دلتنگ دلتنگم
تا به حال شده دلتان برای کسی تنگ شود که کنارتان نشسته است؟ نگاهش کنید و روزی را در گذشته و آینده متصور بشوید که نداشتید اورا، نداریدش... گم میشوی، میان گذشته و آینده، برایت بی معنی میشود، زندگی میشود سه قسمت برایت، گذشته بدون او، حال با او و آینده ای مبهم با او یا بدون او، دلتنگ میشوی برایت حالی که داری، برای نگاهی که داری و قدر ندانسته ای گاهی، برای لبخندهای سرمستیش، و هیجان های ناگهانی گه گدارش، برای حتی دلخوری ها و ناگفته ها و گفته هایش، برای آن وقت هایی که کنارش هستی و اما نداریش... دلتنگ میشوی برای تمام بودن هایی که نبود، شاید که نباشد و اما هست... دلت میخواهد لحظاتت را قابشان کنی، اصلا در قلبت حصاری بکشی، درونش زندانیش کنی و نگذاری هیچ کجا برود. تا به حال شده دلتنگ کسی بشوی و ندانی که دلتنگت شده تا به حال اصلا؟ یا دلتنگت خواهد شد؟ تا به حال شده کنارش بنشینی و آنقدر گذران وقت سریع بشود که ندانی چطور عمرت میگذرد؟ از هم صحبتیش خسته نشوی و اما باز هر لحظه دلتنگش باشی؟