نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۴۸۲ مطلب توسط «notenevis ...» ثبت شده است

بعد از مدت ها دستم به قلم می‌رود. دچار حال عجیب و غریبی شده ام که مدت هاست نداشته ام. یک جور دلتنگی، یک جور بهت ، یک جور پرپر زدن دلم، یک جور نهیب از درون دلم که مرا متوجه دلتنگیم برای نیمه گمشده ام می‌کند. یک جور دلتنگی که برای اوست. اویی که نیست. اویی که نبودش در زندگیم همین وقت هاست که هزار برابر سایه اش سنگین میشود. ابی پله کرده ام و عجب آلبومی پلی شده است. آهنگ شکار ... چشمانم را برای لحظه ای می‌بندم و سعی میکنم فقط از احساسی که در لحظه دارم لذت ببرم. ذهنم را از همه چیز خالی کنم  تا با خودم و خدای خودم خلوتی داشته باشم. بهتم زده. چرا که مدت ها بود این طور با خودم و تنهایی خودم خلوت نکرده بودم و از آن لذتی محض نبرده بودم ... دلتنگم ... دلتنگ همانی که نیست که این لحظات قشنگم را با او قسمت کنم. همین

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 19 January 19 ، 21:18
notenevis ...

در واتساپم یک گروه ساخته ام که تنها عضوش خودم هستم، با این عنوان  "نجوای درون." برای وقت هایی که ذهنم یا زیاد دچار ازدحام افکار مختلف میشود یا آنقدر پراکنده حرف عزیزی که ناراحتم کرده یا عصبانیم کرده. مامن امنی شده برایم، برای وقت هایی که دلم میخواهد در سکوتم، در خلوتم، در غار تنهاییم با همانی که دلم را اندوهناک کرده حرف بزنم و مساله را فیصله بدهم و با رویی خندان بازگردم. میدانی؟ گاهی لازم نیست حتما حرفی زده بشود و دلخوری جدیدی از سر گرفته شود، گاهی حرف ها و رفتارها همانقدر بی منظورند که باید ساده از کنارشان گذشت و درون خودت حل و فصلش کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 16 January 19 ، 20:03
notenevis ...

فاصله ایست بین ماشین ها که اگر رعایت نشود جریمه دارد، تصادف میشود اصلا... فاصله ایست بین خورشید و زمین که اگر بیشتر بشود زمین یخ میزند و اگر کمتر زمین میسوزد، فاصله ایست بین مهربانی و وظیفه که اگر مهربانیت زیاد از حد بشود، وظیفه ای غیر دلچسب میشود، و در نهایت فاصله ایست میان قلب های آدم ها که اگر زیاد دور بشود غریبه میشوی و اگر زیاد نزدیک بشود مسوولیتی میشود که مراقب قلب دیگری هم باشی. هنر در مراقبت از همین فاصله هاست که متعادل باشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 15 January 19 ، 12:20
notenevis ...

مرد بودن یعنی یکنفر بودن و من دلم میخواهد که تو یکنفر آدم باشی.آدم کلمه زیباییست چون حد و مرزی برای زن یا مرد بودن تعیین نمیکند و تفاوتی بین آنکه دم دارد و آنکه ندارد نمیگذارد.


ببین کوچولو یک چیز را میخواهم برایت توضیح دهم:قلب و مغز هیچکدام جنسیت ندارد،رفتار هم همینطور.اگر تو قلب و مغز داشته باشی من هرگز به تو تحمیل نخواهم کرد که چون زن هستی یا مرد باید فلان طرز فکر یا فلان رفتار را داشته باشی.

تنها دو چیز از تو خواهم خواست، اول اینکه از معجزه تولد یافتن حداکثر بهره را ببری و دیگر آنکه هرگز تن به پستی ندهی.


نامه به کودکی که هرگز متولد نشد - اوریانا فالاچی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 15 January 19 ، 12:20
notenevis ...

می‌شود لبخند گرمی زد و روزهای سرد را با آفتاب نگاهت گرم کرد، می‌شود از مناظر پشت چشمانت، قابی ساخت و آن را بر لوح قلبت جاودانه کرد. اما اجازه نداد که رویاهایت فراموش بشوند، همچون خوابی درپیچ شلوغی‌های یک شهر دراندشت،  اجازه نداد که مهربانیت ، لبخندت، عشقت فراموشت بشود. زندگی یعنی همین‌ها، یعنی لبخندی که از سر عادت نباشد، یعنی متفاوت بودن لحظه ها و من فکر می‌کنم که این روزها شاید خوشبخت‌ترین دختر روی زمین باشم که تلاش می‌کنم هنوز میان این همه شلوغی، این همه سختی، باز در ذهنم دوباره و دوباره از رویاهایم بگویم، تکرار کنم، نام کوچک کسانی که دوستشان دارم را هجی کنم و  از عشق بی‌پایانم به این زندگی، از تلاشم برای بهتر زیستن، از رها شدن از همه آن چیزهایی که مرا در زندگی آزار می‌دهند، از خندیدن‌های عمیق از ته دل گه گداریم بگویم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 02 January 19 ، 16:28
notenevis ...

دور شدن همیشه هم بد نیست، همیشه هم رفتن مفهومش" از دل برود هر آنکه از دیده برفت " نیست. گاهی باید به وقتش، درست زمانی که تکرار به جای تازگی نشست گذاشت و گذشت و رفت، تا بلکه دیگرانی باشند که ماندنت را قدردان باشند، تا دلی برایت تنگ بشود و ریشه محبتت بیخود و بیجهت خشک نشود.اصلا میدانی، خاصیت آدم همین است که درست مثل گیاهی که اگر آب زیاد به ریشه اش برسد، یا زیاد تشنه بشود میخشکد، آدم ها هم اگر زیادتر از حد نزدیک هم بشوند، ریشه مهر و محبتشان خشکیده میشود، گه گاه باید فاصله گرفت، دور شد، تعادل را برقرار کرد تا محبت دچار فراموشی نشود.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 December 18 ، 21:31
notenevis ...

یک جایی نمیدانم از کدام نویسنده خواندم که "پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدارش کلافه ات کرده بود تنها معنیش یک چیز است، عاشق شده ای." داشتم با خودم فکر میکردم عاشقی چه علایم دیگری دارد؟ داشتم با خودم بررسی میکردم از کلافگی، شب بیداری هایی که شاعران به وفور در اشعارشان می آورند هم که بگذریم، از تلاش برای جلب نظر معشوق و نرنجاندنش و هرکاری کردن برای حال خوبش هم که بگذریم، اصلا عشق فردیت هم دارد؟! با خودم فکر کردم که آدم ها باید متوهم باشند که قبل از آنکه خودشان را دوست داشته باشند، برای خود وقت کافی گذاشته باشند و منحصر به فرد بودن شخصیت خودشان را بشناسند به عشق فکر کنند! 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 December 18 ، 20:22
notenevis ...

بحث بر سر آن است که بین خواستن و شدن ها فاصله بدی افتاد و این قصه درازیست که تا بوده همین بوده. جاده ایست ناهموار که توانش را فقط کسی دارد که باور داشته باشد وارد کوه و جنگل که شد، مه هست، دره هست، پستی و بلندی که هرجایش زمین زد و نشست همانجا مقصدش نیست و به هرسختی که هست باید تا انتهایش برود. انتها هرچه باشد خوب است، هرچه پیش آید ته قصه نیست چرا که گاهی شروعیست برای دوباره و دوباره خواستن و بیشتر تلاش کردن و بیشتر از قبل خواستن تمام آرزوها و رویاهایت...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 December 18 ، 20:21
notenevis ...

ترس که سراغت آید، آن هم ترس از دست دادن، هرچه باشد از دستش میدهی، چه رویایی دور باشد، چه چیزی، ابزارو اشیایی بی ارزش و چه تعلق خاطر یا آدمی دوسداشتنی در زندگی... آن وقت است که از بس میخواهی، میترسی و از بس میترسی نمیرسی، و اما گاهی از بس نمیشود، از بس تلاش کرده ای و نشده و نرسیده ای بی غیرت میشود آدم، بى تفاوت دیگر نمیخواهد، دیگر نمی‌ترسد. به گمانم همان حالت اول بهتر باشد که داشته باشی، که رنج نداشتن سرت نباشد، حتی اگر ترس از دست دادنش باشد. اما هرچه هست چه ترسش، چه نداشتن هردو غم انگیز است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 December 18 ، 20:20
notenevis ...

همیشه ته مانده هایی از بعضی دلخوری ها، بغض ها و ناراحتی آدم ها از هم درونشان ته نشین میشود، از همان حرف هایی که هیچ وقت بازگویش نمیکنند، همان حرف هایی که گاهی تمام استخوان های وجودشان را در هم شکست و اما صدایشان در نیامد، همان زخم هایی که به قلب هم زدند و درون یکیشان ته نشین شد...همیشه ته مانده هایی از خاطراتی دور در ذهن یکی می ماند و گاهی دلتنگی تمام وجودشان را میگیرد... همیشه یکی بیشتر آزار دیده و  آنقدر به تظاهر به بخشیدن هم کرده اند که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده اما این میان یک وقت، یک زمانی دلی شکسته، قلبی تا پای ایستادن رفته، یکی زمانی نفسش بند آمده و به زندگی برگشته... این میان همانی که با تمام وجودش برای دیگری بوده، همانی که تا پای مرگ رفته وجدانش راحت تر است اما امان از آنی که بازی کرده، احساس وسط نگذاشته و قلبی شکسته... عذاب وجدانش تا آخر عمرش با او خواهد بود... او دیگر هرگز خوب نخواهد شد، حتی شبی خواب آرام نخواهد داشت، چرا که کسی را از دست داده که به خیال خودش فکر میکرده بهتر از او را بدست می آورده است...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 14 December 18 ، 21:47
notenevis ...