نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۴۸۲ مطلب توسط «notenevis ...» ثبت شده است

روزی که زندگیت خالی از چالش شده باشد، یعنی درست همان روزی که هدفت را گم کرده‌ای! اصلا اینطور که اگر روزی صبح که از خواب بیدار شدی بتوانی در ذهنت هم‌زمانی که به صبحانه روزت فکر می‌کنی، کارهای ردیف شده را در نظر آوری و جلوی تک‌تکشان تیک بزنی یعنی همان روز را داری زندگی میکنی! اصلا همین که هرروزت را با این خیال سرکنی که یک نکته برای متفاوت شدنش با دیروزت پیدا کنی، غیر از آن است که در چاله روزمرگی اسیرنشده ای؟ به گمانم که یک زندگی پرچالش پر مشغله را به یک زندگی خالی راکد مانده در سکون ترجیح بدهم، حس جاری بودنش درست مثل حسیست که تماشای رودخانه‌ای با آب زلال و شفاف به من می‌دهد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 September 15 ، 19:47
notenevis ...

به تاریخ همین امروز اما 4سال پیش در فیسبوکم مطلبی نوشته بودم تحت این عنوان که :" کسانی که عاشق خودشان هستند حداقل از این مزیت برخوردارند که رقیب چندانی ندارند!" الان بعد از گذشت چهار سال اما دیدگاهم این شده است که چه رقیبی بدتر از خودت برای خودت؟ آدمی گاهی خودش بدترین رقیب خودش می‌شود اگر تنها بماند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 14 September 15 ، 19:37
notenevis ...
وروجک: خوب من وروجکم دیگه!این ور میرم اون ور میرم.قایم میشم اینو بر میدارم اونو بر میدارم.

آقای نجار: ولی این خیلی بده!

وروجک:درست میگی این خیلی بده ولی یه چیزه دیگه از اینم بدتره اینکه تو میتونی منو ببینی.فقط تو می تونی منو ببینی.آدمای دیگه نمی توونن.

آقای نجار:خوب اگه اینجوریه برو و دیگه نیا پیش من.اون وقت نامرئی می مونی!

وروجک:نمیشه جونم نمیشه!من باید پیش کسی که تونسته منو ببینه بمونم.این رسم وروجکاس....

وروجک و اقای نجار
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 13 September 15 ، 13:43
notenevis ...

یک تئوری هست که آدم به همه چیز عادت میکند، به هرچیزی، به هر آدم دیگری، هر شرایطی در زندگی، اما آن که به هرچیزی قانع بشود داستان را متفاوت میکند. کسی که به کم قانع بشود، تمام تلاشش میشود آن که دست از تلاش بکشد، و خودش را با شرایط وفق بدهد، نه سختی و نه نگرانی و نه ناراحتی... اما راستش آن که نتواند به کم قانع بشود، آن که برای رسیدن به تک تک رویاهایش حاضر بشود زمان صرف کند یعنی برگ برنده برای کشف آن چه که تا به حال خواسته اما نداشته دارد. به گمانم آدم ها دو نوعند، آن ها که شرایط را تغییر میدهند تا خودشان را بتوانند با آن وفق دهند و آدم هایی که خورد خورد قانع میشوند و خودشان را تغییر میدهند تا عادت کنند به شرایط و این خودش از بدترین خصلت های انسانی شاید باشد. جمله معروفی بود میگفت برای داشتن آن چه که تا به حال در زندگی نداشته ای کسی باش که تا به حال نبوده ای یا جمله دیگری که میگفت، برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم.... یادمان نرود گاهی رسیدن به رویایمان به این همه تلاشش می ارزد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 13 September 15 ، 13:18
notenevis ...
داشتم فکر میکردم که بعد از بیست سالگی خیلی یهو زمان سرعت گرفت.چشم باز کردم هشت سال از روزی که دانشجوی لیسانس شدم و یه دختر سرخوش تخس هیجده ساله بودم گذشته و نتایج کنکور لیسانس امسال هم رسیده. داشتم به آرزوهایی فکر میکردم که پشت سرم جاموندن و به رویاهایی که هنوز دارم و شوق رسیدن بهشون گاهی امیدم رو مجبور میکنه که ناامیدی نیاد سراغشون. آدم یه جایی تو زندگیش وایمیسه استاپ میکنه و به کم قانع میشه اما من هیچ وقت نتونستم به شرایط غیردلخواهم عادت کنم و این که هنوز که هنوزه یه عالمه رویا و آرزو دارم که واسه تک تکشون حاضرم وقت صرف کنم. چیزی که این روزا فقط گاهی کلافم میکنه نداشتن انگیزه های کافیه که اونم یه مساله کاملا درونیه و دارم رو خودم کار میکنم که باز شور و اشتیاق قبلیم برای رسیدن به هدفام رو زنده کنم:] پ.ن: لپ تاپ عزیزمو بردم دکتر کلی خرج گذاشته رو دستم. تازه فهمیدم چقدر کارام به اون طفلکی بند بود. هق.

بیست و دوم شهریور نود و چار
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 13 September 15 ، 13:17
notenevis ...

همیشه بابت داشتن دوستای خیلی خوب خداروشکر کردم. این که هرسری من دلم گرفته، هرسری نیاز به کمک دارم و هرموقع احتیاج به حرف زدن دارم یکی هست که حتی با کیلومترها فاصله حواسش بهت باشه و کمکت کنه خیلی خوبه. توی شادی ها همه میتونن بیان بشینن کنارت و باهات شادی کنن،و به واقع آدم دوستای واقعیش رو زمانی میشناسه که همه جوره کم آورده و اشکش دم مشکش شده و نتونسته دووم بیاره. شاید آدم سختگیریم، شاید ایده آل گرا هستم اما با تمام این اوصاف بازم دوستایی دارم که رفیقن و میدونن دقیقا مشکل چیه و با نگاهشون از بیرون کمکم میکنن. به هرحال امروز بیستم شهریوره و با صحبتایی که بعدازظهر با مادر محترم کردم و کمکای یه دوستی که این روزا خیلی کمکم کرده درکنار بقیه دوستام و شنونده خیلی خیلی خوبی بوده برام تصمیمات ج دید برای زندگیم گرفتم و یه کم حس بهتری نسبت به روزای قبل پیدا کردم. باشد که صبورتر باشم و مثل قبل محکم و استوار و قوی هپی طورانه زندگی کنم. خدایا بازم شکرت بابت دوستای خوبم.


بیست شهریور نود و چهار

در پله های تصمیم گیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 15 ، 20:32
notenevis ...

یک جا هست که شاید اسمش اوج استیصال باشد، آدمی حس میکند دارد آخرین قطرات امیدی که از میان انگشتانش چکه چکه روی زمین میریزد را به زور نگه میدارد که از دست نرود، که با همان ها معجزه برپا کند. یک جا هست، کاسه صبرش را گرفته دستش، دنبال جایی میگردد اندکی خودش را خالی کند تا که دلش لبریز نشود. همین وقت هاست که با نزدیکان رفتارش خصمانه تر است، اصلا اولین زهر کم تحمل شدن را کسی میخورد که عزیزتر از همه شده باشد در قلب آدم...یک جا هست در قعر دره ناامیدی چشم دوخته به قله امیدواری و صبر،  منتظری نفست تازه شود، پاهایت جان بگیرند،  کوله پشتیت را برداری و راهی بشوی. همین جاست که همین چکه های امیدت میتواند معجزه به ارمغان آورد و تو را به سرمنزل  مقصود برساند.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 15 ، 20:29
notenevis ...

اشتباه کردم که فکر میکردم تمام آدم های روی زمین خوبند مگر آن که خلافش به من ثابت شود. اشتباه میکردم که گمان میکردم صداقت میراثیست انسانی که تمام آدم ها به طور یکسان از آن بهره جسته اند. بله، من اشتباه میکردم که فکر میکردم همه آدم ها چون برگ گلند، بهتر از آب روانند. تنها آرمان شهری از دنیای آدم ها ترسیم کردم و زیر سایه درختانش خواستم که سفره زندگی را پهن کنم و با خوبی و خوشی در کنار دیگران زندگی کنم. من چه میدانستم دنیا پر است از آلودگی ها، جنگ ها، پر از آدم هایی که علیه آدم های دیگرند. من چه میدانستم دنیا جای زندگی نیست. من اگر میدانستم همان ابتدا، قبل از آمدنم به زور التماس و خواهش و تمنا هم که شده بود، میخواستم که به زمین نیایم. چه میدانستم که صلح، پاکی، صداقت طفلان گمشده ای هستند روی زمین...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 15 ، 17:32
notenevis ...

به گمانم چشم را بتوان یکی از اعضای صورت به حساب آورد که بتواند غوغاها به پاکند. اصلا همین که یکی دارد میخندد و تو به جای نگاه به چشمانش به لبش چشم دوخته ای یعنی ندانستن ارزش چشم ها. همیشه اینطور است که اگر کسی از ته دلش بخندد و پشت آن چهره خندان غمی نباشد چشمانش هم باید چون شبنم باران برق بزند و شفاف باشد،  طوری که با هرنگاهی درون آن بتوانی زیبایی، آرامش و شادمانی را ببینی. اصلا چشم ها آفریده شده اند برای آن که وقت غمگین شدنت تو را لو بدهند و دست آدم هایی که خوب نمیشناسدندت را برایت رو بکنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 11 September 15 ، 13:32
notenevis ...

پرسیدم شما که همه چیزتان با هم جور بود، همه کار برای رسیدن کرده بودید، پس چرا نشد؟ چرا باهاش ازدواج نکردی؟ گفت:" همه چیزمان الا یک چیز که تمام مسایل را خراب کرد." تا خواستم چیزی بگویم ادامه داد که معشوقش درگیر بود. درگیر عشقی از گذشته. درگیر فکری خیالی از گذشته. میگفت مردها تماما پیش فرض ذهنشان این است که دخترها همه به فکر به دام انداختنشان هستند، چه برسد به آن که قبلا درگیر یک عشق دوطرفه ناکام هم بوده باشند، آن وقت است که خیال برشان میدارد که تو مخش را زده ای. حرف میزد و گوش میدادم. نخواستم قضاوت کنم. نخواستم درگیر بشوم چرا که حتما طرف مقابلش هم حرف هایی برای زدن داشت. اما عمیقا داشتم با خودم فکر میکردم سایه یک عشق اگر بر زندگی جدیدی سنگین بشود، آن وقت تکلیف آن عشق جدید چه میشود؟ آن وقت چه کسی باید پاسخگوی احساسات آن نفری باشد که بی اطلاع عاشق یک عاشق شکست خورده شده؟ ذهنم هزار راه رفت، اما باز هم نخواستم قضاوت کنم. فقط با خودم فکر کردم دنیا باید پرباشد از آدم هایی که عاشق یک نفر دیگرند و شاید با یک نفر دیگر زندگی میکنند و این به گمانم از جنایت های هر آدم علیه خودش باید باشد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 10 September 15 ، 21:02
notenevis ...