نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

نوت نویس

جایی برای خالی کردن آن چه در ذهنم می گذرد ...

۵۴ مطلب در ژانویه ۲۰۱۶ ثبت شده است

کاش هیچ وقت سنجاق زندگی گم نشود، همان سنجاقی که تو را به این زندگی وصلت میکند، حسی که درون هر آدمی زنده است، شاید یک لنگه کفش قدیمی باشد که به تو یاداوری کند قدم هایت را ، شاید آدم هایی باشند که تو را همراهی کرده اند تا بدین جا برسی، شاید حسی قدیمی که هروقت زنده میشود سرشار از شور و شوق میشوی.. آدم ها همه سنجاق هایی دارند که به زندگی وصلشان میکند، حالیشان میکند که به این زندگی چقدر وابسته اند که هرروزش را با تمام وجود تنفس کنند، که صبح به صبح همان ها انگیزه شان بشود به وقت بیدار شدن...کاش سنجاق های زندگی هیچ وقت گم نشوند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 January 16 ، 07:32
notenevis ...

گاهی یه حسی هست که سنجاقت میکنه به زندگی.گاهی حتی وسایلت تو رو مث یه سنجاق قفلی گیرت میکنن به زندگیت.شاید یه لنگه کفشی که با جفتش خیلی هم دوسش داری و یه عکس حتی ازش کافیه تو رو پرت کنه به یه روز خاص که تو یه روز قشنگ چقدر قدمات رو همراهی کرد و پر انگیزه وپرانرژی حتی وقت تصمیم‌گیری‌هات هم حضور داشتن تا یه روزی یادت بیارن که چه قدم‌هایی که برداشته شد تا تصمیمی گرفته شد...گاهی زندگی بد سخت می‌گیره، یادت میره یه روز چقدر برای انجام یه کارایی پراز انگیزه بودی، یه روزی چقدر برنامه ریختی، چقدر با کاغذات حرف زدی، لب حوض ماهی باغ ارم نشستی و با خودت زیر بارون نم نم چه حرف‌ها که نزدی.گاهی هم نه که یادت بره فقط اونقدر غرق شدی تو کار و سر خودت رو گرم کردی که نخوای یادت بیاد خیلی چیزا رو...گفته بودم به دوستی که من آدم بی‌جنبه ای هستم، اگر به چیزی علاقمند باشم بیخیالش نمیتونم بشم، میخواد کار باشه، میخواد درس باشه، و میخواد مسایل زندگی شخصیم و حتی میخواد عشق و دوست داشتن باشه! از اساس شخصیت پیگیر و سمجی دارم توی  خواسته هام و رویاهام و علایقی که با تمام وجود میخوامشون! الان دارم کم کم به این نتیجه میرسم که من دارم معتاد میشم...معتاد مشغله‌های کاری...یه جوری انگار مهم‌ترین مساله‌های زندگیم رو هم دارم تو همین شلوغیا تعیین میکنم و این منو میترسونه گاهی..دلم نمیخواد غرق بشم، اونقدری که یادم بره چطور میشد رها وآزاد و بی قید بود گاهی و بیخیال همه چیز هندزفریمو بذارم گوشم بزنم به خیابون برم عکاسی کنم ، واسه خودم بستنی بخرم، و کافه گردی کنم و باغ ارم رو زیر ورو کنم و کنار حوض ماهی بنویسم و از خودم قول بگیرم...دلم میخواد یادم نره چطور میشه حوشبخت بود، حتی با چیزای ساده، حتی با لبخندای کوچیک یا با دیدن شادی‌های دیگران. دلم نمیخواد که یه روزی دست کودک درونم که لی لی کنان داره گاهی وسط همه جا پرشور وپرهیجان واسه خودنش شعر میخونه رو بگیرم و بهش بگم وقتشه دیگه بزرگ بشی، میخوام همونجوری کوچیک بمونه همیشه و بهم حس زندگی رو القا کنه...دلم نمیخواد که هیچ چیز جای هیچ چیزی رو بگیره چون هرچیزی در سرجای خودش تو زندگیم معنا و مفهوم داره، حتی جایگاه عقل واحساس ! گاهی دلم میخواد احساسم رو رها کنم بذارم تا بینهایت واسه خودش بره خیال پردازی کنه و یه جایی کم بیاره برگرده به حرف عقلم گوش بده و گاهی اونقدر سرتق باشه که حرف خودش رو بزنه و شاید کمی هم به زندگیم حتی یا هیجان یا غم اضافه کنه...از چاله‌های روزمرگی فرار میکنم و تا میتونم گرفتارش نمیشم...اما این روزها...امان از این روزهایی که خیلی سخت خودم رو مشغول کردم و فکر میکنم لازم باشه یه بار دوباره از همون روزای خاص داشته باشم که کاغذ قلمم رو بذارم دم دست و کفشامو بپوشم و به ندای درونیم گوش بدم...

 

پ.ن: این متن بالطبع حال لحظات منه، شاید گاهی این لحظات آنی باشن و شایدم نه...

پ.ن1: نمیدونم چرا این روزا اینقدر وسط آرشیوم پرت میشم.چقدر دژاوو میشم و چقدر حس میکنم روزای آشنایی رو دارم میگذرونم.انگار قبلا دیده باشمشون.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 20 January 16 ، 07:17
notenevis ...

غم هایی هست اسم ندارد، بی نامند، آنقدر طفلکی که هیچکس دوستشان ندارد، طفل سرراهی که دلیلشان نامشخص است...گاهی آنقدر یکهویی در دلت می نشینند که فرصت نمیکنی سربگردانی و دنبال دلیلش بگردی، تنها مدارا میکنی، مدارا میکنی تا رد بشود برود، تا طفل بماند، تا شاید معجزه زمان شامل حالش بشود و دست دلت را نگیرد و با خود ببرد به آن جاهایی که نباید...غم هایی هست که اسمش را میگذاریم "دل گرفتن"...یکهویی اند، مثل زلزله گاهی لحظاتت را ویران میکنند، نباید اجازه داد بیشتر از چند ساعتی مهمان بشوند ، باید زودتر راهیشان کرد و زود فراموششان کرد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 January 16 ، 09:56
notenevis ...

قبل ترها عزیزی به من میگفت، همسن و سال تو که بودم، یا حتی کم سن و سال تر، من هم می نوشتم، و دفتر شعرش هم گواه حرفش بود...میگفت یک روز آنقدر سرت گرم زندگی میشود که یادت میرود شعر و دل نوشته و ... آن موقع حرفش را جدی نگرفتم؛ نمیدانستم روزی میرسد که عادت رنج میزاید و ممکن است به نوشتن هم عادت کرده باشم و بعد به خیال خودم رها کنم، بروم که استراحت کنم، که مثلا به اولویت های زندگیم برسم و بعد باز از سر بگیرم.من چه میدانستم که نوشتن جان من است. حالم را خوب میکند، به وقت تنهایی نوش داروست، نمیدانستم که وقتی که برگردم نوشتن برایم سخت میشود.مثل پرنده ای که مدت ها در قفس خودش را محبوس کرده باشد، به وقت رهایی پر وبالش درد دارد، طول میکشد تا دوباره پرواز کند...الان با خیالی آسوده اما میدانم که نوشتن برای من هیچ وقت عادت نبوده، مثل دیگر علایقم...فهمیده ام عادت همان ریاضتیست که رنج میزاید، نه زندگی با علایق و شور و حالی که به تو انرژی تزریق میکند و رودخانه زندگیت را از تکرار رخوت انگیز و رکود رها میسازد و جاریش میکند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 19 January 16 ، 05:01
notenevis ...

هروقت که درباره پیچیدگی ذهن آدم ها سوالی برایم پیش می آید به خواندن اشعار سهراب سپهری و فروغ فرخزاد پناه میبرم. جهان بینی فوق العاده ای که در اشعار فروغ فرخزاد هست، فهم عمیق و دقیقی که از زندگی داشته و شناختش از دنیای آدم ها در اشعارش کاملا مشهوده، یه زن عمیق و از دید من بسیار باهوش که به نظر میرسد در روابط عاطفیش چندان موفق عمل نکرده. شاید هم به دلیل کشف و شهود زیادش درباره آدم ها اینطور بود. گاهی با خودم فکر میکنم آدم هایی که کمتر از دنیای پیرامون درک کنند، آدم های سطحی نگری که از کنار هرچیزی به سادگی گذر میکنند، در زندگی کمتر دچار رنج میشوند انگار، ناملایمتی های زندگی کمتر آزارشان میدهد. داشتم فکر میکردم غالب آدم های باهوشی که میشناسم، زیاد فکر میکنند، به همه چیز، به همه ابعاد زندگی، به حتی فلسفه ای که گاهی درکش برای یک آدم سطحی نگر سخت و ثقیل باشد... دنیا شاید جای بهتری باشد، برای همان هایی که خوب را برای بهتر پس نمیزنند، برای آن هایی که کمالگراییشان سربه فلک نکشیده، آن هایی که بهره هوشیشان چندان هم بالا نیست،  آن هایی که زیاد خودشان و توانایی هاشان را باور ندارندو ایمان ندارند که توان پرواز دارند و برای همان ها که سطحی نگرترو ظاهربین ترند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 20:48
notenevis ...

توی زندگی آدم خیلی اتفاقات میوفته، خیلی مسیرهای مختلفی پیش پات قرار میگیره و خیلی وقتا با اطمینان مصرانه از آینده ای صحبت میکنی که قصد کردی بسازیش، که فکر میکنی همینه و دیگر هیچ...این مساله درباره آدما هم صدق میکنه. گاهی خط و نشون زیاد کشیدم، واسه زندگیم، واسه رفتنو اومدن آدما، واسه موفقیت و مسیری که طی میکنم، ناغافل یهو رسیدم به جاهایی که نفهمیدم کی اصلا اینجوری شد؟ مث پارسال که این موقعا فکر میکردم الان قاعدتا نباید اینجایی که الان هستم باشم، یا فکرشم نمیکردم این همه آدم جدید به دنیام اضافه شده باشن، یه سری آدما کلا فراموش بشن و چقدر تغییر کردم. چقدرررر تفکرم، رویکردم حتی توی برخورد با آدما عوض شده، چقدر کارم رو عاشق هستم، چقدر گاهی با تمام وجود احساس خوشبختی میکنم، در عین این که گاهی با تمام وجود احساس ناامیدی و نارضایتی میکنم و فکر میکنم چی شد که یهو این شد مسیر؟ چقدر آدم هایی که الان هستن خوبن، چقدر دوسشون دارم.  من نمیدونم چی شد که اینجوری شد،  فقط میدونم راهی که دارم توش قدم برمیدارم پر از شک و تردید و غیرقابل پیش بینی شده، اونقدری که دیگه شاخ و نشون واسه هیچ چیز و هیچ کس نکشم دیگه. زندگی در معمولی ترین حالتش بدجور شگفت زدت میکنه. کم کم داره میشه یک سال که اومدم توی شرکتی که هستم و از دفاع ارشدم داره میگذره... امیدوارم که مثل همیشه وجود خدارو توی لحظه هام حس کنم و دوس داشتن خدا ازم دریغ نشه.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 13:54
notenevis ...

میگفتم نگاه آدم ها گاهی با آدم حرف ها دارد، سکوت سرشار از همین سخنان میشود به قول احمد شاملو اما نگاه و چهره آدم ها گاهی چیزی برای پنهان شدن ندارد، چشم آدم ها دروغ نمی گوید... گاهی تمام حس های مثبت یا برعکس منفی دنیا را در چشم آدم ها میشود خلاصه کرد. برق شیطنت را میشود در چشم ها دید، اضطراب و نگرانی را... انتظار را حتی... گاهی عظمت رنج و ناراحتی را و گاهی طفل کوچکی از شادی و سرخوشی را حتی میتوان در نگاه آدم ها خلاصه کرد، آنقدر که لغات از بیانش عاجز بشوند. بی هوا نگاهم کرد و گفت :اما عشق را نمیتوان در چشم آدم ها دید تا بیان نشود، اقرار نشود...میگفت شعار نده، خودت هم میدانی عشق و دوست داشتن مثل نهالیست که اقرار کردنش حرفیست و در پی آن نظربازی هایش و نگاهش و مراقبت هایش حرف دیگریست. تا آمدم حرف بزنم باز نگاهم کرد و گفت میدانم چه میخواهی بگویی اما خودت هم میدانی مخالفت بی فایدست... دیدم راست میگوید، دوست داشتن را هرچقدر هم از نگاه حدس بزنی، توجیه کنیش باز هم اقرار به زبانش طعمش فرق میکند. اصلا همه لطفش به آن است که نظربازیش بماند به قول حافظ برای بعد از "ولی افتاد مشکل هایش" که اطمینان داشته باشی دوست داشتنی هست آن وقت با یک نگاه همه آرامش دنیا را به دلش ریزی... راست میگفت. همیشه نگاه آدم ها حرف نمیزند، گاهی تنها زبان لازم است...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 10:31
notenevis ...

گاهی میروی بی آن که کسی خواسته باشد، محو میشوی بی آن که اتفاقی بیافتد، پیشگیری میکنی، پیشگیری از وقوع اتفاقی که نزدیکش میبینی، ترجیح میدهی تو همانی باشی که چمدانش را زودتر آماده کرده، خاطرات خوب و بدش را در آن ریخته و بی آن که پشت سرش را نگاه اندازد خودش را از زندگی بعضی آدم ها راهی کرده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 05:40
notenevis ...

به قول آقوی همساده به طور عجیبی داره خوش میگذره 
‫#‏فرجام‬ ‫#‏برجام‬ به کام

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 05:37
notenevis ...

سعی کرده ام همه را دوست بدارم

همه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانند

سعی کرده ام به همه بگویم تو

چون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد

سعی کرده ام به چشمها خیره نشوم

چشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده است

سعی کرده ام لبخندی داشته باشم

شاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود.

سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه مان سلام کنم

گلها همیشه به دنبال نگاه های عابران سرگردان اند.

سعی کرده ام بوی آدمیان را در باد بسپارم به ذهن

شاید بوی آشنایی که راه گم کرده است پیدا شود.

سعی کرده ام به نبودن بیاندبشم

بودن مساله نیست، نبودن مهم تر است.

سعی کرده ام احساس زنی را که سر چهار راهی گل می فروخت بفهمم

شاید شمارش ثانیه های چراغ قرمز طولانی تر شود.

سعی کرده ام دوست بدارم

چون دوست داشتن ساده است.

ساده باشیم پس ...

ای لیا

(دوستی بهانه این نوشته شد ... سپاس از او)


متن از : ای لیا​

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ 17 January 16 ، 05:36
notenevis ...