نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

از دید من همیشه همه آدم ها خوب و مثبت  وبهترین هستند تا زمانی که بدیشان به صورت واضح توی چشمم فرو برود و مثل زخمی بر قلبم بنشیند...تازه آن موقع است که هنوز هم نمیتوانم باور کنم که کسی اینقدر بد شده باشد و هزار اما و اگر می آورم و سعی میکنم خودم را در مقامی بگذارم که بتوانم شرایطش را درک کنم  وکمی پایم را در کفشش کنم وراه بروم و آن وقت برای خودم کمی استدلال و ادله جمع آوری کنم که کفشش پای من را هم زد، چه برسد به خودش...اما ... اما گاهی هرچه سعی کنی قضاوت نکنی دست آخر باز هم ویترین شعور بعضی آدم ها آنقدر پر و پیمان میشود که حتی نخواهی قضاوت کنی ، همه چیز به اندازه کافی واضح  وروشن است که شخصیت پلشت و حقیرشان رو بشود...گاهی می مانم...گاهی هایی که دیگر هرچقدر سعی میکنم برای خودم استدلال بیاورم، در کفش دیگری راه بروم، خودم را هی جایش بگذارم تا سعی کنم درکش کنم و قضاوتش نکنم ، نمیتوانم که نمیتوانم که نمیتوانم و اینطور وقت هاست که زخمی عمیق درون دلم می ماند از رفتارها و حرف ها و ناراحتی هایی که از آدم ها میبینم و دم نمیزنم و درون خودم میریزم و به جایش یک سکوت به وسعت تمام ناراحتیم میکنم...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 22 September 16 ، 21:45
notenevis ...

به گمانم همه آدم ها برای یک بار هم که شده تمام قد مقابل تغییرات زندگیشان ایستاده اند،  یا حتی گاهی مقابل آمدن بعضی آدم های زندگیشان... گاهی حس کرده اند که مبادا یکی آمده باشد و بی آن که زبان احساساتشان را بلد باشد، یا سبک زندگیشان را بداند باعث تغییرشان بشود اما کم کم زمان این عنصر مهم کم کم به آن ها ثابت کرده گاهی تغییر تنها راهیست برای بهتر و بهتر شدن زندگی... برنده واقعی همانیست که میداند تغییر هرچه باشد در زندگی حضورش پررنگ است و یاد بگیرد مقابل هرتغییری مقاومت نشان ندهد و گاهی خودش به صورت داوطلبانه به استقبالش برود...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ 19 September 16 ، 13:00
notenevis ...

به گمانم سخت ترین کار دنیا آرام کردن یک نفر از راه دور، از پشت کیبورد و مانیتور است... همان جا که یک نفر دلش پر میکشد تا کنارش باشی و استکان چایتان کنار هم سرد شود... دلتنگی درد بدیست اما بدتر از آن دیدن ناآرامی یکی و عدم توانایی در آرام کردنش هست مخصوصا وقتی آن یک نفر برایت عزیز باشد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 16 ، 12:52
notenevis ...

باید مراقب بود تا جلوی آدم ها خودت را کوچک نکنی.. میدانی؟ بعضی آدم ها لیاقت محبت های تورا ندارند، وهم و خیال برشان میدارد، فکر میکنند بر قله کوهی از غرور و خودخواهی خودشان نشسته اند و همه آدم ها دیگر را در دامنه کوه میبینند.. فکر میکنند اگر کسی محبتی از سر صداقت، بی ریایی و مهربانیش کرد وظیفه اش را به جا آورده... از این آدم ها که قدر و منزلت محبت و مهربانی را نمیدانند، از آدم هایی که فقط احساس دیگران را اسباب بازی خودشان میکنند باید دوری کرد... این ها معیار انسانیت را به هم زده اند...  

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 19 September 16 ، 11:47
notenevis ...

میدانی؟ شرایط زندگی آدم ها را تغییر میدهد، گاهی آنقدر زیاد که دیگر با خود قبلیشان حتی بیگانه بشوند... گاهی آدم در شرایط سختی قرار میگیرد که با جنبه های دیگری از شخصیت خودش آشنا میشود، مثلا یکهو چشم باز میکند و  از آن شخصیت عجول و پرهیجان و پر شرو شور دیروز یک آدم آرام، صبور و تودار میبیند که آنقدر کم حرف شده است که داد همه را در آورده... یا گاهی آنقدر توانش بیشتر میشود که اگر تا قبلش پرانرژی خوانده میشد این روزها شاید چیزی شبیه بمب انرژی بتوان خواندش...شرایط آدم ها را تغییر میدهد، توانشان، باورهایشان، دنیایشان و گاهی همه چیزشان را طوری عوض میکند که یاد میگیرد آدمی که در زندگی حتی خودش را نقد و قضاوت نکند، چه رسد به آن که بخواهد راجع به دیگری فکری کند، و یاد میگیرد تنها قهرمان زندگی خودش باشد و بس...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 02 September 16 ، 19:41
notenevis ...

آدم نمیداند از زندگی چه میخواهد، گاهی یکهو میفهمد... گاهی با یک اتفاق تلخ گاهی با یک اتفاق شیرین یکهو تمام رویاهایش شکل واقعیت میگیرند. کافیست آنقدر خیالت آینده را هم پیش چشم خودش آورده باشد که بتواند در واقعیت هم با آن روبرو شود، کافیست با ترس روبرو شدن با رویاهایت کنار آمده باشی، شوق رسیدنت مثل همان روز اول تورا مستقیم ببردت بر سر واقعیت و اعتراف کنی که این ها همان خیالات و آرزوهایت هستند که اکنون دارند شکل واقعیت گرفته است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 01 September 16 ، 12:38
notenevis ...

میدانی؟ مسایل را باید درون خودت حل کنی، نه محو کرد و نه حذف که باید حلش کرد...گاهی حل کردنش مثل حل کردن نبات درون فنجان چای است، صدای خرچ خرچ استخوانت را حتی ممکن است مثل صدای خرچ خرچ نبات بشنوی، اما دست آخر حل میشود همه چیز...دست آخر کنار می آیی و زندگیت پس از حل شدن همه چیز شیرین میشود...مسایل زندگی نه باید ته نشین بشوند و نه آنقدر محو بشوند که درون مه دست آخر گم بشوی و پیدا شدنت محال بشود...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 August 16 ، 11:51
notenevis ...

یکی هست که نقش حاضرِ همیشه غایب را دارد.  کاش کمتر نبود و کاش بیشتر بود... همانی که درست سروکله اش وقت هایی پیدا میشود که یا خیلی شادی یا غمگین و یا درست میان حجمی از سردرگمی و بلاتکلیفی نشسته ای و با خودت فکر میکنی یک فکر کم است و دوفکر کافی... یکی هست که آنقدر دور به نظر میرسد گاهی که بودنش در نزدیک ترین زمان ممکن در ذهنت تصورشدنی نیست... همه آدم های تنها این یکی را کم دارند، کاش بیشتر بود، کاش اینقدر زیاد نبودش نبود...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ 26 July 16 ، 15:32
notenevis ...

آدم است دیگر، در جاده زندگی گه گاه از مسیر منحرف میشود، اصلا آدرس گم میکند، میرسد به یک روستای دورافتاده میان بیابان بی آب  وعلف...تازه آن جاست که خستگی راه آمده به تنش می ماند و تاول پاهایش تازه خودش را نشان میدهد...آنقدری که تشنگی عذابش میدهد  وگرسنگی امانش را بریده دیگر گم کردن آدرس به چشمش نمی آید...تنها دنبال راه نجات است،  وبرنده همان کسیست که در اوج مشکلات، همان وقتی که آدرس گم کرده و به جاده خاکی زده است هم بتواند نفس عمیقی بکشد، درونش را آرام کند  ومحکم روی پای خودش همچنان قوی، استوار، محکم بماند و نگذارد هیچ چیز او را از رسیدن منع کند...اینطور حتی یک مسیر انحرافی هم میشود یک چاشنی برای بالا بردن هیجان سفر، اصلا چالشی برای ثابت کردن قوی بودنت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ 23 July 16 ، 16:47
notenevis ...

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس که

می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

#حافظ

بعد از ظهر داشتم نماز میخواندم، یادم آمد که امشب شب قدر است. دلم خواست دعا کنم سرنمازم، برای تمام آدم‌هایی که میشناسم، برای تمام مریض ها، برای تمام عزیزترین هایم...میان دعاهایم خواستم دعا کنم برای تمام کسانی که دلم را شکستند، قلبم را تا پای تمام شدنش بردند، برای تمام آن هایی که مرا رنجاندند و من شکایت را فقط پیش خدایم بردم...داشتم دعا میکردم و تمام آدم‌ها جلوی چشمم ردیف شده بودند، هرچه میکردم نمیتوانستم دعایشان کنم...انگار فقط توانستم بگویم خدایا خودت حواست به من باشد...من بخشیدمشان، اما حواست باشد که دلم چطور شکست، یادت باشد که چطور ناراحتم کردند، یادت باشد که اگر یک جا، یک جا خواستی دلشان را بشکنی و تاوان ازشان بگیری، همان روز بفهمند چطور دل من شکست...نمیخواهم آسیبی بهشان برسد، همین که بفهمند چه زجری کشیدم گاهی از دستشان کافیست...به خدایم گفتم که یکی یک روز باهمهشان جوری رفتار میکند که معنی رفتار خودشان را تازه همان موقع میفهمند...دعایشان کردم...دعا کردم برای همه ادم ها...اما چشم باز کردم دیدم تمام چشمانم خیس است...تمام چشمانم خیس بود و سردردم انقدری بود که تمام کابوس هایی که عصر دیده بودم هم جلو چشمم شروع به رژه رفتن کردند...من به امیدواری معتادم، من خدایم را باور دارم، عاشق خدایم هستم..خدا خودش برایم کافیست ...خداوند خودش میداند چطور آرام کند، دلم را، حالم را، قلبم را ، زندگیم را ...همان خدایی که مرا به دریای متلاطم دنیا داد، خودش هم دستم را میگیرد  وبه ساحل امن میرساندم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 26 June 16 ، 18:42
notenevis ...