برگهای پاییزی رقصان رقصان از اصل خود جدا میشوند ،
را با خود هرکجا که میخواهد میبرد...
درخت در فراق شاخ و برگ خود میماند...
برگها باد را همراهی میکنند...
رسم طبیعت همیشه آن است،
یک مضطرب میشود تا دیگری آرام
وقرار گیرد...
برگهای پاییزی رقصان رقصان از اصل خود جدا میشوند ،
اسمش را هرچه میخواهی بگذار، تکرار تجربه، حماقت، اشتباه... هرچه دلت میخواهد اصلا! اما میخواهم بگویم که " تجربه دوباره یک تجربه اگر دردناک بوده باشد قطعا از بار اول دردش خیلی بیشتر است".در زندگی آدم شکست ها و عدم موفقیت هایی همیشه هست که جایشان بد درد گرفته...اما آدمیست دیگر انگار فراموش میکند که قاعدتا باید "مارگزیده از ریسمون سیاه سفید بترسد" و همین آلزایمر مقطعی کار دستش میدهد...بحث درس های مختلف معلمیست که یک بار از تو امتحانش را گرفته، یک بار از این امتحان با هرچه زجر و بدبختی بود گذشتی و گذر کردی و صبور بودی و تحمل کردی و تازه آن وقتی که میرفت تا همه چیز فراموش بشو د باز هوس روخوانی درس کردی...تکرارِ مجدد یک تجربه قطعا از بار اولش دردناکتر تمام میشود... مراقب باید بود تا دچار تکرار مکررات نشوی تا بار دیگر حالت فدای گذشتهات بشود و آینده را از تو دریغ کند.
به گمانم داشتن آدمی در زندگی که با دیدن او هی مجبور نباشی پشت سرهم دو دقیقهای یک بار بگویی "خب دیگه چه خبر؟ " از داشتن یک آدم به تنهایی مهم تر باشد! آدم باید بتواند ساعتها حرف برای گفتن داشته باشد، باید بتوانی هر لحظه هر ثانیهای که دیدی او را بتوانی برایش از اتفاقات جدیدی که افتاده بگویی، اصلا همین که بتوانی روزت را با جزییات کامل تعریف کنی و در همین تعریف کردنها شنونده بودن، شدن را مزه مزه کنی، یعنی همه چیز. همین که در هربار تعریف کردنت یک نکته جدید پیدا کنید و دوتایی با هم بخندید یعنی همه چیز. آدم باید در زندگیش یکی را داشته باشد که برایش حرفی برای گفتن داشته باشد، نه آن که هربار بخواهد چند جمله تکراری را به او تحویل بدهد، به تو تحویل بدهد با یگ نگاه پرلبخند اما تصنعی. باید بتوانی از موفقیتهایت برایش همانطوری بگویی که از شکستهایت میگویی.
بعضی آدمها در تعریفشان هم از تو یک جور کینه و حسرت است. اصلا از تو که تعریف میکنند جای خوشحال شدنت، به جای انرژی مثبت یک غم مینشیند در دلت...به گمانم تعریف وتمجید هم آداب خودش را داشته باشد، آن که مراقب باشی کلمات را چطور کنار هم میچینی، این که اگر داری از کسی تعریف میکنی مراقب باشی بین خودت و او به جای از بین بردن دیواری اگر هست، هی آجر روی آجر نگذاری بی آن که به فکر پپنجرهاش باشی آنقدر اهمیت دارد، که همیشه میگویم اگر قرار است از کسی تعریفی کنی که بوی ریا بدهد، از ته دلت نباشد، پشت آن حسرت باشد همان بهتر که سکوت کنی...همان بهتر که کلا لب به تعریف و تمجید وسخن نگشایی چرا که خودت را خالی میکنی اما دیگری را لبریز از انرژی منفی میکنی به جای مثبت!
راست میگویند که هر انسانی یک ستاره در آسمان دارد، چرا که روز همه چیز بر سرجای خودش قرار دارد، همه چیز منظم است، حتی قلب آدم، حتی نغمه پرندگان خبر از حال خوبشان در روز میدهد، اما امان از شب ها، دلتنگیش نشان از فقدان چیزی درون قلب است، شب که میشود تو گویی دیگر هیچ چیز نظم نداشته باشد و سرجایش نباشد، اصلا همین سکوتش میخواهد چیزی بگوید اما نمیتواند و این خودش حکایت از آن دارد که هر انسانی باید گمشده اش را از آسمان شب بخواهد و چه چیز زیباتر و بهتر از ماه و ستارگانش؟
کاش پرتم نکنید درون آرشیو وبلاگ و پیجم...کاش...طاقت نمیآوری میروی میخوانی،غرق میشوی، مرور میکنی آن قسمتهایی که خاطراتی عمیقند که بعضی خنده بر لبت میآورند و بعضی برعکس..
یک نوع از دوست داشتن هست، که عین پنیرپیتزا کش می آید...آنقدر کش می آید که اصلا طرفین یادشان می رود که همدیگر را دوست داشتند و به چه هدفی به هم نزدیک شدهبودند و همین میشود که دیگر همه چیز عادی میشود، دیگر دوست داشتن هم انگارخیلی از مسایل روزمره زندگی بشود...ابهت دوست داشتن آن است که ابراز بشود، که دونفر برای کشف رمز ورازهای همدیگر تلاش کنند! باید مراقب بود که اگرکسی را دوست داشتیم شجاع باشیم تا روزی نرسد بین همین عادی شدن ها از دستش بدهیم..
درد آن است که تمام آدم های زندگی همیشه یا خیلی دیر رسیده باشند یا آنقدر زود رفته باشند که لذت بودن با آن ها یا فراموشت شده باشد یا اصلا فرصت نشده باشد تجربه اش کنی...چای داغ اگر سرد شود حتما از دهان افتاده، خوردنش تنها یک چیز در خاطرت می آورد و آن هم گذرزمان... راستش این قانون حتی مشمول دوست داشتن آدم ها هم میشود، گاهی یک آدم آنقدر دیر تو را میخواهد که دیگر خواستن و نخواستنش برایت تفاوت ایجاد نکند یا گاهی آنقدر زود که برعکس دلت را بزند... همین که آدم بداند اگر یک نفر را با تمام وجودش میخواهد زمان از دستش بیرون نرود، همین که بداند ناگهان چقدر زود دیر میشود کافیست تا درست احساساتش ابراز بشود که دیگر نه کسی دیر برسد و نه کسی زود برود...
اگر قرار بود همه آدم ها ماندن بلد باشند، آن وقت دیگر فعل رفتنی صرف نمیشد، آن وقت قصه زندگی بدون فعل رفتن صرف میشد و زندگی رنگ معنا به خود نمیگرفت. زندگی یعنی صرف همه فعل ها کنار هم، یعنی "ماندن" را که صرف کردی در کنارش بتوانی "رفتن" را هم صرف کنی.زندگی یعنی همین که بدانی هر خزانی بهاری و هر تابستانی خنکای پاییزی را در پس خود دارد... زندگی یعنی پیدا کردن معنایش در میان خوشی و ناخوشی های آن...
تخصصش دادن فرصت به آدمهای اشتباهی زندگیش بود، تا آنجا که از سر دلسوزی و مهربانی خودش را هم قربانی میکرد. آن اوایل درکش برایم سخت نبود.به گمان خودم او هم انسانی بود درست مثل بقیه، مثل من، معتاد به روابط با دیگر ادمهای روی زمین. خودش را دوست داشت، اما دیگران را بیشتر. به خودش احترام میگذاشت، وقت اختصاص میداد اما به دیگران بیشتر. روند زندگیش به این شکل پیش رفت تا اینکه یک جا خسته شد، واداد، در امتداد همانجادهای که شروع کرده بود، به بن بنست تقاطع رسید، آن وقت همانجا ایستاد، پشت سرش همه را جاگذاشت. این بار اما دیگران را دوست داشت اما خودش را بیشتر، زندگی دیگران هم اولویتش بودند، اما زندگی خودش بیشتر.همینجا بود که تازه به آرامش رسیدنش شروع شد و مهربانیش هم بیشتر قدر دانسته شد.