن بوده ام که بعضی مسایل را خودم کشف کنم و به آن برسم، آن هم مسایلی که از نظرم هیجان زندگی را بیشتر میکند و بابت آن هزینه و تاوانی لازم نیست بدهی، اما الان با اطمینان به این باور رسیده ام که باید مراقب گفتارت باشی، چرا که درصد خیلی اندکی از آدم های اطرافت به رفتارت توجه میکنند، وبیشترشان گفتارت را منبع قرار میدهند و از همان ها تو را قضاوت میکنند، نظر میدهند و در نهایت حتی در چشم دیگران تو را آن گونه وصف میکنندت و این یعنی همان که چیزهایی هست که نمیدانند، و چیزهایی هست که باید مراقب بود جز آن درصد اندک آدم هیچکس از آن ها سردر نیاورد تا پیش پیش قضاوت کند. 


ث.ن: جایی خواندم که خودت را برای هیچکس وصف نکن چرا که کسی که تو را بشناسد و دوستت داشته باشد و برایش عزیز باشی به آن احتیاجی ندارد و کسی که نه به توضیحات تو توجهی ندارد و برداشت خودش را میکند. الان خیره به دوربین و تکرار همان.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۰۴
notenevis ...

گاهی آدم ها ناشناخته های آدمی دیگر را دوست دارند، عاشق مرموز بودن یک نفر میشوند، خاص بودنش، متفاوت بودنش، اصلا هم مهم نیست که چقدر دنیایی از تفاوت هاست میانشان، دریایی از اختلاف بین دو آدم که گه گاه حتی امواجش گریبانگیر طرفین میشود و اما هربار به هرنحوی هست این کشتی رابطه به ساحل امن آرامشی میرسد، با تمام اختلاف های حل نشده، با همان دنیای تفاوت. اما یک روز یک جایی کل این اختلافات کشف میشوند، همه چیز حل میشود در ظرف زمان، آن وقت است که هرکدام میخواهند به علایق خود برسند، دنبال شباهت میگردند و اما یافت نمیشود، دنبال آرامش میگردند تلاطم امواج طوفانی سرگردانشان میکند، تازه میفهمند که یکدیگر را دوست ندارند، تکرار رنج میزاید و وابستگی جدایی را سخت میکند. از یک جایی به بعد رفتن سختشان میشود و ماندن جهنمشان. گاهی آدم باید حواسش را جمع آن کند که از ابتدا بداند دنبال اسرار و ناشناخته ها بودن و رمز ورموز گاهی آنقدر هم جذابیت ندارد، تهش همان تفاوت هاست که باقی میماند و شباهت هایی که گم شده اند و دنبالشان میگردی میان خودت و دیگر آدم ها...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۰۷:۱۳
notenevis ...

آدم پر رابطه ای بودم، همیشه دور وبرم پر از دوستان و رفیقانی بوده که سعی کرده ام ارتباط خوبی برقرار کنم و تا حد توانم و آنطور که اولویت هایم به من اجازه داده روابطم را حفظ کنم.اما هیچ وقت پشیمان نبوده ام، هیچ وقت ناراحت نشده ام که چرا روابطم زیاد بوده، چرا اعتمادم گاهی بیشتر از چیزی بوده که باید و چرا انقدر گاهی مورد اعتماد واقع شده ام که به اجبار وقتم را گذاشته ام پای شنیدن درددل های دوستانم، چرا که همین ها باعث شده که بشوم آدمی که اکنون هستم، چرا که باعث شده خیلی از تجاربی را که خودم شخصا مسیرش را جلو نرفتم، بی هیچ ضرری کسبش کنم، یا با خیلی از روحیات و رفتارهای آدم ها بیگانه نباشم، این که بدانم هیچ چیز از هیچکس بعید نیست و این که بدانم که دوستی ها و خاطراتشان چه تلخ و چه شیرین باعث میشوند که من از دام روزمرگی فرار کنم برایم دلچسب بوده، همه این ها را گفتم که به اینجا برسم که از دوستی کردن با آدم ها نترسید، از اعتماد کردن و ضربه خوردن  وشکست و ناراحتی نترسید، همه این ها باعث میشود که آدمی بزرگتر شود، کمی پخته تر شود و به بلوغ رفتاری لازم در روابط شخصیش نیز دست پیدا کند...چیزی که من هم همیشه به عنوان ره آورد تمام دوستی هایم به آن نگاه میکنم، یه بلوغ رفتاری خالی از خودخواهی و تجاربی که از من ادم بهتری بسازد که امیدوارم روزی اینطور بشود.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۵۴
notenevis ...

گاهی آدم ها در لحظه به هم احتیاج دارند، در لحظه دلتنگ شده ای، در لحظه حالت خوب نیست، در لحظه حجم احساسات و عواطفت به حد انفجار کشیده شده و لحظه ای بعد سقف آسمان هم برایت زیادی است و دیگر بودن یا نبودن مساله نیست و فرقی ندارد. اینطور وقت ها بودن و نبودن مفهوم می یابد، میشوند دنیایی از معنا که چه کسی " هست" و چه کسی "نیست". آدم ها را باید در لحظه دریافت، همان لحظه ای که بیشتر از هروقتی به تو احتیاج دارند، تا عزیز بودنشان، قدرشان، دوست داشتنت را به آن ها ثابت کنی و الا بودن معمولی را که همه بلدند. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۴۵
notenevis ...

راستش تعادل داشتن و تعادل برقرار کردن بین زندگی شخصی، کار، علایق و روابط چیزی هست که لازمه یه زندگی هست اما این که اون بندبازی که داره روی یه بند نازک با حفظ تعادل راه میره مسلما با کوچکترین ناپایداری بند از اون بالا پرت میشه روی زمین و اونی که روی زمین تعادلش حفظ شده و راه میره به این سادگیا تعادلش برهم نمیخوره امری بدیهیه. یا خیلی ساده کسی که روی یخای نازک یه رودخونه اونم تو هوای نه چندان سرد اسکیت سواری میکنه هر لحظه میتونه منتظر یه فاجعه باشه... اینا چیزایی هست که باعث میشن "تعادل" و داشتن یه "شخصیت محکم" که کسی یا چیزی نتونه اون رو دو دل کنه و یا درونش شک و تردید و یا حتی رنجش ایجاد کنه برای منِِ نوعی به شدت مفهوم پیدا کنه... به نظرم خیلی مهمه که آدم حداقل تو سنین پایین تر و جوونیش و نوجوونیش خودکاوی کنه و سعی کنه یه مسایل رو درونش حل کنه تا ته نشین نشن و یه روزی بیاد که انرژیت بیشترش صرف جنگیدن با درون خودت و اطرافیانت بشه و نصف دیگش هم بیشترش درترس ودلهره از همین ستیزه جوییا یا برعکس زیادی مهربون بودنا و خلاصه ناراحتی ها به نوعی بگذره...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۱۶
notenevis ...