نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۶۱ مطلب در آوریل ۲۰۱۶ ثبت شده است

گاهی هرچه بیشتر درباره چیزی حرف بزنی،سخت تر میشود همه چیز، و گاهی به عکس...و این خودش به خیلی چیزها بستگی دارد و این بستگی خودش تعیین کننده خیلی چیزهاست که نیست...و اصلا این بستگی داشتن است که گاهی زندگی را پراز رخوت و سکوت میکند و یا پراز حرف وهیجان، مثل بستگی داشتن به آدمش...باید یکی باشد که بدانی، ته دلت اطمینان داشته باشی که حضوری هست که پایان پذیر نیست، کسی هست که درکش هست، کسی که سخت نکند همه چیز را با قضاوتش، با سکوت های نابجایش، با حرف زدن های نابه هنجارش...باید یکی باشد که زندگی به او بستگی داشته باشد و اما همه چیز را آسان کند ، نه آن که سخت ترین سخت ترین ها....

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 April 16 ، 20:09
notenevis ...

داستان تازه از آن جا شروع میشود که ظرف زندگیت نه دیگر پر میشود و نه سرریز میشود و نه حتی خالی می ماند...همه چیز به اندازه و متعادل در ظرف داری جز یک چیز و آن هم "حال خوب" است...از یک جا در زندگی تفریح همان تفریحیست که روزی تا سرحد مرگ به تو هیجانی وارد کرد که صدای جیغ ها و خنده هایت حسرت به دل کودکان هم میگذاشت، اما از یک جا دیگر پر نمیشوی، ظرف احساساتت پر میشود و اما درونت خالی می ماند از کسی که بتوانی راحت با او از همه چیز همانطور که هست بگویی، کسی که بتوانی حال خوبت را کنارش تقسیم کنی، کسی که باز تو را به یادت بیاورد، به تو یادآوری کند که از یاد نمیروی هرگز، یکی که فراموشت نکند...از یک جا باید یکی باشد که آنقدر زیاد دوستش داشته باشی، دوستت داشته باشد که نتوانی، نتواند کسی را بیشتر دوست داشته باشی، دوستت داشته باشد...باید یکی باشد که نیست...از یک جایی به بعد هرچه شادی کنی، هر چقدر هیجان به زندکیت تزریق کنی، هرچقدر آرامش داشته باشی ، باز ظرف زندگیت خالی می ماند و تو پر نمیشوی... میشوی یک ظرف پر از خالی...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 April 16 ، 20:04
notenevis ...

گاهی بهتر است اگر آدمی قرار است در مسیر یکسانی که یک بار طعم شکست را چشیده قدم بردارد، آن هم در حالی که هنوز درس قبلی را نتوانسته خوب هضمش کند، تا که یک بار دیگر پسش بدهد، اصلا راه نرفته را بازگردد و تکرار نکند همه چیز را ...اسمش تجربه نیست دیگر، میشود یک حماقت بی حد و حصری که پایانی برایش متصور نمیتوان شد...گاهی بهتر است آدمی یک تجربه را دوباره تجربه نکند، تجربه دوباره یک شکست قطعا از بار اولش دردناک تر و غم انگیزتر است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 April 16 ، 19:57
notenevis ...

همیشه همه چیز آنطور که میخواهی نمیشود، همیشه همه چیز بر وفق مرادت پیش نمیرود... این ها را کسی عمیق میفهمد که یک بار تا ته چیزی را رفته باشد، ته عشق، ته احساسات، ته کار کردن، ته درس خواندن...فرق نمیکند که ته چه چیزی، مهم آن است که یک بار تا آخرش را رفته باشد و اما نرسیده باشد، یک بار از عمق وجودش خواسته باشد، یک بار با تمام وجود تلاش کرده باشد و اما نشده باشد، به بن بست رسیده باشد و اخ از این بن بستی که میشود یک انتها که کمتر کسی درکش میکند، و  اما جوری درکش کرده ای که حس میکنی زندگیت ته گرفته و تا سوختنت چیزی باقی نمانده...اما آدم ها با هم فرق میکنند، فرق آدمی که بلند میشود، و خودش را برمیدارد و نمیگذارد که آتش بگیرد، با آدمی که زندگی و فرصت هایش را میسوزاند در همین است، یکی تهدید انتها را به بازی میگیرد و فرصت گیری میکند و یکی هم همین میشود ته زندگیش ... تا تو از کدام دست آدم ها باشی!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 07 April 16 ، 19:53
notenevis ...

چشمانم را میبندم، کمی پیاده با چشمان بسته راه میروم، غرق میشوم، سرگیجه میگیرم ، حس میکنم تکیه گاهی میخواهم تا بتوانم برای لحظاتی دستم را به آن بگیرم و باز به این دنیا بازگردم، بوی عطر بهار نارنج مستم کرده، حس میکنم بهار را با تمام وجود نفس میکشم، درون ریه هایم میکشم ، دلم نمیخواهد چشمانم را باز کنم ...همینطور کورمال کورمال گیج ویج راه میروم  و دستم به جایی بند نمیشود ...یک لحظه احساس میکنم همه چیز مثل یک خواب است، حتی زندگی، دوست ندارم از خواب بیدار بشوم، ذهنم آبستن تمام خاطرات میشود، خاطراتی که لحظه ای هست و دمی دیگر نیست...چشمانم را باز میکنم، دلم نمیخواهد غرق بشوم، خودم را وسط پیاده رو میبینم ، ایستاده، آفتاب توی چشمانم میخورد و تازه میفهمم حواس پنجگانه چه موهبتیست، سرم را بالا میکنم ، رو به آسمان، دلم میخواهد فریاد بزنم خدایا شکرت...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 April 16 ، 20:54
notenevis ...

جایی هست در زندگی آدمی که  آرام جانت را گم میکنی، آرام جانی که تا دیروز خودت بودی، کسانی بودند که گفتارشان ، رفتارشان به وقت غمت میشد آرام جان ... وقت هایی میشود که از زندگیت مهربانی میخواهی که نداریش، همان مهربانی که آرام جانت بشود، وقت هایی هست که زیر لب زمزمه میکنی "  ای مردمان بگویید آرام جان من کو ... من مهربان ندارم نامهربان من کو * "

*انوری

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 06 April 16 ، 20:48
notenevis ...

دلم میگیرد... دلم میگیرد آن لحظاتی که پراز احساس میشود ظرف قلبم، گنجایشش تمام میشود و هرچه اندوه است خالی میشود درونم دلم... آن وقت هایی که تمام گفته ها و ناگفته هایم را قورت میدهم و اکتفا میکنم به سکوت مادر فریادها...دلم میگیرد آن لحظه که یک دوستت دارم ساده تا سر زبانم می آید و اما برلبانم جاری نمیشود... دلم میگیرد آن وقت هایی که دلم میخواهد یکی باشد که روحم، احساسم را لمس کند و به حرفم بیاورد و کسی نیست، دلم میگیرد آن وقت هایی که اوج نگاهم روی زمین دنبال سایه ام میگردد، دنبال همراه همیشگی ام و دعا دعا میکند یکی باشد که نیست... دلم میگیرد گاهی از چیزهای خیلی ساده ای که ندارمش، از یک نگاه عاشق، از بیان یک دوستت دارم ساده...  گاهی چه ساده دلم میگیرد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 05 April 16 ، 12:41
notenevis ...

تا به حال شده دلتان برای کسی تنگ شود که کنارتان نشسته است؟ نگاهش کنید و روزی را در گذشته و آینده متصور بشوید که نداشتید اورا، نداریدش... گم میشوی، میان گذشته و آینده، برایت بی معنی میشود، زندگی میشود سه قسمت برایت، گذشته بدون او، حال با او و آینده ای مبهم با او یا بدون او، دلتنگ میشوی برایت حالی که داری، برای نگاهی که داری و قدر ندانسته ای گاهی، برای لبخندهای سرمستیش، و هیجان های ناگهانی گه گدارش، برای حتی دلخوری ها و ناگفته ها و گفته هایش، برای آن وقت هایی که کنارش هستی و اما نداریش... دلتنگ میشوی برای تمام بودن هایی که نبود، شاید که نباشد و اما هست... دلت میخواهد لحظاتت را قابشان کنی، اصلا در قلبت حصاری بکشی، درونش زندانیش کنی و نگذاری هیچ کجا برود. تا به حال شده دلتنگ کسی بشوی و ندانی که دلتنگت شده تا به حال اصلا؟ یا دلتنگت خواهد شد؟ تا به حال شده کنارش بنشینی و آنقدر گذران وقت سریع بشود که ندانی چطور عمرت میگذرد؟ از هم صحبتیش خسته نشوی و اما باز هر لحظه دلتنگش باشی؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 05 April 16 ، 12:30
notenevis ...

باید فراموش کرد، اما برای فراموشی تلاش نکرد...نمیشود که هم فراموشی بخواهی هم تلاش کنی، تنها باید به زمان مهلت داد، خودش میداند چه کند، خودش بلد است چطور کمرنگ کند، چطور از یادت پاک کند همه چیز را ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 03 April 16 ، 19:23
notenevis ...

جنگیست نابرابر میان آدم ها و زندگی، جنگی که باید آنقدر قوی بشوی که روبرویش بایستی، قد علم کنی، تما قد جوری از خودت دفاع کنی که نتواند تو را از حرکت بایستاند...نتیجه جنگ همیشه به نفع آدمی اما نیست، گاهی آنقدر تلفات میدهی، روحت خورده میشود، جسمت آش و لاش میشود، اما باید بلند شوی، خودت را بتکانی، جلوی زندگی بایستی و باز هم بجنگی...تنها خوبیش آن است که تنها زمانی تو را از پای در می اورد که مرده باشی...مرگ پایان جنگ است که کاش انقدر خوب جنگیده باشی که با مرگت هم تو فاتح این میدان شده باشی...



پ.ن : آدم ها از انتظار خسته نمیشوند، اما کم کم فراموششان میشود که در انتظار بودند، مثل ساکنان ساحلی که کم کم صدای ساحل از یادشان میرود...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 03 April 16 ، 19:18
notenevis ...