نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۸ مطلب در اکتبر ۲۰۱۶ ثبت شده است

مهم است که آدم بلد باشد از داشته هایش لذت ببرد و برای بدست آوردن نداشته هایی که میتواند بدست بیاورد تلاش کند... مهم است که بلد باشی هرازگاهی خودت را از بیرون نگاه کنی و بی آن که بخواهی خودت را قضاوت کنی، سرزنش کنی یا حتی کم و کاستی های زندگیت را ببینی، تنها از پنجره صلح و آرامش با زندگیت روبرو بشوی، خوبی ها، خوشبختی هایت را نگاه کنی و زیرلب خوشبخت بودنت را با خودت مدام زمزمه کنی... مهم است که به اتفاقات خوب زندگیت به چشم معجزه بنگری،به دنیای شیشه ای رویاهایت سنگی پرتاب نکنی و با تمام وجود خودت را به خاطر تمام آن رویاهایی که به آن ها رسیدی یا حتی نرسیدی، به خاطر تمام تلاش هایت در زندگی ستایش کنی و به خودت آفرین گویی...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۹
notenevis ...

 دخترها همان موجوداتی هستند که در لحظه میتوانند هزار نقش را به عهده بگیرند بی آن که متوجهش باشند خودشان و این مساله هیچ ارتباطی به سن و سال ندارد که تنها به طرف مقابلشان برمیگردد... میتوانند مقابل پدرشان یک دختر کوچولو با هزار نازو ادا باشند، مقابل شوهرشان یک زن تمام عیار و دانا و عاقل و در مقابل دیگران یک خانم با تمام احساسات مردانه و زنانه خودش... گاهی میتوانند لوس باشند، گاهی غر میزنند و گاهی هم مثال یک کوه استوار می ایستند و با تمام احساسات و طبع لطیفشان از حقشان دفاع میکنند... دخترها گاهی در نقش یک مادر آنقدر از خودگذشتگی میکنند که خودشان را فراموش میکنند و گاهی آنقدر غرق خودشان و دنیای احساساتشان میشوند که اگر کسی نباشد درکشان کند دیوانه میشوند... دخترها موجودات عجیب و غریبی هستند جوری که گاهی خودشان هم با خودشان غریبه میشوند...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۲۵
notenevis ...

خرمالو را دیده ای؟ اگر نارس باشد، اگر به وقتش چیده نشده باشد طعمش گس است... بعضی آدم ها محبتشان طعم خرمالوی نارس میدهد، همان‌قدر بدون طعم، همانقدر گس و نارس... انگار نمیتوانی باور کنی همچین محبتی وجود داشته باشد... گاهی یکی یکهو محبتش طعم گس میگیرد و گاهی یکی از همان ابتدا... درست مثل همان خرمالویی که سال قبل خوش طعم ترین بود و امسال که نارسش را میخوری طعمش متفاوت میشود، محبت هم همینطور خراب میشود... باید مراقب محبت هایت باشی تا طعم خرمالوی نارس نگیرند تا یکهو چشم باز کنی و ببینی آدم های اطرافت دیگر تاب و توان پذیرفتنت را هم حتی ندارند...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۱۲:۱۶
notenevis ...

گاهی آدم از دست دیگری عصبانی است، گاهی از دست عالم و هرچه روی زمین است شاکی است و اما بدتر از آن وقتیست که از خودت عصبانی باشی، ناراضی و دلگیر باشی برای تمام آن وقت هایی که ناخواسته رفتارهایی کردی که دیگری را رنجاندی، برای تمام کلافگی هایی که نتوانستی دلیلی برایش پیدا کنی، برای تمام وقت هایی که باید کاری را انجام میدادی و انجام ندادی... گاهی آدم دچار دلگیری های گذرایی میشود که خودش هم درست درکی از آن ندارد که چطور و چگونه اتفاق می افتد اما میداند که هست... اصلا انگار گاهی کلافگی عضو لاینفک زندگی محسوب بشود...

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۷:۴۲
notenevis ...

مثل لیوان شکسته بلوری که هرچه تلاش بیشتری کنی تا تکه هایش را جمع کنی تا به هم بچسبانی و کمتر نتیجه بگیری، گاه شکستن آدم ها همین گونه است... هرچه سعی کنی درستش کنی دست آخر حتی اگر تکه ها را به هم بچسبانی قطرات آب ذره ذره به بیرون میریزند، دست آخر با یک فشار جزیی تورا هم میشکند و دستانت را با تکه های برنده اش خونین و مالین میکند... باید مراقب دل آدم ها باشی، آنقدر که شیشه اش بپنداری، که اگر شکستی اش بدانی تکه های برنده اش آنقدر توان دارند که زخمی ات کنند... باید مراقب بود تا یک روز اگر خواستی دل کسی را باز بدست آوری لااقل فقط کمی دلتنگت شده باشد و آنقدر حالش بد نباشد که زخمی ات کند...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۷:۴۱
notenevis ...

همه ما آدم ها کسی را در زندگی میخواهیم که مارا نقد کند، از خوبی هایمان بگوید و بدی ها و ضعف هایمان را با دقت و وسواس هرچه تمام تر بررسی کند و کمک کند که روزبه روز بهتر از دیروز باشیم... همه ما آدم هایی را میخواهیم که وقتی از ما تعریف میکنند بدانیم تملق نمیکنند، بدانیم عین حقیقت را میگویند و آن وقت از فرط ذوق زدگی دلمان بخواهد بغلشان کنیم و بابت همه چیز از آن ها تشکر کنیم... همه ما آدم هایی میخواهیم که با تمام خوبی و بدی هامان صادقانه دوستمان داشته باشند...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۰۷:۳۹
notenevis ...

آدم ها هرکدام ظرفیتی دارند در تحمل درد، رنج و کم و زیادی های زندگی... این میان خیلی ها گمان میکنند که هرکسی ظاهر زندگیش شاد باشد خوشبخت ترین عالم است و رنج و دردها هیچ عذابش نمیدهد... اما واقعیت آن است که تحمل آدم ها متفاوت است، درست مثل ظرف آبی که تا حدی شکر درونش حل میشود و مابقی به اشباعش میرساند و هیچ اثری ندارد، گاه شیرینی های زندگی نیز یک جا به سکون میرسد، به همان اشباع و آن جا همان نقطه ایست که رنج آغاز میشود... گاهی لازم نیست به آدم ها مدام خوشبختیشان را گوشزد کنیم، قضاوتشان کنیم،  همین که درکشان کنیم و کمی همدلی کنیم کافیست... شاید حدانتظارشان از شیرینی زندگی با ما متفاوت باشد یا شاید کمی به کمک احتیاج دارند و از نفهمیده شدن خسته اند...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۲۱:۱۵
notenevis ...

واقعیت آن است که شادی را یادمان نداده‌اند، از بچگی توی گوشمان کردند که درس بخوان، از بقیه جلوتر بزنی، موفق بشوی ، "موفق بشوی". همان لغتی که معیار هرکسی می‌تواند برایش متفاوت باشد، برای هرکسی یک مفهوم و معنی داشته باشد. اما "شادی" طفل گمشده‌ای شد که در همان بچگی‌ها از خیلی‌ها دریغش کردند...اما روزی به دخترم خواهم گفت که شاد باش تا بتوانی انسان موفقی باشی، بخند تا بتوانی بر تمام مشکلاتت غلبه کنی، به او یاد می‌دهم که برای زندگیش نقشه بکشد، تلاشش را بکند، اما همه چیزش را بر سر همان نقشه‌ای که کشیده قمار نکند، به او یاد می‌دهم که زندگی همیشه طبق برنامه پیش نمی‌رود، سعی خواهم کرد به او بفهمانم که لحظات زندگی آنقدر با ارزشند که روزی ممکن است لحظه‌لحظه های غمگین حالش حتی حسرت آینده بشوند، پس تا می‌تواند لحظه را احساس کند، طعم ناب زندگی را مزه مزه کند، آنقدری که غرق لحظه‌اش بشود و لذت بردن را خوب یاد بگیرد...روزی به دخترم خواهم گفت که" آنقدر خلاقانه زندگی کن که هیچکس نتواند به تو بگوید زندگی یعنی "جبر"، زندگی یعنی زیباترین "اختیاری" که تو توانسته‌ای داشته باشیش، پس تا می‌توانی حسش کن، لمسش کن، و خودت را از قیدهرچه رنگ غیر اززیبایی حالت بگیرد رها کن."

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۹
notenevis ...

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم


سهراب سپهری

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۹:۰۶
notenevis ...

گاهی آدم تنها تماشا میکند همه چیز زندگی را، همه آدم هایش را، اتفاقاتش را... نظاره میکنی تمام اتفاقات را و در قبالشان تنها یک سکوت پرسر و صدا تحویل همه می دهی... گاهی یادت میرود یک روز چقدر بعضی آدم ها آنقدر برایت تفاوت داشتند با بقیه که برای نگه داشتن آن ها حاضر بودی که چقدر از خودگذشتگی کنی و اما الان در قبال حتی رفتارهایی که قبل تر تو را دیوانه وار آزار میداد، سکوت میکنی و بی تفاوت شده ای... عجیب به نظر میرسد که آدم گاهی نمیداند حال و گذشته و آینده معنایش چه چیز میتواند باشد؟ آن که تا همیشه عاشق آدم ها بمانی و از آن ها هیچ توقعی نداشته باشی و به هیچ چیز نگاه نکنی جز دمی که میگذرد و اتفاقاتش یا در فاصله ای میان تنهایی خودت و آدم ها قدم بزنی و گه گداری حوالی تنهایی به بعضی  بیشتر مجال نزدیک بودن بدهی؟ گاهی خیلی غریب به نظر میرسند آدم هایی که یک روز آنقدر بی دریغ دوستشان داشتم، اکنون تبدیل به آدم هایی شده اند که تنها دوستشان دارم از دور، با فاصله زیاد و بدون هیچ احساس و حساسیتی نسبت به رفتارهاشان... انگار این میان یک چیزی درون من گم شده باشد، نمیدانم اسمش باور است؟ اعتماد است؟ عشق و عاطفه است؟ حس برونگرا بودنم؟ که اینطور درونم خودم فرورفته و تنها تماشا میکنم از دور و برای همه آرزوهای خوب میکنم و دم نمیزنم... 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۵ ، ۱۲:۵۳
notenevis ...