نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۱۴۸۲ مطلب توسط «notenevis ...» ثبت شده است

آدمی وقتی از کسی که توقعش را ندارد، ناامید می‌شود، محبوبش هست رفتاری می‌بیند که نباید به طور شگفت‌انگیز و ناگهانی بی حس و حال‌ترین انسان روی زمین می‌شود در لحظه، آن وقت است که همان لحظات امید مفهومش را از دست می‌دهد، توقع لغتی زاید می‌شود، آن لحظه تنها چیزی که مفهوم پیدا میکند "غمگین" بودن می‌شود که اگر احساساتت را خوب شناخته باشی شاید بتوان طوری کنترلش کرد، که از افتادن محبوبی از چشم کمتر دردت بگیرد. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 October 15 ، 10:45
notenevis ...

آدم ها فکر میکنند یک آدم همیشه هست، یک نفر همیشه مهرش نه پاییز است و بهاریست برای دوست داشتن، آن وقت خیالشان که راحت شد هی دلشان پی بی مهری می رود، هی میروند پی سرما، گرمای حضور آن آدم را یادشان می رود، بعد که دل آن آدم سنگی شد، بعد که آن آدم دلسرد شد، گمانشان میرود پی آن که مقصر اصلی هم خودش بود... آدم ها نمیدانند مقصر خودشان هستند، آدم ها نمیدانند خودشان قدر ندانستند، نمیدانند هیچکس لیاقت "بی مهری" ندارد، نمیدانند هیچکس آنقدر نفهم نیست که وقتی دلیلی برای نبودن نداشته باشد جز آن ها به ماندنش ادامه بدهد، نمیدانند تنهایی برای هیچکس آنقدر سخت نیست که فصل زندگیش را برای یک نفر تنها همان پاییز غم انگیزش کند، آدم ها هیچ نمیدانند، آدم ها نمیدانند... 


صبحی که با بغض فرخورده از روز قبلش شروع بشود و از دلتنگی در حال خفه شدن باشی رو نمیدونم چه صبحی اسم بذارم
.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 05 October 15 ، 08:13
notenevis ...

دیروز در جاده بودم.درست مثل دوخط موازی جاده بی‌انتها به نظر می‌رسید.وقت غروب که شد؛ چنان دوخط موازی به هم می‌رسیدند در دوردست، که انگار غروب برایت حرف‌هایی برای گفتن داشته باشد، غروب آتشینی که سرخیش به سرخی چشمان عاشق شبیه بود.فکر می‌کنم من رمز غمگین بودن غروب‌ها را در جاده درست هنگام غروب در دوردست‌ها پیدا کردم، دوخط موازی هم به‌هم رسیده‌بودند، اما درست در زمان غروب،آن هم مشخص بود، با خون جگر خوردن‌ها در دوردست، جایی که هرچه میروی نمیرسی. همین‌است که تمام غروب‌های عمررا هم که غمگین نبوده‌باشی اما غروب‌های تنهایی را بد احساس غربت و تنهایی میکنی. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 October 15 ، 20:52
notenevis ...

. امروز باران باریده بود، بوی نم باران چنان مرا مست کرده بود که انگار در دنیای دیگری باشم.کاش می‌شد بوی نم باران را در شیشه کرد، زمین آنقدر خیس شده بود که انگار انتقام تشنگیش را با درآوردن بغض آسمان به هرنحوی گرفته باشد، اما فکر می‌کنم زمین باز هم تشنه باشد، اصلا تشنگیش سیرناپذیر است، درست مثل میل من به زندگی که سیری ناپذیر است، دلم ‌می‌خواهد آنقدر زندگی کنم که بی دغدغه زمان بتوانم هرکاری دلم خواست و دوست داشتم انجام بدهم، اما حیف که‌نمی‌شود.فرصت آدمی در زندگی انقدرها هم زیاد نیست. می‌شود لبخند گرمی زد و روزهای سرد را با آفتاب نگاهت گرم کرد، می‌شود از مناظر پشت چشمانت، قابی ساخت و آن را بر لوح قلبت جاودانه کرد. اما نباید اجازه داد که رویاهایت فراموش بشوند، چون خوابی درپیچ شلوغی‌های یک شهر دراندشت، نباید اجازه داد که مهربانیت ، لبخندت، عشقت فراموشت بشود. زندگی یعنی همین‌ها، یعنی لبخندی که از سر عادت نباشد، یعنی متفاوت بودن لحظه ها 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 October 15 ، 20:46
notenevis ...

امروز اولین بارون پاییزی باریدو من فکر می‌کنم همین دلیل کافی برای بیدار شدن خوشحال‌ترین دختر دنیا در یک صبح پاییزی باشد. دلم می‌خواست خوابم همچون پنیر پیتزا کش بیاید، آن وقت در خواب دست در دست کودکانه هایم و دوستان همان دورانم زیر باران برویم. یک گوشه ای پیدا کنیم و بعد  خیس خیس پیش مادرانمان برگردیم و یک دعوای حسابی بشویم که چرا خیس هستیم و با یک چشمک به هم بفهمانیم که بد هم نشد، حسابی بازی کردیم. امروز از صبح خوب بود،سر و کله کلاغ ها پیدا شده، قارقارقارقار، قبل‌ترها فکر می‌کردم کلاغ شوم است، صدایش سوهان روحم بد، الان فکر می‌کنم کلاغ هم موجود سیاه دوسداشتنی است، طفلک اسمش بددر رفته است، وگرنه پاییز بی قارقارش بی‌معنی‌ترین است. اصلا پاییز با نارنگی، کلاغ، انار، باران، خش خش برگ و رنگارنگ بودنش مفهوم پیدا می‌کند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 October 15 ، 20:44
notenevis ...

وقتی یکی را خوب شناخته باشی، به زیرو بم رفتارهایش آشنا شده باشی کم کم قلقش دستت می آید، کم کم میدانی چطور میشود خوشحالش کرد، چه چیز ناراحتش میکند، چه وقت باید با او حرف زد و چه وقت باید رهایش کرد تا به وقت خودش... همین که آدم ریز ریز وارد تنهایی آدمی دیگر شده باشد، جسارتش را داشته باشد نام خودش را از یک "غریبه" به یک "دوست" و بعد از آن به "رفیق" تغییر داده باشد یعنی یک بار سنگین... یعنی دانستن خوبی های یک آدم در کنار ضعف هایش، یعنی پذیرفتن تمام خوب و بدش کنار هم، یعنی بیشتر بودن وزن خاطرات خوب و شیرینت بیش از هرچیز دیگری. اینجور وقت ها بار سنگینی روی دوش آدم می افتد که نقاط ضعف آدمی را بدانی اما آنقدر شناخته باشیش، اونقدر نقاط قوتش چشمت را پر کرده باشد که دیگر باقی چیزها اصلا به چشمت هم نیاید. آدم وقتی همچین رفیقی دارد، گاهی میترسد، از تکرار، از عادت، از عادی شدن همه چیز و تازه میفهمد رفیق شدن شاید چندان هم سخت نباشد، اما رفیق ماندن، پای تمام تلخی و شیرینی ها صبوری کردن، آشتی کردن بعد از تمام دعوا و جدل ها، دیدن تفاوت ها و خندیدن بهشان و شاید که تلاش برای زنده و ترو تازه نگه داشتن این رفاقت است که باعث میشود ترس هیچ جایی در دلت نداشته باشد، میدانی این رفاقت به سادگی به دست نیامده و خودش تو را میبرد به همان ساحلی که باید... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 03 October 15 ، 15:22
notenevis ...

هیچکس جز خود آدمی چیزی به خود نمی دهد و هیچکس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی دارد. تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می برد اندیشه های منفی اوست. تردیدها، ترسها ، نفرت ها و حسرتها، دشمنان انسان در درون خود اوست، ترس توست که شیر را درنده می کند، بر شیر بتاز تا ناپدید شود...بازی زندگی، یک بازی انفرادی ست. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهدشد.... " چهار اثر از فلورانس اسکاول شین "

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 01 October 15 ، 12:39
notenevis ...


یک جایی هست که به گمانم در زندگی خیلی از وبلاگ نویس ها و کسانی که می نویسند این اتفاق می افتد، که با تمام عشق و علاقه ای که به نوشتن داری، آرامشی که کلمات، جملات و نوشته ها به تو می دهند، اما دلت نخواهد بنویسی. یک جور مرخصی از لغات و واژه ها، یک جور مهاجرت از دنیای نوشتن به دنیای درون خودت و زندگیت. آدمی وقتی می نویسد، غرقش که میشود دیگر انگار دنیا برایش یک دنیای انفرادی و تنهایی نیست، دنیاییست که با کلمات ساخته، تقسیم کرده ای زندگیت را با نوشتنت. حالا تصور کن، کسی باشی که نوشتن تنها عشقت نباشد، کسی باشی که علایق هنری دیگر هم داشته باشی، شغلت چیز دیگر باشد و احتیاجات زندگیت هم ایجاب کند درگیر مسایل دیگری هم باشی. آن وقت بین همه این ها همانی که بیشتر از همه وقتت را سرگرم خودش میکند را به ناچار برای مدتی کنار میگذاری و من به گمانم برای خلوت شدن زندگیم و پناه بردنم به دنیایی واقعی تر بهتر باشد مدتی ننویسم...همین


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ 30 September 15 ، 09:36
notenevis ...

برای کسی که می‌نویسد ننوشتن سخت ترین کار ممکن روی زمین است، اما این روزها درونم آنقدر خالی از نوشتن شده که در باورم نمیگنجد من همان آدمی باشم که هرروز یک موضوع برای نوشتن پیدا می‌کردم. شاید مدتی مرخصی از نوشتن، شاید خستگی، شاید هم کمی آرامش ذهنی...هرچه هست حس بدی ندارد و این عجیب ترین عجیب زندگیم شده این روزها...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 28 September 15 ، 13:11
notenevis ...

بعضی آدم‌ها را دوست داری،چون بهشان احتیاج داری و به بعضی دیگر احتیاج داری چون دوستشان داری، و امیدوارم که آدم‌های زندگیتان همه از دسته دوم باشند که اگر کسی را به خاطر خودش بخواهی آن‌وقت وابستگیت، دوست داشتنت و عشقت به خاطر احتیاجت به آن ها نیست. به گمانم مهم‎‌تر از این نیست در عشق به آدم‌ها، که مستقل از نیازت باشد تمام آن دوست داشتنی که نثارشان میکنی.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 28 September 15 ، 13:09
notenevis ...