نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۷ مطلب در ژانویه ۲۰۱۸ ثبت شده است

میترسم، از آن روزی که عادت کرده باشم به دوست داشتن کسانی که ابتدا به ساکن دوستشان نداشتم، از روزی که بدانم همان هایی که دوستشان داشتم و دم نزدم، دوستم داشته اند و هرگز "دوستت دارم" و مهر و صفا بر لبانشان، چهره شان جز برای دیگرانی که من بی خبرم از آن ها جاری نشده. از سکوت و نگفتن ناگفته هایی که تا ابد ممکن است تاوان داشته باشند هراس دارم. از روزی میترسم که مهربانیم بر لب طاقچه تکرار دیگر لذت بخش نباشد، از آن روزی که هراس آینده و حسرت گذشته بخواهد حالم را از من بگیرد، گریزانم. من به دنبال لحظه ام، به دنبال دمی شادمانی، به دنبال ثانیه ای شادی و به دنبال آدم های جاودانی. من حتی از آن روزی که تمام اعتراف هایم، تمام گفته ها و ناگفته هایم دامانم را بگیرند  میترسم و از آن میگریزم. من میترسم پس هستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۵۹
notenevis ...

بچه که بودیم فکر میکردیم پدر و مادرمان همه چیز را میدانند، اصلا مگر میشود آن ها درباره چیزی اطلاعات نداشته باشند؟ منش کودکانه مان تاییدشان میکرد، بزرگتر که شدیم فکر کردیم که هیچ چیز نمیدانند و درک نمیکنند و این ماه هستیم که فقط میفهمیم، گاهی گستاخ میشویم و فکر میکنیم که ما بهتر میفهمیم.گاهی مادرم میگوید که زمان به تو ثابت میکند که حرف های من تا چه حد درست هستند، یا اینطور میگوید که بزرگتر میشوی و میفهمی چه میگویم، هنوز وقتش نشده. "وقتش نشده" ! و من با خودم فکر میکنم کی قرار است وقتش بشود؟ در زندگی زمان به من ثابت کرد که تجربیات مادرانه مادرم در ظرف زمان زندگیم خیلی خوب حل میشوند، چیز زیادی لاینحل نمی ماند، در قبال خنده های جسورانه گه گداریم در مقابل حرف ها و مقاومتم ، فقط زمان پاسخگو بوده و اکنون گاهی اوقات در خلوت خودم، در فکرم، یکهو با خودم میگویم واقعا مادرها از کجا این همه چیز میدانند؟ واقعا چطور میشود یک نفر این همه بداند و باز هم با مهربانی هرچه تمام تر، با دیدن مقاومت تو باز هم گوشزد کند همه چیز را؟ گاهی با تمام وجود فکر میکنم که هیچ وقت به انگشت کوچک پایشان هم نرسم در این همه دانایی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۳۲
notenevis ...

عاشق زنی مشو که می‌خواند
که زیاد گوش می‌دهد
زنی که می‌نویسد
عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم‌آگین، دیوانه
عاشق زنی مشو که می‌اندیشد
که می‌داند که داناست، که توانِ پرواز دارد
به زنی که خود را باور دارد
عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می‌خندد یا می‌گرید
که قادر است جسمش را به روح بدل کند
و از آن بیشتر عاشق شعر است
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد
زنی که از سیاست سر در می آورد
زنی که از بی عدالتی بیزار است 
عاشق زنی مشو که بازی های توپی و فوتبال را دوست دارد 
زنی که فارغ از ویژگی های صورت و پیکرش، زیباست 
عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب‌ده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
از این‌گونه زن، بازگشت به عقب ممکن نیست
هرگز

مارتا ریورا گاریدو
شاعر معاصر جمهوری دومینیکن

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۶
notenevis ...

همه اش که نباید به تنهایی نازید، قوی بودن خوب است، اصلا عالیست، اما اگر بخواهعی وقت هایی که تنها دلت یک حضور میخواهد را هم انکار کنی و قپی بیایی که میتوانی همیشه تنهایی طی کنی باخته ای. وقت هایی در زندگی هست که آدمی دیگر نمی تواند تنهایی طی کند دلش یک انگیزه می خواهد، یک اعتمادبنفس و آرامشی که تنها یک حضور می طلبد... میشود تنها بود و اعتماد بنفس داشت و مستقل از زندگی لذت بردو این ها هیچ کدام اغراق نیست اما یک وقت هایی، زمان های خاصی در زندگی هست که آدم فکر میکند تمرین قوی بودن ضعیف ترش می کند و اگر بخواد احساس واقعیش را انکار کند انگار حقیقت وجودی خودش را انکار کرده است. جایی در خانه سبز از تنهایی تعبیر جالبی داشت که میگفت هر انسانی نغمه غم انگیزی دارد که اگر انسانی که هم نغمه اش هست و میتواند نغمه اش را بشنود این نغمه را درک کند آن وقت است که این نغمه تبدیل به یک سرود زیبا می شود که زندگی هردو را دلنشین تر کند. راستش به گمانم همین وقت هاست که آدمی در زندگیش نغمه غم انگیزش آنقدر غمگین میخواند که آدمی را از عالم و آدم ناامید کند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۲۳:۱۰
notenevis ...

در دنیایی که من دارم، یکهو، بی هوا یک نفر پیدا نمیشود، نمی آید و بعدش تمام شود همه تنهایی های عالم و مشکلات حل شوند در ظرف اندوه و شربت شیرینی درست بشود  و من هی بنوشم و از خوردنش لذت ببرم. در دنیای من اینطور نیست که مسوولیت تمام بدبختی هاو تنبلی ها و ناراحتی هایم به وقت تنهایی گردن همان یک نفری باشد که نیست، که اتفاقا تمامش بر گردن خودم هست.در دنیای من گه گاه تفکریست پشت تنهایی که آزار میدهد، که افکار عجیب و غریبی را حواله سرم میکند که آزارم بدهد، که بزرگنمایی کند هرچه هست و نیست را و به من این اجازه را ندهد که درست فکر کنم، که مثل اکثر اوقات از آن ، همان تنهایی را میگویم لذت ببرم. در دنیای من گاهی بین  من و تنهایی بازیست، گاهی لجباز که میشود سخت میگیرد و میخواهد به من به زور بقبولاند که دوستش ندارم، اما نمیداند آنقدر خاطرات خوب دارم، آنقدر به من خوش گذشته با او ، با همین تنهایی که محال است به همین سادگی ها، با همین دل گرفتن های ساده گاه و بیگاه، رهایش کنم. در دنیایی که من دارم، یکی هست که نیست، که می آید، که پیدا میشود بالاخره که بهترین و صمیمی ترین دوستم، رفیقم میشود، که با او همانطور که در تنهایی های یک نفره ام خوش هستم، با او هم خوشم، که همانقدری که با صدای بلند بدون ترس ، بی مهابا با خودم فکر میکنم و بلند بلند  با خودم حرف میزنم، بی ترس و شجاعانه پیشش حرف میزنم، یکی که مراحم زندگیم باشد، یکی که تنهایی هایم را دوتا دوتا نکند، یکی که تنهاییش را مثل خودم دوست داشته باشد، تنهایی هایمان را بگذاریم روی هم، جمعش کنیم و آن وقت یک به علاوه یک را باز هم همان یکش کنیم. در دنیای من حساب و کتاب این دوستی همینقدر بی حساب است که یک به علاوه یک میشود یک.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۰:۱۱
notenevis ...

گاهی یادمان میرود که هر مسیری، هر راهی، نیمه راه دارد، کم دارد، زیاد دارد، جاده خاکی و باران و طوفان و مه دارد. گاهی یادمان میرود که همیشه قصه زندگی آنطور که ما دلمان خواست و نوشتیم، جلو نمیرود، پستی دارد، بلندی دارد و طبق برنامه همیشه همه چیز پیش نمیرود، مثل همان نود دقیقه فوتبال که تا دقایق آخر وقت اضافه هم هیچ چیز مشخص نیست، گاهی باید آنقدر صبور بود و بی انتظار که هرچه پیش آمد شگفت زده نشد، گاهی باید بدانی که هر قصه ای با تمام خوب و بدش بالاخره میتواند به انتهایی که تو برایش تعریف کردی برسد، حتی اگر اکنون دلخواه تو نیست، حتی اگر نیمه راه که چه عرض شود، آخر راه هم بن بست باشد، در دقایق اضافه میتواند همه چیز به نفع تو باشد و اخر داستان خوب ترین خوب ها باشد.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۸
notenevis ...

روز به روز نزدیک تر میشوم به همه آن چه که قبل تر ها به چشم یکی از رویاهایم به آن نگاه میکردم، رویایی که حال در شرف محقق شدن است...تحصیل در یک کشور جهان اول...با خودم فکر میکنم یعنی از پسش بر می آیم؟ یعنی میتوانم تنها از عهده همه چی بر آیم؟ راستش را بگویم کمی ترسیده ام، کمی نگرانم و هنوز نرفته دلتنگ خانواده ام...دوستی از من می پرسید، فکرش را کرده ای؟ چطور میتوانی تنها ترین باشی و باز هم فکر رفتن به سرت بزند؟ آن هم یک کشور دیگر...راستش تنها جوابم این است که تا زمانی که بترسی، تا زمانی که قدم هایت زیاد محتاطانه باشد و فکر رفتن و نرفتن دایم بشود دغدغه ای که هیچ وقت نمی خواهد محقق شود ، قدم از قدم برنخواهی داشت .... باید با ترس ها روبرو شد، بر آن ها فایق آمد و برای تک تک رویاهایت، چه سخت و چه آسان، تلاشی کرد در خور ..تا یک روز چشم باز نکنی و خودت را اسیر حسرت هایی ببینی که یک روز میتوانستی به تک تک شان برسی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۰۵
notenevis ...