یکی هم نشسته بود دم در ورودی خواجوی کرمانی سوت بلبلی هایش را گذاشته بود جلوش و هی امتحان میکرد تا یکی بالاخره خوشش آید و از او خرید کند. یکی هم ملت را سوار اسب میکرد و پول میگرفت. داشتم فکر میکردم مثلا از تو بپرسند شغلت چیست؟ بخواهی بگویی سوتی!
یکی هم نشسته بود دم در ورودی خواجوی کرمانی سوت بلبلی هایش را گذاشته بود جلوش و هی امتحان میکرد تا یکی بالاخره خوشش آید و از او خرید کند. یکی هم ملت را سوار اسب میکرد و پول میگرفت. داشتم فکر میکردم مثلا از تو بپرسند شغلت چیست؟ بخواهی بگویی سوتی!
من آدم بیجنبه ای هستم. آدم سرسری گذشتن و همینطوری الکی رد کردن وعمیق نشدن نیستم! اینطور که اگر تصمیمی بگیرم و بخواهم سر مسالهای "وقت" و "انرژی" صرف کنم واقعا به معنای کلمه این کار را انجام میدهم. حتی هیچوقت درباره وقتی که صرف آدمهایی که برایم همانقدر وقت صرف نکردهاند، حسرتی نخوردهام چون خودم میدانستم که به خاطر دلم آن کار را کردم و نه خوشامد یا پیشامد یا هرچیز دیگری! حتی الان که سرکار میروم هم همینطور شدهام! همه اینها را گفتم که آخرش برسم به این نقطه که به نظرم بهترین، قشنگترین و ملموسترین رشته دنیا همین مهندسی برق قدرت هست! لامروتیست! هرچه ازش میدانم و میخوانم باز هم احساس عجز و ناتوانی و نادانی میکنم! بیجنبهای هم که من باشم چنان غرق کار و این رشته شدهام که دگر نتوانم نتوانم درباره رشته دیگری فکر کنم حتی.
پ.ن: عشق من به هنر، نقاشی، عکاسی، نوشتن با عشقم به رشتهتحصیلیم رو میذارم تو یه ترازو گاهی اینورش سنگینتره گاهی اونورش و اینم از عجایبه خلاصه :))
دیگران از درون آدم به راحتی میروند، اما بعضی هنرمندتر از آنند که از دل و جانت بروند. به قول سعدی جان "دیگران چون بروند از نظر از دل بروند. تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی." حکایت همین آدم جان هاست دقیقا. حال یکی بیاید برایم بشمارد و بگوید چرا این آدم های جان جانانی اینقدر تعدادشان کم باید باشد!؟
عقیده دارم که کودکام باید بچگی کنند، اندازه سنشان باشند، نه بیشتر و نه کمتر! آن که مثلا یک طفل معصوم 7 ساله خیلی بیشتر از سنش میفهمد و حرف میزند هی مدام مورد تشویق قرار گیرد و هی به عنوان حسنش این خصیصه بیان شود از دید من مخرب است! بگذاریم بچه ها اندازه سن و سالشان باشند و، تالامات بزرگسالی و عمیق شدنش آنقدری هست که به وقتش که برسند قدر بچگی کردن هایشان را بدانند! همین
آدم ها را به جایی نرسانید که از همان ابتدای آشناییشان با آدم ها به جای سلام خداحافظی کنند، آن هم فقط به خاطر آن که از همان اول خودشان با خیال راحت رفته باشند، بدرقه را از استقبال شروع کنند تا اینطوری با خوبی و خوشی و شادی بیشتری زندگی کنند.
پ.ن: پیشاپیش از این که هی کسی نمیگه ترسیدن بده و فلان و اینا کمال تشکر را دارم. و پیشاپیش میدونم که امید خیلی چیز خوبیه اما اینم میدونم که زیادی از هرچیزی هم آزاردهنده میشه. حتی زیادی امیدواری! ضمنا من آدم معتاد به امیدواری، نترس، و به شدت کمالگرا و ایده آل گرایی هستم.
یک عدد از این پرهایی که خدام حرم ها در دست میگیرند گرفته دستش و هی ملتمسانه میگوید امیدواریم که مسوولین حرم به ما هم اجازه خدمت به آقا را عطا کنند و بلا بلا بلا. بخث عقایدش که بگذریم چاپلوسی و تملقش در همین یک حرف لو رفت که گفت:چقدر که این پره خوبه، آدم رو میبره به اون حس و حال حرم، فکرشم نمیکردم یک روز از این پرها دست بگیرم." بعد من خیره به صفحه تلویزیون زیر لب گفتم گند زدی، بسه دیگه. آخه آدم اینقدر چاپلوس و متظاهر!؟
از حالا نشسته ام منتظر خنکای پاییز، برگ ریزانش، رنگی رنگی شدن برگ هایش و قرچ قرچ کردن برگ هایش در زیر پا! به قول چهرازی بند دلت پاره میشود نارنجی ها را میبینی! آن وقت اگر نم نم بارانی هم ببارد دیگر اهمیتی ندارد که برگ ریزونای پاییز کسی چشم به راه نشسته یا ننشسته! دو حالت دارد یا لیوان چای بدست پشت پنجره مست صدای باران میشوم یا بی چتر هندزفری به گوشم میگذارم و پیاده روی میکنم و قمیشی گوش میدهم. فقط کاش پاییز سردتر بیاید امسال!
قطاری سوت زنان امتداد خیابان ذهن زنی را طی میکند. قطار به مقصد رسیده و زن اما دیوانه ای در انتظار می ماند که متن خیابان را در پی یافتن خاطره ای گنگ و مبهم مرور میکند تا روحش را جان بخشد.
اینجا همان کشوری هست که در عین تبلیغ برای محصولی علیه آن هم صحبت میشود! میدونند که از لحاظ فنی مثلا فلان برند بهتر هست ها، اما خب مصلحت ایجاب میکند که نظر خودشان را ندید بگیرند و محصولی که رییسشان تبلیغ میکند را حکم کنند! اینجا همانجایی هست "مصلحت" بر "علم" هم حتی حکم میکند و این خودش کلی حرص دارد!
دوستی معمولی دو آدم که زمانی عواطفی بینشان جاری بوده هرگز معمولی نمیشود. و این دروغ بزرگیست که خیلی از اطرافیان من به خودشان میگویند. جایی در کتاب رویای تبت فریبا وفی خواندم که : " چرا همه اش دنبال معنای دیگری هستی . این یک دوستی ساده است .آب دهانم را قورت دادم .دوستی یک زن و مرد هیچ وقت ساده نیست . "