نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۴۶ مطلب در سپتامبر ۲۰۱۷ ثبت شده است

دوستى دارم که نوشته هایم هنوز جوهرشان خشک نشده در فضاى مجازى نسبت به آن رى اکشن نشان مى دهد، تکست دادم و پرسیدم واقعا به دلت مى نشیند یا که از سر رودربایستیست؟ اما همین که خیالم را راحت کرد که نوشته هایم مقبول است لبخند به لبم نشست و چه بهتراز آن که دوستان نزدیکت نوشته هایت را بخوانند و لذتش را ببرند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 September 17 ، 23:02
notenevis ...

شکلِ «کاترین دونوو» می‌خندی... 
«مونالیزا» می‌افته از سکه روبروی شکوهِ لبخندت
همه دارو ندارمو می‌دم 
واسه این‌که دقیقه‌ای باشم جای سنجاقکِ‌ گلوبندت

منو از بینِ دود سیگارم، 
مثلِ گنجشکِ بی‌گذرنامه راهی کردی به سرزمینِ تنت
خوش دارم که سفر کنم دائم 
آخرِ هفته‌های کشدارو سمتِ مازندران پیرهنت

پیرهنِ سبزتو که می‌پوشی، 
یه درختِ صنوبری انگار که سرش خم نمی‌شه از شن‌باد
من تگرگم، غریزه‌ای وحشی، 
عطشِ عاصیِ زمستونم که درختو برهنه‌تر می‌خواد

مثلِ نقاشیِ «فریدا»یی، 
مثلِ پاریسِ آخرین تانگو، مثل خطِ خوشِ «رضا مافی»
با همون دستای پر از شعرت 
برای شونه‌های لرزونم داری بی‌وقفه شال‌ می‌بافی

واسه این من که داره می‌پوسه،
بس‌که با مرگ زندگی کرده، بس‌که از مرگ زندگی‌ ساخته
بس‌که با پاهای خودش رفته 
هفته به هفته سمتِ یه آدرس... اون‌جایی که عرب نِی انداخته!

راهش از کوچه‌ی علی چپ نیست،
عمریِ مرگ رو بغل کرده تا مبادا به تب بشه راضی
خط زده می‌شه و خبر داره، 
دایناسورهای شورای شعراَم منقرض می‌‍شن آخرِ بازی

مثل یه کاغذِ مچاله‌س که 
ائتلافِ کریه و ننگینه بین قیچی و سنگو می‌بینه
حتا از پشتِ صدتا چشم‌بندم 
اعتصابِ غذای یه مادر تو یه سلول تنگو می‌بینه 

لقباش دم به دم عوض می‌شن: 
چپِ چپ کرده، الکلی، معتاد، عاملِ خارجی، لاییک، مزدور
اما اون هیچ کدوم از اینا نیست... 
تنها یه شاعرِ که رؤیاهاش می‌شه کابوسِ هر رییس جمهور

توی قرنی که کفره بیداری، 
بین این آدمای تکراری یه کمی خاص باشی می‌میری
وقتی خرچنگ ابوعطاخونه، 
وقتی دنیا «بیانسه»بارونه، «اِمی واین‌هاوس» باشی می‌میری 

شکلِ «کاترین دونوو» می‌خندی 
تا نذاری تموم بشه فیلمی که تَهش قهرمانا می‌میرن
دنیای بوفِ کوریمو دریاب! 
سایه‌هامون تماشایی می‌شن وقتی که دستِ هم رو می‌گیرن..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 September 17 ، 17:00
notenevis ...

دم دم هوای پاییز که میشه آدم دلش یجوری میشه...نزدیک پاییز که میشه آدم یه استرس عجیبی می گیره یه جور یه حس عجیب غریب..فرقی نمیکنه سن و سالت چقدر باشه و چقدر از فضای مدرسه رفتنت فاصله گرفته باشی، باز هم شور و شوق بچه مدرسه ای ها تو رو هم تو شور و استرس میندازه...حس آغاز سال تحصیلی جدید در حالی که شاید دیگه مدرسه رفتنی در کار نباشه و الان یا دانشجو باشی یا کلا درسی دیگه نداشته باشی باز هم فرقی نداره...پاییز که میشه باز هم همون حس تکراری زود شب شدن ها و کم بودن روز تکرار میشه..همون حس غروبای پاییزی که با هر غروبش دلت هوای یکی رو میکنه که لزوما هم نیست...همون حس تکراری دل رفتنی که با اولین بارون پاییزی میاد سراغت ... همون حس برگ ریزون برگای زرد درختا و صدای برگا زیر پات و حس و حال شاعرانه ای که بهت میده...پاییز که میرسه انگار همه حسای دنیا با هم از راه میرسن و با هر برگ ریزون و هر بارون و هر نسیم پاییزی جلوت جولان میدن که تابسون تموم شده و فصل تازه شده...هنوز هم نمیدونم فصل پاییز رو دوس دارم یا نه ...فقط میدونم باز هم همون حس و حال تکراری هر سال داره کم کم نمود پیدا میکنه ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 September 17 ، 07:21
notenevis ...

آن جا که در زندگیت یاد میگیری که هر خوبی نباید جوابش همان خوبی باشد در جهت عکس و بابت خوبی هایت تمام عالم به تو بدهکار نیستند، ان جا تازه شروع کرده ای به خوبی کردن بی منت...آدم است دیگر، فکر میکند اگر روزهای زندگی خودش همه سبز است، اگر قلبش مهربان است، اگر به آدم ها بدی نمیکند و نیت خوبی دارد، باید در دنیایش فقط خوبی یافت شود و یک جا همه خوبی هایش با هم جبران بشود...اما نه جانم...دنیا بی رحم تر از آن است که خوبی هایت در فقط با خوبی پاسخ داده شوند...آن وقت است که ذات خودش را مجبور به پذیرش میشود آدمی و بی منت ترین آدم وبی توقع ترین آدم خوبی هایش را مثل بارانی بر سر عالم میریزد... یادمان باشد که خوبی کردن در این دنیا تنها خوبیش اگر بازگشتش نباشد، اما به خودمان عجیب حس آرامش و صلح  ودوستی می دهد، چیزی که در وجود انسان های کمی ممکن است یافت شود  واین با ارزش ترین دارایی هر انسان میتواند باشد که به دنبال انجام رسالتش روی زمین است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 06 September 17 ، 07:08
notenevis ...

میدانی، همیشه که گفتار و رفتار مثل هم نمیشود، اصلا میتوانم شرط ببندم که نصف بیشتر مردم گفتارشان یک چیز است و رفتارشان چیز دیگر است، همین است که گاهی حتی لازم نیست کسی حرفی به میان بیاورد از احساسش، از منظورش، رفتار گویای هر آن چه که باید هست، همیشه که لازم نیست همه چیز را فریاد زد، گاه رودربایسی، گاه خجالت زدگی، یا حتی بعضا حس ترحم به آدم ها اجازه نمیدهد تا کار را یک سره کنند و گفتارشان و رفتارشان را یکسان کنند، درست مثل همان آدم هایی که دلشان با گفتارشان متناقض میشود، اما انگار چاره ای هم نداشته باشند، اما میدانی؟ حقیقت امر آن است که حتی اگر رفتار و گفتارت متنقاض شد، حتی اگر حس کردی نمیتوانی حرفت را روراست بگویی، تمام تلاشت را کن تا زبانت تلخ نشود، زبان تلخ آدم ها رانابود میکند، حرف آدم ها را پیر میکند، زبان تلخ از بدترین صفاتیست که نمیتوانم حتی به اجبار به آن نسبت انسانی بدهم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 September 17 ، 21:38
notenevis ...

طول میکشد تا آدمی در زندگانیش متوجه بشود که دوست داشتن به تنهایی لازمه هررابطه ای است اما کافی نیست...طول میکشد اما بالاخره یک روز متوجه میشوی که زندگی پراز دوست داشتن هاییست که صرفا یک علاقه قلبی سطحیست که تنها حسیست گذرا که از بازی هورمون ها سرچشمه گرفته است...راستش دوست داشتن تنها در رابطه درست مثل ماشین بدون لنت است... تا یک جایی ممکن است ماشین حرکت هم کند اما روان نیست، چرخش درست نمیچرخد تا جایی که ماشین می ایستد و این یعنی آخر خط...باید انسان عاقلی شده باشی که بدانی عاشقی کردن تنها کافی نیست، باید دانست که تا اعتماد، تفاهم، هم هدف و مسیر بودن و معرفت و صبوری در کنار علاقه آن هم در مکان و زمان درست قرار نگیرد، عشق دقیقا مفهومی برایت پیدا میکند همچون پیتزای قورمه سبزی...آدم ها آنقدر خودشان را گول میزنند که بی توجه به مسیر و نشانه ها فقط غرق احساس میشوند و ناگهان چقدر زود دیر میشود و آن وقت متوجه میشوند که برگشت از مسیر سخت است...کاش آدم ها یاد بگیرند از ابتدای مسیر عقل را هم چاشنی احساسات قشنگشان کنند..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 05 September 17 ، 11:49
notenevis ...

عشق آن است که هر لحظه به یادش باشى

آرام جانش و زنده در فکر و خیالش باشى

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 September 17 ، 20:21
notenevis ...

زیاد شنیده‌ام که دیگران را ببخش، نه به خاطر آن‌ها و به خاطر خودت که سزاوار آرامش هستی.راستش تا مدت‌ها هرچه میشد ونمی‌شد در زندگی را با همین جملات به ظاهر کوتاه توجیه می‌کردم.اما هیچ‌وقت آنقدر این جملات برایم آرامش نداشت، زیرا گاهی حس می‌کنی اصلا طرف مقابلت کاری نکرده که بخواهی ببخشی یا نبخشیش!گاهی تنها خلق و خوی برابر با تو را نداشت و همین شد که تاب و توان آن را نداشته‌اید که در زندگی همدیگر دوست یا هرچیز دیگری باقی بمانید. گاهی آنقدر بدی کرده که دیگر به بخشیدن و نبخشیدن تو نیست یا بگذار اینطور بگویم ظرف زمان لازم است تا همه چیز در آن حل بشود و مساله کمرنگ‌تر و کمرنگ‌تر بشود تا بلکه کمی فراموشی بدیش را از یادت ببرد. گاهی هم آنقدر بدی در جواب بدی کرده‌ای که انگار این وسط او تنها نبود و تو خودت شریکش شده بودی...همه بدی‌ها را که نمی‌شود با یک بخشش ساده فراموش کرده تا آرام جانت بشود این بخشش.نمیشود جانم...گاهی هم نه می‌شود بخشید و نه می‌خواهی نبخشی، درست مثل سرمایی که بیش از حدش بدنت راسِر می‌کند، بدی هم تو را سرد و بی‌عاطفه وبی‌تفاوت می‌کند و با یک احساس بی‌حسی و کرختی زیر لب ‌می‌گویی حتی ارزش آن را ندارد که وقت بگذارم و به بخشیدن یا نبخشیدن فکر کنم، یک جور حس رهایی...یک حس آزادی زایدالوصف که به تو این فرصت را ندهد که بخواهی به آرامش پس از بخشش فکر کنی، درست مثل آرامش پس از طوفان آرامی...هیچ‌فکری در سرت راهی ندارد و فقط دلت می‌خواهد به مساله‌ای که تا پیش از این آزارت می‌داد فکر نکنی تا حتی بخوای درگیر بخشیدن و نبخشیدن بشوی...گاهی دیگر آرامشت در گرو بخشش نیست، در گروی نبخشیدن هم نیست، تنها در گروی رها کردن است، در گروی رها شدن از هرچه قید و بند و غل وزنجیریست که تا پیش از آن برای خودت ساخته بودی آن هم به دست خودت!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 September 17 ، 20:12
notenevis ...

آدمست دیگر، گاهی دلش می‌خواهد یک وقتی یک جایی دلش یک جوری گیر کند و گره به خورد به یک دل دیگر و دیگر جدا نشود. آدم گاهی دلتنگ می‌شود، دلتنگ یک نفر ناشناخته، یک نفری که بتواند در شادی و غمش شریک بشود...اسمش را می‌گذارد "نیمه گمشده"، اما راستش به گمانم "نیمه ناشناخته" شاید بهترین اسم برایش باشد...گاهی عطش شناخت آدم‌هاست که تو را به سمت کس دیگری می‌کشد که با او بهتر بتوانی خودت را بشناسی، که با او بتوانی به دنیای ناشناخته‌ی درون خودت سفر بکنی و آن وقت است که از خودت بودن لذت ببری، از خودش بودن لذت ببرد...راستش آدمی گاهی با بعضی آدم‌هاست که کامل می‌شود که تازه می‌فهمد چقدر از خودش دور بود و به خودش نزدیک و گاهی دلتنگی بهانه‌ای میشد تا به "خود" دورش مجال آن را بدهد تا اندکی نزدیک بشود و اما همین نبودن "یک" نفر که مدام خود ناشناخته‌اش را در گوشش یادآوری کند باعث دلتنگیش می‌شود...گاهی آدم فقط دلش یک نفر را می‌خواهد که با او خودش باشد...خودش با دنیای ناشناخته‌اش هردو با هم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 September 17 ، 20:04
notenevis ...

همه اش که نباید به تنهایی نازید، قوی بودن خوب است، اصلا عالیست، اما اگر بخواهعی وقت هایی که تنها دلت یک حضور میخواهد را هم انکار کنی و قپی بیایی که میتوانی همیشه تنهایی طی کنی باخته ای. وقت هایی در زندگی هست که آدمی دیگر نمی تواند تنهایی طی کند دلش یک انگیزه می خواهد، یک اعتمادبنفس و آرامشی که تنها یک حضور می طلبد... میشود تنها بود و اعتماد بنفس داشت و مستقل از زندگی لذت بردو این ها هیچ کدام اغراق نیست اما یک وقت هایی، زمان های خاصی در زندگی هست که آدم فکر میکند تمرین قوی بودن ضعیف ترش می کند و اگر بخواد احساس واقعیش را انکار کند انگار حقیقت وجودی خودش را انکار کرده است. جایی در خانه سبز از تنهایی تعبیر جالبی داشت که میگفت هر انسانی نغمه غم انگیزی دارد که اگر انسانی که هم نغمه اش هست و میتواند نغمه اش را بشنود این نغمه را درک کند آن وقت است که این نغمه تبدیل به یک سرود زیبا می شود که زندگی هردو را دلنشین تر کند. راستش به گمانم همین وقت هاست که آدمی در زندگیش نغمه غم انگیزش آنقدر غمگین میخواند که آدمی را از عالم و آدم ناامید کند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 04 September 17 ، 20:03
notenevis ...