نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۱ مطلب در آوریل ۲۰۱۷ ثبت شده است

...گاه از خود می پرسم: پس چه هنگام کاسه ها از این آب های روشن پر خواهد شد. راستی چه هنگام.
کار من تماشاست و تماشا گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام. و جهان به مهمانی من. اگر من نبودم،
 
هستی چیزی کم داشت. اگر این شاخه ی بید خانه ی ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم براهی می سوخت.
همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم.
 
دیدار دوست ما را پرواز می دهد. و نان و سبزی هم . آن فروغی که ما را در پی خویش می کشاند، در سیمای سنگ هست. در ابر آسمان هست. میان زباله ها هم هست، شاید از آغاز، خدا را، و حقیقت را در  دشت های آفرینش درو کرده اند. اما هر سو خوشه ها بجاست.

من از همه ی صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم . از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد:
 
نگاه را تازه کرده ام.

من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد- بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوار آجری بتابد، تا ببینی روان من هر بار در شور تماشا چه می کند. دریغ که پلک ها در این پرتو سرمدی
گشوده نمی گردد. دل هایی هست که جوانه نمی زند. من این را دیر دریافتم و سخت باورم شد.
چه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترید. و قطره ها دریا خواهد شد.
 
نپرسیم. و با خود بمانیم. و درون خویش را آبپاشی کنیم. و در آسمان خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم.


و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم.

سهراب سپهری 
تهران، 2 اردیبهشت 42
 
(برگرفته از کتاب هنوز در سفرم - چاپ نهم)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۱۲
notenevis ...

گاهی یه حسی هست که سنجاقت میکنه به زندگی.گاهی حتی وسایلت تو رو مث یه سنجاق قفلی گیرت میکنن به زندگیت.شاید یه لنگه کفشی که با جفتش خیلی هم دوسش داری و یه عکس حتی ازش کافیه تو رو پرت کنه به یه روز خاص که تو یه روز قشنگ چقدر قدمات رو همراهی کرد و پر انگیزه وپرانرژی حتی وقت تصمیم‌گیری‌هات هم حضور داشتن تا یه روزی یادت بیارن که چه قدم‌هایی که برداشته شد تا تصمیمی گرفته شد...گاهی زندگی بد سخت می‌گیره، یادت میره یه روز چقدر برای انجام یه کارایی پراز انگیزه بودی، یه روزی چقدر برنامه ریختی، چقدر با کاغذات حرف زدی، لب حوض ماهی باغ ارم  نشستی و با خودت زیر بارون نم نم چه حرف‌ها که نزدی.گاهی هم نه که یادت بره فقط اونقدر غرق شدی تو کار و سر خودت رو گرم کردی که نخوای یادت بیاد خیلی چیزا رو...گفته بودم به دوستی که من آدم بی‌جنبه ای هستم، اگر به چیزی علاقمند باشم بیخیالش نمیتونم بشم، میخواد کار باشه، میخواد درس باشه، و میخواد مسایل زندگی شخصیم و حتی میخواد عشق و دوست داشتن باشه! از اساس شخصیت پیگیر و سمجی دارم توی خواسته هام و رویاهام و علایقی که با تمام وجود میخوامشون! الان دارم کم کم به این نتیجه میرسم که من دارم معتاد میشم...معتاد مشغله‌های کاری...یه جوری انگار مهم‌ترین مساله‌های زندگیم رو هم دارم تو همین شلوغیا تعیین میکنم و این منو میترسونه گاهی..دلم نمیخواد غرق بشم، اونقدری که یادم بره چطور میشد رها وآزاد و بی قید بود گاهی و بیخیال همه چیز هندزفریمو بذارم گوشم بزنم به خیابون برم عکاسی کنم ، واسه خودم بستنی بخرم، و کافه گردی کنم و باغ ارم رو زیر ورو کنم و کنار حوض ماهی بنویسم و از خودم قول بگیرم...دلم میخواد یادم نره چطور میشه حوشبخت بود، حتی با چیزای ساده، حتی با لبخندای کوچیک یا با دیدن شادی‌های دیگران. دلم نمیخواد که یه روزی دست کودک درونم که لی لی کنان داره گاهی وسط همه جا پرشور وپرهیجان واسه خودنش شعر میخونه رو بگیرم و بهش بگم وقتشه دیگه بزرگ بشی، میخوام همونجوری کوچیک بمونه همیشه و بهم حس زندگی رو القا کنه...دلم نمیخواد که هیچ چیز جای هیچ چیزی رو بگیره چون هرچیزی در سرجای خودش تو زندگیم معنا و مفهوم داره، حتی جایگاه عقل واحساس ! گاهی دلم میخواد احساسم رو رها کنم بذارم تا بینهایت واسه خودش بره خیال پردازی کنه و یه جایی کم بیاره برگرده به حرف عقلم گوش بده و گاهی اونقدر سرتق باشه که حرف خودش رو بزنه و شاید کمی هم به زندگیم حتی یا هیجان یا غم اضافه کنه...از چاله‌های روزمرگی فرار میکنم و تا میتونم گرفتارش نمیشم...اما این روزها...امان از این روزهایی که خیلی سخت خودم رو مشغول کردم و فکر میکنم لازم باشه یه بار دوباره از همون روزای خاص داشته باشم که کاغذ قلمم رو بذارم دم دست و کفشامو بپوشم و به ندای درونیم گوش بدم...

پ.ن: این متن بالطبع حال لحظات منه، شاید گاهی این لحظات آنی باشن و شایدم نه...

پ.ن1: نمیدونم چرا این روزا اینقدر وسط آرشیوم پرت میشم.چقدر دژاوو میشم و چقدر حس میکنم روزای آشنایی رو دارم میگذرونم.انگار قبلا دیده باشمشون.

پ.ن2: همچنان معتقدم بهار فصل عاشق کردن آدماست، نه عاشق شخص خاصی حتی، بلکه عاشق همه چیز، طبیعت، آدما، زندگی...هرچیزی که روی این زمین هست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۹
notenevis ...

تکیه کلام دوستی هم این بود که " تنها کسی که باید تلاش کنی که در هر ثانیه تو بهتر از ثانیه قبل اون باشی، خودت هستی." و چقدر این حرف در همه حال خوب و عمیق میتونه به آدم انرژی بده .

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۰۸
notenevis ...

آدم  ها باید  بدانند چه وقت باید تلاش کرد و چه وقت باید وا داد و رها کرد. وقت هایی هست که پراز خالی میشوی، توضیحش سخت میشود که به دیگران از حال و احوالت بگویی، گمان میکنند برگ ریزان زندگی،  رنگ خزان به حالت داده... اما امان از آن روزهایی که اینطور پراز خالی شده ای یا شاید خالی از پر هایی که تمامی ندارند... شب درست وقتی همه در خوابند تمام ذهنت بیدار است حتی اگر چشمانت خواب باشد... دور میشوی از همه تا اجازه بدهی سکوتت از هر منظری مفهومی بیابد و تو بی توجه به هر نظری تنها به خلوت خودت خو کنی و از هر آن چه تو را به دنیای پیرامونت وصل میکند دوری کنی... آن وقت است که آرامشت بعد از چندی برمیگردد، حالت بهتر میشود و برمیگردی به آغوش دوستانت، محیط پیرامونت،  بی آن که کسی از تنهاییت با خبر شده باشد و برای بهتر شدنت کاری کرده باشد... اینطور توقعت از آدم ها را کم میکنی، صبوری و آرامش را تمرین کرده ای و یاد گرفته ای گاهی برای رسیدن به حال خوب باید وا داد و به خلوت خودت پناه برد...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۴
notenevis ...

میدانی؟ به احساسات آدم ها باید احترام گذاشت، وقتی مدام احساس یکی را سرکوب کنی، مدام بابت تمام احساسات پاکش سرزنشش کنی، اورا به جایی میرسانی که احساساتش گم میشود... لابلای روزهایی که میرفت تا روزمرگی نشود، تا دچار تکرار نشود احساسش، زندگیش، با وسواس بیمارگونه ات او را هم دچار تکرار میکنی... آن وقت است که مدام میخواهد مراقب باشد که احساساتش منطقی باشد، هرز نرود و تازه همان موقع است که اتفاقا احساساتش به هرز میرود،  تلاشی برای تنوع در روزهایش نمیکند، آنقدر درگیر فکر میشود که تعادل برقرار کند بین دل و احساسش که خودش هم یادش برود احساس واقعیش چه بوده و چه هست... آدم ها گاهی لابلای احساسشان گم میشوند، نه آن که احساسات زیادی را تجربه کرده باشند... نه... فقط دچار وسواس بیمارگونه اطرافیان بر سر هر حس پاک و نابی که تجربه اش میکنند شده اند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۵۰
notenevis ...

میدانی؟ خاطرات چیز عجیب و غریبی هست... به محیط پیرامونت جان میدهد، تا دیروز برایت آن خیابان و این کوچه هیچ حس و حالی نداشت، اما کافیست یک خاطره داشته باشی، از کسی، از چیزی، از حس و حال لحظه ای که در آن کوچه و این خیابان داشتی، آن وقت داستان فرق میکند...  خاطرات به محیط پیرامون، حتی به اجسام جان می بخشند تا تو به وقت دلتنگ شدنت حتی از جسم بی جان هم جانی دوباره بگیری یا پاک دلت را ببازی و بیچاره ترین عالم بشوی... 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۳۹
notenevis ...

ه چیزی در بچگی ها نهفتست که هرچیز کوچکی از اوم وقتا لبخند عمیق بر لبم میاره...عجیب تر اون که چه چیزی در بچگیامون هست که حتی دوستای اون وقتا رو برامون خاص تر میکنه؟ یه جوری که تا همیشه یار دبستانیا ذهنت شکلشونم یه جور دیگه هست.چیزی غیر از پاکی و زلالی و شفافیت دوستی های بچگی؟ یا معصومیتی کع باعث صداقت میشه که مثلا سر زنگ علوم من سر نیمکت بشینم تو بری ته نیمکت و سرزنگ ریاضی برعکس...یا شاید گذشتی که اگه تو مدادتراشتو یادت رفت من مدادتو برات بتراشم با ذوق و شوق بهت پس بدم...یا حتی پزدادنایی که هرکی تو مدرسه دلش خواست بگه بابا مامانش بهترین قوی ترین آدمای زمینن هم یه جور بی ریا و خنده دار بود تو عالم اون وقتا...گاهی فقط دلم میخواد برگردم همون وقتا و آدما رو همونجور پاک، بی ریا و راستگو ببینم..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۵۵
notenevis ...

برای اینکه دوستم داشته باشی
هر کاری بگویی می کنم
قیافه ام را عوض می کنم
همان شکلی می شوم که تو می خواهی
اخلاقم را عوض می کنم
همان طوری می شوم که تو می خواهی
حتی صدایم را عوض می کنم
همان حرفهایی را می زنم که تو می خواهی
اصلاً اسمم را هم عوض می کنم
هر اسمی که می خواهی روی من بگذار
خب حالا دوستم داری ؟
نه ، صبر کن
لطفاً دوستم نداشته باش
 چون حالا انقدر عوض شده ام که حتی حال خودم هم از خودم به هم می خورد

شل سیلور استاین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۵:۰۹
notenevis ...

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد
 برو که هر که نه یار منست بار منست

#سعدی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۵۲
notenevis ...

راستش هر چیزی در وجود آدم درست تا وقتی که شکل "عادت" به خود نگرفته باشد جذاب و لذت بخش است و این به نظرم کودکانه ترین خلق آدمیزاد است که درست مانند بچگی هایت که عروسکی که در دستت بود بعد از چنددقیقه بازی حوصله ات را سر میبرد الان هم هرچیزی که شوق و ذوقی برایت نداشته باشد و جدید نباشد کسلت می کند. همین است که زندگی که فقط از آن زنده بودنش ماند و روزمرگی و عادت جای تمام زیبایی هایش را گرفت فاتحه اش را باید خواند! راستش شاید شعار به نظر آید اما هر روزی که صبح چشم باز کنی و با خودت فکر تکرار کنی یعنی عمر نکرده ای، زندگی نکرده ای! باید همیشه از تکرار فرار کرده حتی شده اگر با یک تغییر کوچک مثلا امروز چای صبحانه ات را به جای باشکر، تلخ بنوشی یا مسیر برگشت به خانه را متفاوت انتخاب کنی و شاید در این طراوت بهاری اندکی هم پیاده‌روی کنی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۵۱
notenevis ...