نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۴۴ مطلب در ژوئن ۲۰۱۶ ثبت شده است

گاهی با خودم فکر میکنم که وقتی قرار باشد یک روز تمام روزهای خوب و بد من گذشته باشند، و من در آرامش کامل برای همیشه خواب باشم و از من تنها یاد و خاطره ای برای دیگران باقی باشد، چرا کاری کنم که به خوبی از من یاد نشود؟ یا اصلا بگذار اینطور بگویم که چرا نباید طوری زندگی کرد که اگر بدانی یک ساعت دیگر برای همیشه پای در برزخ بگذاری و بروی،پس چرا آنطور که لذت میبری زندگی نکنی؟ و بعد با خودم به این نتیجه میرسم که درد آن نیست که تو برای دیگران سنگ تمام میگذاری، درد آن نیست که دوستشان داری، عاشق هستی یا سعی کنی خاطره خوبی بشود و اگر روزی از تو یادی ماند، یادگاری خوبی بوده باشی... درد آن است که دوست داشته باشی کسانی را که بعضیشان دوستت ندارند، نه بتوانی نامهربان بشوی و نه بتوانی دل بکنی... درد آن است که در برزخ پانهاده ای بی آن که برای همیشه عزم رفتن کرده باشی... درد آن است که گاهی گمان میکنی مرده ای بی آن که مرده باشی...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۳
notenevis ...

بی هیچ بهانه ای گاهی لازم هست اشک بریزی، حتی برای چند لحظه کوتاه کافیه نگاهت رو به آسمون کنی و به خاطر تمام غم های دلت گریه کنی، به خاطر تمام دلتنگی هایی که فرصت نشد بیانشون کنی... گاهی هایی که زیاد اتفاق نمی افتند اما لازمه زندگیند تا احساس سبکی کنی، تا باری از دوشت برداشته شود و حالت بهتر از قبل بشود...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۸:۱۲
notenevis ...

میدانی؟ عاشق بزدل عشق را هم لجن مال میکند...بعضی ادم ها میترسند از بدست آوردن زندگی کنار هم...شروع میکنند به تنهایی طی کردن، عاشقی میکنند، یکی را که بدست آوردند، آن وقت موعد رها کردنشان میشود، موعد رها کردن عشقشان در چاهی که صدایش شنیده نشود...چاهی از احساسات فروخورده و حرف هایی که در گلو بغض میشوند...ان وقت است که نمیفهمند که یکی زندگی اش را از دست داد به خاطر ان که یکی دیگر نخواست زندگیش را کنار آن یکی به خاطر ترسش بدست آورد...آدم ها گاهی در حق هم بد میکنند...

 

پ.ن: بهانه نوشتن این نوشته دوستی شد که ناراحت شدم از شنیدن حرف ها و ماجراهای زندگیش...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۸
notenevis ...

آدم ها یادشان میرود که گاهی در کنار نقش شنونده بودن، سری به نشان تایید تکان بدهند لااقل، واکنشی نشان بدهند، حرفی بزنند...بهترین ارتباط ها از ان همان هاییست که زبانت را بلد باشند، بدانند کی سکوت کنند در قبالت، کی در قبالت حرف بزنند  و کی تنها با نگاهشان به تو بفهمانند که میفهمندت...آدم ها برای فهم هم هیچ تلاشی نمیکنند وگاهی آدم گمان میکند دارد با دیوار حرف میزند، انگار داشته باشی برای خودت روضه رضوان بخوانی ... حس مزخرفیست که کسی روبرویت نشسته باشد که تنش پیش تو باشد و آنقدر حواسش پرت دیگر مسایل باشد که حس خفگی به تو دست بدهد... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۱۴
notenevis ...

دوست معمولی واژه مزخرفی بود که نسل ما به خورد خودش و همسن و سال‌هایش داد...سال هاست که زن و مرد از نسل پدر و مادرهای ما کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردند، با هم ارتباط برقرار کردند، شوخی کردند  وخندیدند ، در جمع های مختلط حضو داشتند ، بی ان که یکدیگر را "دوست معمولی" یا "غیرمعمولی" خطاب کنند...حرمت ها را حفظ کردند، از ززندگیشان هم لذت بردند...اما نسل ما گند زد هی با اضافه کردن اصطلاحات مسخره ای چون دوست معمولی! هی با احساسات هم بازی کردند و هی اسمش را گذاشتند دوستی کردن، هی سرهم کلا گذاشتند  وهی اسمش را گذاشتند دوستی معمولی! اصلا من نمیدانم این لغت مگر غیر از آن است که برای این اختراع شد که هروقت دلت خواست و گذاشتی رفتی بتوانی برای "دلزدگی" ات بهانه ای داشته باشی و پیش پیش بگویی "دوست معمولی" بودیم و دیگر هیچ! اصلا نمیفهمم دوستی کردن ها از کی اینطور شد که آدم ها به خودشان اجازه دادند اسم کثافت کاریشان و بازی کردن با احساسات هم و گند زدنشان به باورها  واعتمادهای همدیگر را  ولگدمال کردن مفهوم عشق را بگذارند دوستی کردن! به والله که نه تنها اسمش دوستی کردن نیست که عین دشمنی کردن با هم است...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۷
notenevis ...

حال آدم گاهی حال آن مسافریست که گم شده باشد و در حالی که از مقصد عبور کرده دنبال ایستگاهی بگردد که بتواند سوار قطار بشود و بازگردد...قید مقصد را هم میزند و فقط دلش میخواهد راه را پیدا کند.نقشه اش را دستش میگیرد، تمام مسیر امده را مرور میکند تا بداند کجا کار را اشتباه رفته، از کجا شکست خوردنش شروع شده ...همانجا ایست میکند  وبه برگشت فکر میکند...این میان زمان زیادی را از دست داده، روحیه اش را از دست داده اما امیدواراست که بتواند مجددا خودش را پیدا کند در مسیر درست و از نو ماجراجویی را آغاز کند...این میان ، وسط تمام این ماجراها لحظاتی هست که در اوج استیصال بغض میکند، نگران میشود، میترسد ، از برگشتن و نرسیدن  میترسد و ماندن هم برایش ناممکن است، پای رفتنش را برمیدارد و دنبال خودش به زور میکشاند  ولنگ لنگان برمیگردد، دستش به هچ جا بند نیست، زانوانش را به زور گرفته که نلرزد، خمیده خمیده راه میرود  وروی پایش بند نیست... حال آدم گاهی دست خودش نیست...فقط باید آنقدر تلاش کند که قوی باشد و روی زانوانش بند شود  و حرکت کند و درجا نزند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۰
notenevis ...

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که

می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

#حافظ

بعد از ظهر داشتم نماز میخواندم، یادم آمد که امشب شب قدر است. دلم خواست دعا کنم سرنمازم، برای تمام آدم‌هایی که میشناسم، برای تمام مریض ها، برای تمام عزیزترین هایم...میان دعاهایم خواستم دعا کنم برای تمام کسانی که دلم را شکستند، قلبم را تا پای تمام شدنش بردند، برای تمام آن هایی که مرا رنجاندند و من شکایت را فقط پیش خدایم بردم...داشتم دعا میکردم و تمام آدم‌ها جلوی چشمم ردیف شده بودند، هرچه میکردم نمیتوانستم دعایشان کنم...انگار فقط توانستم بگویم خدایا خودت حواست به من باشد...من بخشیدمشان، اما حواست باشد که دلم چطور شکست، یادت باشد که چطور ناراحتم کردند، یادت باشد که اگر یک جا، یک جا خواستی دلشان را بشکنی و تاوان ازشان بگیری، همان روز بفهمند چطور دل من شکست...نمیخواهم آسیبی بهشان برسد، همین که بفهمند چه زجری کشیدم گاهی از دستشان کافیست...به خدایم گفتم که یکی یک روز باهمهشان جوری رفتار میکند که معنی رفتار خودشان را تازه همان موقع میفهمند...دعایشان کردم...دعا کردم برای همه ادم ها...اما چشم باز کردم دیدم تمام چشمانم خیس است...تمام چشمانم خیس بود و سردردم انقدری بود که تمام کابوس هایی که عصر دیده بودم هم جلو چشمم شروع به رژه رفتن کردند...من به امیدواری معتادم، من خدایم را باور دارم، عاشق خدایم هستم..خدا خودش برایم کافیست ...خداوند خودش میداند چطور آرام کند، دلم را، حالم را، قلبم را ، زندگیم را ...همان خدایی که مرا به دریای متلاطم دنیا داد، خودش هم دستم را میگیرد  وبه ساحل امن میرساندم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۲
notenevis ...

داشتم به شب های قدر فکر میکردم،  شب های دراز راز و نیاز با خدایت، همان شب هایی که همه فکر میکنند با گریه و زاری یکهو قرار است همه چیز کن فیکون شود و معجزه ای بشود و یکهو بخشیده بشوند و باز از فردایش روز ازنو و روزی از نو... با خودم فکر کردم چطور میخواهی بابت دلی که شکستی؟ ناراحتی که به دیگری روا داشتی و آزاری که به دیگران رساندی راحت پیش خدایت بروی و با گریه و زاری طلب بخشش کنی در حالی که بنده خدا آن ور آشفته و بی قرار با دلی گرفته دارد از خدا میخواهد نظاره گر باشد و حقش را از تو بگیرد؟ داشتم فکر میکردم چنددرصدمان شب های قدر واقعا بیدار میشویم و تنها بیدارماندمان فرمالیته نیست و جهت آرام کردن نفس سرکش خودمان و رفع تکلیف از سرمان؟ کاش یاد بگیریم که به حقوق هم احترام بگذاریم، یکدیگر را آزار ندهیم، دلی را نشکنیم، به هم دروغ نگوییم و انسان خوبی باشیم... بقیه اش را خدای جوشن کبیر خودش میداند چطور بنده نوازی کند و هوای توی بنده اش را داشته باشد و از خجالت خوبی هایت به وقتش در آید... همین که بلدباشی در همه چیز از عشق و دوست داشتن آدم ها تا کار و زندگی شخصیت و حرفه ای که مشغول به آنی تا حقوق عزیزترین هایت سنگ تمام بگذاری و حقی را ضایع نکنی یعنی همه شب و روزت میتوانی سربه آسمان کنی و همچون شب قدر طلب بخشش به خاطر کم و کاستی ها کنی... 


پ.ن: دعا برای بیمارا فراموش نشه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۱۸
notenevis ...

نمیدانم میان این همه شب های قدر

چطور تو را به عنوان معجزه

از خداوند طلب کنم؟ 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۲
notenevis ...

شبای قدر واسه منم دعا کنید میون دعاهاتون واسه همه. همین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۵
notenevis ...